گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

زن جوانی که هستم...

جمعه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۳۶ ب.ظ

زن جوانی را تصور کنید که بعد از بیست و چهارساعت پیاپی سوار قطار و اتوبوس بودن,از سفر چند روزه ی پرباری برگشته و بعد از خوردن ناهار دیروقت و تحویل دادن چندقلم ناقابل سوغاتی هایی که دقیقه ی نود تصمیم به خریدشان گرفته,یکراست توی راحت ترین تخت دنیا فرو رفته و بعد از چهارده ساعت خواب بی وقفه بیدار شده.به طرز دیوانه واری شروع به تمیزکاری دلپذیرترین اتاق دنیا کرده.سابیده...شسته...کهنه کشیده...جارو زده...و در انتها نفس زنان با بدنی پوشیده از عرق و با آرامشی که بعد از هر تمیزکاری پیدا میکرده چشم ها را بسته و بوی نم خاک و دستمال های خیس را نفس کشیده و توی دلش زمزمه کرده:به به حالا جان میدهی برای درس خواندن!

گاهی اوقات خودم از این زن جوانی که هستم لجم میگیرد.خستگی ناپذیر...سرتق...و متصل به منبع بی پایان انرزی نامعلومی!


باید تقویم را ورق بزنم و هفته ی جدیدی را شروع کنم.باید یک عالمه برنامه بنویسم و نقشه بکشم...و برای پولی که باید از بابا برای ثبت نام بگیرم کلی خجالت بکشم و با خودم کلنجار بروم و به پشیمانی از برنامه ای که قصد شروعش را دارم فکر نکنم و هرچه باداباد گفته و پا توی مسیر بگذارم.


+پینوشت موقت:من خیلی بالا پایین کردم و دیدم ترک کردن اینجا در توانم نیست.پنج شش سال وابستگی چیز کمی نیست که دو روزه ترک شود.فعلا به همین بستن کامنت ها و کم کردن دلبستگی ام اکتفا کرده و دعا میکنم خدا همه ی معتادها را شفا بدهد!

۹۷/۰۶/۱۶
life around me