گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

هی که خواهیم و رسیدن نتوانیم چه سود?

دوشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۲۸ ب.ظ

اینجا مهمون خونه ی دوستمون هستیم که بعد از فارغ التحصیل شدن اومده مشهد کار میکنه و زندگی تنها و مستقلی داره.

مهمتر از همه اینکه هدفش مشخصه:جمع کردن پول برای مهاجرت!...تنها زندگی میکنه و با تموم سختی های زندگی تنهایی توی شهر غریب دست و پنجه نرم میکنه.مثل همین الان که صاحبخونه میخواد اجاره رو ببره بالاتره و دخترک وسط کلی کار و مهمونداری مجبور شده به جمع کردن وسایل و بدو بدو دنبال پیدا کردن خونه ی ارزونتر و استرس کلی خرج جدید بابت اسباب کشی،نوشتن قولنامه ی جدید و غیره اونهم در شرایطی که به قرون قرون پولهاش نیاز داره.

دخترک خیلی شاده اما پر از خواسته های سخت و رو به رو با آینده ای پر از اما و اگر و پر از استرس نشدن...

از اون طرف دوست دیگه ای داریم که تو همین رشته درس خونده و مشغول یک کار دولتی شده،کنار پدر و مادرش زندگی میکنه و مثل سابق باید برای همه ی کارهاش توضیح بده،برای بیرون رفتن با مادر و پدرش هماهنگ کنه و حتی لباسی که میپوشه با نظارت اونا باشه.به هیچ عنوان قصد ازدواج نداره اما خانواده معتقدن تو که دیگه دانشجو نیستی پس چرا ازدواج نکنی?و برای انتخاب یکی از تعداد زیاد خواستگارهایی که داره تحت فشاره....از زندگی ناراضیه و به تنها راه پیش رو فکر میکنه:قبول شدن کارشناسی ارشد و مجددا دانشجو شدن و دور شدن از خانواده.

من?یکسال مونده به فارغ التحصیل شدنم و گرچه ایده آلم رفتن هست اما دیر به فکر افتادم و با این شرایط افزایش قیمت دلار و نداشتن آیلتس رسما بیخیالش شدم و تمرکزم رو گذاشتم روی هدفی که زمینه ساز آینده ی مدّنظرم هست...و برای رسیدن بهش همه چیز مهیاست و تنها چیزی که لازم دارم یه اراده ی فولادیه و بس!...این من که گفتم سرش پر از فکر و ذهنش پر از دغدغه ست.خوب نمیخوابه،تمرکز نداره اما تا دلتون بخواد استرس داره...


میبینی?"نسیم مرعشی" میتونه از روی زندگی ما سه نفر جلد دوم کتاب "پاییز فصل آخر سال است" رو بنویسه و مارو جای لیلا،روجا و شبانه بذاره.

سرنوشت جوونهایی که تازه چشم باز کردن و میبینن از اون چیزی که میخوان فرسنگها فاصله دارن...فرسنگ ها... 

۹۷/۰۶/۱۲
life around me

نظرات  (۹)

اون دوستت که داره میره غربت زندگیش شبیه خود من هست، با این تفاوت که من فاند گرفتم و یه تفاوت دیگه اینه که خانوادم مخالفن و میگن ازدواج کن بعد برو، ولی من تصمیمم رو گرفتم، هر روز که نزدیک تر میشم به رفتن دلم برا خوشی های اینجام تنگ تر میشه
پاسخ:
میدونی غربت هم سختی های وحشتناکی داره و آدم باید سود و ضرر رو بسنجه و انتخاب کنه...تا مدتی اذیت میشی اما در دراز مدت نتیجه ی سختی ها رو میبینی انشالله:)
اومدم تو بخش کتابخونی حرف بزنم دیدم کامنتا بسته ن-_-
جزء از کل رو تموم کردم. 
خدایا چقدرررررررررر خوب بوووووووود! از تموم شدنش غمگین بودم اصلا! انگار کم بود656صفحه! 
چقدر خوب که به تو اعتماد کردم و نه به بقیه ی نوشته ها در موردش.
خاکسار چه مترجم خوبیه!
ریگ روان رو چه کنم؟بگیرم؟ یه جا خونده بودم نوشته بود اگه با ذهنیت جزء از کل میخواید بخونیدش تو ذوقتون میخوره تا حدی. 

پاسخ:
اره فعلا بستموشون;)

چقدر خوب که دوسش داشتی.من هنوزم میگم شاید اون بهترین کتابی نباشه که تابحال خوندم اما لذتی که موقع خوندنش داشتم رو دیگه هیچوقت تجربه نکردم.

