گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

دیشب هم یکی از کشیک های سخت رو گذروندم.نتونستم بخوابم و بالاخره این اتند هم فهمید من بدکشیکم و همینطور ادامه بدم در سطح کشور معروف میشم و لابد یک روزی میرسه که همه با دیدنم فرار میکنن و میگن"این همونیه که نباید باهاش کشیک وایستاد"!


رزیدنت کشیک دیشب نمیدونم از کجا و کی عصبانی بود که همه اش رو روی من بالا آورد.یاد حرفای دیشبش که می افتم میخوام بزنم زیرگریه که بعد اونهمه پادویی و خرحمّالی اونطور شُست و گذاشتم کنار و من با وجودی که میدونستم هیچ اشتباهی نکردم اما بخاطر سیستم ارتشی این بخش مجبور بودم سرم رو بندازم پایین و عذرخواهی کنم....حقیقتا چند دقیقه ی سختی بود وقتی برای کوتاهی که نکرده بودم باید ادای شرمنده ها رو درمیاوردم تا موضع قدرت رزیدنت خدشه دار نشه!


ساعت2شب بخاطر مریضی که تازه اومده بود چهارطبقه رو اومدم پایین و فاصله ی طولانی رو از پاویون تا اورژانس طی کردم تا ویزیتش کنم،مشکوک به انسداد روده بود و من دستوراتش رو داخل پرونده نوشتم.باید لوله یNG(لوله ای که از طریق بینی وارد معده میشه)و سوندادراری میذاشتیم براش اما اجازه نمیداد و میگفت من فقط سرم میزنم...خب با توجه به اینکه این سرم ها هیچ نقش مهمی در درمان این بیمارا ندارن و اتفاقا اصل درمان همون NGهست،اون روی بداخلاقم اومد بالا و با قیافه ی ترسناکی بهش گفتم من مسخره ی تو نیستم که ساعت2شب تشریف بیاری و تازه پلن درمانی رو هم تعیین کنی!درمانت اینه که گفتم،اگه تمایل به درمان نداری لطفا تخت رو اشغال نکن!...به هرحال از خر شیطون پایین نیومد و انقدری با سرم توی دست روی تخت خوابید تا بالاخره بفهمه راهی جز این نداره و به گذاشتن لوله رضایت داد و تازه فهمید چقدر داره دردش بهتر میشه!


دخترک 9ساله ای که ساعت 1:30بامداد با تشخیص آپاندیسیت باید میرفت اتاق عمل افتاده بود رو دور گریه و لوس بازی.پدرش بهم گفت خانم دکتر بیا بهش بگو عملت نمیکنیم و من تنها چیزی که تونستم بگم این بود که "وقتی قراره عمل بشه چرا دروغ بگم"!

باباهه پوکر فیس رفت کنار تخت بچه و من تو دلم گفتم خدایا بعد ساعت 12شب چه جادویی رخ میده که من انقدر ترسناک میشم?بنظرم باید یه تدبیری اندیشیده بشه که من فقط تا قبل12کشیک باشم!


اخیرا در برخورد با دوستهام،خانواده و اطرافیان خیلی بدخلاق شدم و تحملم کم شده.نمیدونم بخاطر بیخوابیه یا چی اما خیلی از دست خودم عصبانی ام و از امروز تصمیم گرفتم کنترلش کنم و اجازه ندم اخلاقم بیفته تو یه سیکل معیوب و اتفاقا به خودم آسیب بزنه!پس از فردا پیش به سوی گشاده رویی!(با مشت های گره کرده ی رو به آسمان)


امروز ساعت11و بعد 28ساعت کشیک به اتندمون گفتم استاد من دیشب کشیک بودم و امروز خیلی سرگیجه و تهوع دارم.صبحانه هم وقت نکردم بخورم حالم خیلی بده میشه دو ساعت زودتر آف بشم?کارهام انجام شده و پانسمان مریضهام رو تعویض کردم....وقتی سخنرانیم تموم شد ساکت شدم و منتظر شدم رد ترحم رو توی صورتش ببینم اما خیلی ریلکس گفت"نه خانم دکتر،نمیشه"!

پرسید دیشب چقدر خوابیدی?گفتم تو 28ساعت گذشته دوساعت خوابیدم...گفت اووووو خیلی زیاده که!تحقیقات ثابت کردن بیست دقیقه خواب مفید تمام فعالیت های مغزی رو رفرش میکنه(گریه ی حضار لطفا)!

و بعد رفت تو خاطرات رزیدنتی که ما چند روز یکبار غذا میخوردیم و از این دست یاوه گویی ها!خلاصه میخوام بگم هیچوقت جلوی یک جراح مظلوم نمایی نکنین که کنف میشین چون اینا قلب ندارن حقیقتا!


ظهر امروز وقتی رسیدم خونه از خستگی مثل مُرده ها بودم،ناهار رو نجویده فرو دادم و روی تخت بیهوش شدم.چشم که باز کردم دیدم برق رفته و من زیر کولر خاموش خیس خیس عرق شدم اما توان باز کردن چشمهام رو نداشتم.انگار دوباره خواب رفتم و اینبار وقتی بیدار شدم کولر روشن بود.خواب معرکه ای بود و درس خوندن خوبی رو بعدش داشتم.الان ساعت نزدیک 9 شب شده و من کاملا سرحالم.هیچ اثری از خستگی و بیخوابی توی چهره ام نیست و از خودم رضایت دارم و حالم کاملا کیفور و سرجاست...میخوام بگم اینکه میگن"چیزی که تورو نکُشه قوی ترت میکنه" راسته واقعا و من بهش ایمان پیدا کردم.


