گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

و شبپره پلی میکنم....

پنجشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۴ ب.ظ

برادرم روی کاغذی نوشته بود"من رفتم.خواب بودی بیدارت نکردم.ماکارونی هم خیلی خوشمزه بود"و در آخر شکلک خنده ای کشیده بود....خواب آلود و هپلی بیدار شدم و با خواندنش لبخند زدم.حالا من بودم و تنهایی این خانه ی درندشت دویست متری که اگر زیربنای باغ و حیاط را هم حساب کنیم به عبارتی میشود هشتصد متر!

دست به کار خواندن شدم،با پیامکی برای شام میهمان دعوت کردم و حالا مشغول درست کردن الویه هستم و به سالهای کودکی ام فکر میکنم.سالهایی که با وجود جثه ی کوچکتر،هیچوقت متوجه بزرگی این خانه نمیشدم که هر روز پُر بود از بیا و بروها و میهمانی های خانوادگی.و حالا که قد کشیدم،بی قوارگی و عظمت بی خودی اش بیشتر خودنمایی میکند...که این روزها پُرم از تنهایی و سکوت...

و با خودم فکر میکنم راستی چرا اینطور شد?!

۹۷/۰۴/۱۴
life around me

نظرات  (۱)

۱۴ تیر ۹۷ ، ۲۰:۰۱ شهـــ ـــرزاد
همون اِبی پلی کن به رستگاری نزدیک‌تره :دی
پاسخ:
:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">