ریگ روان سبک نگارشش خیلی شبیه همونه اما در سطح جز از کل نیست و با نخوندنش چیزی رو از دست نمیدی.اما اگر خواستی بخونیش بذار یه مدت زمان بگذره و پشت سرهم نخونشون.
سلام 
چرا همه به فکر رفتن افتادیم؟؟؟ این یعنی تا گردن تو خاک فرو رفتیم و داریم دست و پا میزنیم که راه نفسمون بسته نشه
یادمه یکبار بلاگری رو معرفی کردید که داشت برای مدرسه روستا کتابخونه میساخت ، میشه ادرس وبلاگشو بدید؟ خیلی ممنون
پاسخ:
سلام...چی بگم والا...وقتی همه چیز انقدر بی ثبات شده و آدم نمیدونه فردا قراره چی به سر دارایی و سرمایه اش بیاد جوونها حق دارن از آینده ی نامعلوم شون ترس داشته باشن.حالا اینا رو بذار درکنار حکومت نظامی که داریم و اجبارهای اعتقادی و...


خورشید:
tangochandnafare.blog.ir
وقتی زندگی های خیلیارو از نزدیک میبینمکه چندین سال  اصلا با یه شیفت کار کردن و پشت همه خرجا موندن و رویاهاشون رو از دست دادن ، بنظرم این کار واقعا می ارزه.نه که تو مملکت ما با بیخیالی سبک کاری و دست رو دست گذاشتنم هم لذت بردن از زندگی سخته ،بنظرم چاره ای نیست 
پاسخ:
اره دیگه،چاره ای نیست.
آدم همیشه باید یه آرمان شهری توی ذهنش باشه که انگیزه ی تلاش کردن برای رسیدن بهش رو داشته باشه.
چقدر متفاوت ولی .اون دوست اولتون ،کاش شهامتش ویروس داشت (: بنظرم فردی با این اراده و سختی پذیری ایندش همونیه که میخواد نه؟ بنظرم اما و اگری نداره
پاسخ:
ولی چه فایده?با دوشیفت کار در روز و نداشتن اوقات فراغت،ماهی سه تومن میگیره که با کسر خرج و مخارج و اجاره خونه چیزی براش نمیمونه.و برای رفتن حداقل به 70_80میلیون پول نیاز داره...حالا شما حساب کنین ببینین چندسال طول میکشه این پول جور بشه.و بعد اونهمه سال دیگه قیمت دلار به چند رسیده?
یعنی رسما تلاش بی حاصلی هست اما خب بازهم بهتر از دست رو دست گذاشتنه...
من به شخصه چقدر با روجای "پاییز..." آشنام! 
خودمم! خود خودم میون دل دل زدن برای رفتن و فراهم نشدن شرایط:))
پاسخ:
ایشالله که خدا به اوضاع جوونهای بی گناه این مملکت برسه...
و کاش برسه روزی که فرسنگها فاصله رو طی کنیم
برات همین ارزو رو دارم :-)
پاسخ:
کاش کاش کاش...

همینطور برای خودت:)
امیدوارم موفق باشی :)
پاسخ:
ممنونم...شماهم همینطور:)
گفتم بیام بهتون بگم چقدرخوشحالم ازبرگشتنتون به وبلاگ که ازاحتمال وقوع دوباره این اتفاق کمترشه!شد؟شماواقعی ترازهرواقعیتی هستیدبرای من،دقیقا عین ادم های اطرافم که دوست ندارم ازدستشون بدم.

راستی برای خوشحال کردنتون بگم که باچرخ زدن برای چندمین بارتوکتابدونی کتاب های جزازکل وبادبادک بازوبابالنگ درازومن پیش ازتودایی جان ناپلئون روازسی بوک سفارش دادم که دیروزبدستم رسید.بادیدنشون یادشما می افتم❤
پاسخ:
ممنونم مهرساجان خیلی خیلی لطف داری:)

نمیدونی چقدر چقدر خوشحال شدم...وقتی میبینم اونهمه عکس گرفتن از کتابها و آپلود کردنشون بی فایده نبوده دلم خنک میشه...خیلی خیلی خوشحالم کردی:)
و اینکه تمام کتابهایی که گفتی برای من فوق العاده جذاب بودن و دوستشون داشتم(به جز من پیش از تو که نخوندمش و نمیدونم چطوره)...امیدوارم تو هم باهاشون کیف کنی...و توصیه میکنم یا از بابالنگ دراز،یا از من پیش از تو شروع کن به خوندن:)