۹۷/۰۴/۲۰
life around me

نظرات  (۶)

سلام.ببخشید میتونم یچیزی بپرسم؟بعنوان کسی ک دانشجو شده وازشرایط خبر داره دارهازتون میپرسم.راستش من امسال کنکور دادم رتبم طوری ک خودم تقریب زدم با درصدهام ممکنه بین چهارصد تا پونصد اونورابشه.بسته به درصدهای بچه های امسال.من توی شهر رشت زندگی میکنم.درسته ک دانشگاه پزشکیش خوبی داره اما اوضاع معمولیه و دانشگاه تاپی نیس.خیلی عادی وشایدهم سطح متوسط به پاییین.از یه طرف میگم بمونم شهرم روزایی ک دراینده کشیک بیمارستانم مستقیم بیام خونه بخابم غذامو بخورم تنهایی رو تحمل نکنم.ازیه طرف هم میگم اگ دانشگاه تراز اولی مث مثلا مشهد وتبریز یا اصفهان برم هم سوادعلمیم بیشتره هم قبولیم تو تخصص راحتتره.حالا بنظرتون کدوم منطق بهتره؟تحمل هفت سال دوری وسختی یا همین شهرخودم بمونم وامیدوارباشم ک باسواد ومفید خواهم بود؟چنین چیزی اصن ممکنه؟خیلی ممنون🌹
پاسخ:
سلام.
ببین بستگی به شرایط خودت داره.هر کدومش خوبی ها و بدی هایی دارن مثلا تو شهر خودت باشی تایم بیشتری برای درس خوندن داری،خرجت کمتره،امنیتت بیشتره و...اما تو شهر غریب آزادی بیشتری داری و استقلالت بیشتره و از طرفی تو رشته ی پزشکی اگر قصد ادامه تحصیل داشته باشی سطح دانشگاه مهمه.یعنی درس خوندن تو دانشگاه سطح بالا شانست برای رقابت تو دستیاری رو بیشتر میکنه البته اینا درصورتیه که خودت بخوای.چون تو دانشگاه تهران هم کسایی هستن که با رتبه ی تاپ کشوری رفتن ولی الان بی انگیزه ان و صرفا برای پاس شدن میخونن و از طرفی هرسال بعضی رتبه تاپ های دستیاری از دانشگاه های معمولی میان.
یعنی بنظر من اگر تفاوت سطح دانشگاه شهر خودت با شهر غریب خیلی زیاد و قابل توجهه و خودت هم آدم اهل خوندن و تلاشی هستی و خیلی وابسته به خانواده  نیستی و از پس خودت بر میای برو همون شهر بهتره.در غیر این صورت بمون پیش خانواده ی خودت.
واقعا بیست دقیقه کافیه؟! یا همین طوری محض جو دادن گفت؟! بیست دقیقه آخه؟؟
پاسخ:
چرت میگفت بابا!میخواست بگه ما خیلی خفنیم مثلا!
والا من روزهای بعد از کشیک از بیخوابی سرگیجه دارم با وجود اینکه گاهی3_4ساعت میخوابم.
منم خیلی بداخلاق شدم این روزا..  خودم هم نمی تونم خودمو تحمل کنم.... ! میگذره این روزای عجیب...میگذره
پاسخ:
میگذره...
۲۰ تیر ۹۷ ، ۲۲:۵۶ رومی زنگی
آرمانشهر هم همینه که هرکس تو جایگاه خودش بهترین باشه و من دعا میکنم روز به روز این موضوع بیشتر و پررنگتر بشه تو جامعه مون و همه اهمیت نقش خودشون رو درک کنن. 
پاسخ:
امیدوارم...
دارم اینده ی نزدیک خودم رو میخونم 😂😂😂😂
پاسخ:
د وینتر ایز کامینگ:))
۲۰ تیر ۹۷ ، ۲۱:۰۳ رومی زنگی
عززیزدلم خدا قوت ان شا الله که روز به روز موفق تر و درخشانتر باشی :)) راستییی من کتاب یادداشت های یک پزشک جوان رو از توی کتابدونی وقتی تعریف هاش رو خوندم رفتم گرفتم و دارم میخونم صفحه ١٥٠ ام الان .واقعا که چه استرسی میکشن پزشک هایی که میرن طرح !! به علاوه اینکه اون جو صمیمانه ای که تو این کتاب هست من حدس.میزنم تو ایران بیشتر حسادت و رقابت باشه بین پزشک و ماما و بقیه 
پاسخ:
ممنونم:)

بستگی داره...گاهی اوقات ماما و بهورز و کاردان بهداشت واقعا پزشک رو ساپورت میکنن.
چون پزشک خانواده بعد از هفت سال درس خوندن،یهو میره سر یه کاری که هیچ چیزی ازش نمیدونه و هیچ آموزشی براش ندیده و از زمین تا آسمون با تصورش از پزشکی متفاوته و طبیعیه که گیج باشه و واقعا اگه پرسنل باهاش همدل نباشن خیلی بهش سخت میگذره.