گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

طپش انگیزه ها!

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۵۲ ب.ظ

حدود پنج ساله که مداوم مینویسم.طی این مدت وبلاگهای مختلفی داشتم که هر کدوم به سرنوشتی دچار شدن اما این آخری,"گوشواره های گیلاس" انگار عمر طولانی تری داشت.شلوغتر بود و پرمخاطب تر و من بر خلاف میل باطنیم که همیشه اصرار به ادبی نوشتن داشتم,بنا به تغییر سیر زندگیم و محدود شدن دنیای اطرافم به محیط بیمارستان ناچار به روزانه نویسی روی آوردم و باید اعتراف کنم گرایش جذابی هم بود.

من از دوران علوم پایه تا همین امروز بی وقفه ای طولانی همیشه نوشتم و موقع تجربه کردن هر اتفاقی,توی ذهنم به فکر شروعی خوب برای نوشتن یک پست جدید توی وبلاگم بودم...

اما حالا برای بار دوم در زندگیم باید کنکور بدم و برای منی که متاسفانه دل زیادی به این امتحان پوچ با یک عالمه دستهای مافیایی پشت پرده که هرسال زحمت تعداد زیادی جوون رو به هدر میدن,بستم راهی جز تلاش حداکثری نیست...اما گریزی نیست که آدمیزاد بی هدف و انگیزه مرده ای بیش نیست و حالا هدف جدید زندگی من موفقیت در این امتحانه....امتحان دستیاری98!

دقیقا یک سال و شش ماه مانده تا اون روزی که میخوام خودم رو به خودم ثابت کنم و پا توی مسیری بذارم که عاشقانه دوستش دارم.و این راه برای من که میخوام با شرایط استریتی امتحان بدم و سر جمع شش ماه قبل امتحان تماما بیکار هستم و باقی این مدت رو باید در کنار کشیک ها و درس و امتحان های روتین دانشگاهی درس بخونم و در کنارش پایان نامه ام رو کار کنم, نیاز به برنامه ای طولانی مدت و دقیق داره.

من مدتهاست درس میخونم اما در همه این زمانها اوقات تلف شده ی زیادی دارم که باعث میشه هیچوقت از خودم راضی نباشم و این مسئله به اعتماد به نفسم ضربه میزنه و احساس میکنم از همه ی رقبا عقبترم.

ترک کردن اینستاگرام و به تعلیق درآوردن وبلاگم,پاره ی تنم و گوش شنوای تمام خستگی ها و غصه هام اتفاقی بود که بالاخره باید می افتاد و من خیلی تلاش کردم که بشه...و امیدوارم بتونم پای این اراده ای که کردم بایستم.


عکس بالا رو از مجله ای که توی کتابخونه ی بیمارستان دیدم جدا کردم که مربوط میشه به کنفرانسی با شرکت بزرگان ارتوپدی کشور که با میزبانی دانشگاه اصفهان برگزار شده.نمیدونم باقی آدمها با دیدن این عکس به چه نکاتی دقت میکنن اما من با هربار دیدنش نظرم فقط به یک نکته جلب میشه"تنها زن ارتوپد این جمع که با سینه ی سپر و با افتخار در صف اول ایستاده".نمیدونم هیچوقت توی زندگیم با ایشون ملاقات کنم یا نه و نمیدونم حتی پیش بیاد که به سمت و سوی این رشته برم یا نه اما میدونم تنها دیدن یک عکس از این زن انگیزه ای رو در من بیدار کرد که از نوشتنش عاجزم.


پزشکی دنیای عجیبیه که هر لحظه میتونه تورو از خودش متنفر و چند دقیقه ی بعد عاشق خودش کنه.و من بی تجربه ای هستم که توی این دریای وسیع دارم دست و پا میزنم و هر لحظه به نقطه ای چنگ, و نمیدونم تا این یک سال و نیم بگذره چند بار عاشق رشته ای دیگه خواهم شد و چند بار هدف جدیدی برای خودم انتخاب خواهم کرد و در نهایت به چه مسیری خواهم رفت اما مهم همون نکته ست که همیشه هدفی داشته باشیم که براش بجنگیم...

یادم نمیاد هیچوقت خواسته باشم حتما پزشکی قبول بشم یا این دعا رو برای کس دیگری کرده باشم.من همیشه برای خودم و دیگران دعا کردم راهی رو توی زندگی انتخاب کنیم که ده سال بعد از انتخابش خوشحال باشیم و ازتون میخوام طی این مدتی که کمتر با هم در ارتباط خواهیم بود همین دعا رو در حقم بکنید...و دعای اینکه هیچوقت بی انگیزه,بی هدف و دلزده نشم.

کامنت ها بسته میمونن تا مدام برای چک کردن به اینجا سر نزنم.


+قرار بود این آخرین پست وبلاگ باشه که خب نتونستم...نشد.

۹۷/۰۵/۳۰
life around me