گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

یک روز مانده به آخرین کشیک ماه اول جراحی!

سه شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۱۵ ب.ظ

امروز از کشیک برگشتم و فردا دوباره کشیکم.به گذروندن سی ساعت های پیاپی توی بیمارستان که فکر میکنم انگار کسی لگن آب داغی رو روی سرم خالی میکنه.

دلم اتاق دلچسبم رو میخواد و کتابی که شروع به خوندنش کردم.

دلم درس خوندن های با کیفیتی رو میخواد که مو لای درزش نره...

اما نمیشه...اما خسته ام...اما وقت کمه...

خوب میدونم که با وجود همه ی نارضایتی که از جمع کردن مطالب دارم،هنوز وضعیتم از باقی بچه هایی که باهم جراحی رو میگذرونیم بهتره اما تا فکری به حال این کمال گرایی بی رحمم نکنم حالم خوب نمیشه.روانپزشکم گفت به خودت ساده بگیر و گفتم چشم...گفتم چشم اما از پسش برنیومدم و انگار باید فکر جدی تری کنم.

حالم خوبه اما تمایل به گریه کردن دارم.چند روز قبل دخترک هم کشیکی از تمایل زیادش به گریه کردن با کوچکترین دلیلی گفت،و من نگاهش کردم و گفتم درست عین من!ولی از اون پنج صبحی که بی دلیل از خواب پریدم و تمام دعواهام با تمام آدم های زندگیم رو از سالها قبل تا به الان مرور کردم و اشک ریختم و سبک شدم حرفی نزدم.و بعد با وحشت به پروسه ای که گذروندم فکر کردم و گفتم من دارم به کجا میرم?

دخترک میگفت به افسردگی! اما من باور نمیکنم.

ثانیه ای نیست که به آینده نگاه نکنم و موهای تنم سیخ نشن.تمام ساعات روز پُر از تشویشم و خودم به تنهایی از پس کنترلش برنمیام و وقت مراجعه به روانپزشک هم ندارم.

مُدام صدای تلفن پاویون توی سرم میپیچه و دلم میخواد پتو رو توی گوش هام فرو کنم اما فایده ای نداره،صدا از داخل مغزم میاد...دیشب بی کیفیت ترین خواب ممکن رو داشتم و تلفن لعنتی هی زنگ خورد.پرستار گفت مریض تنگی نفس داره زود بیا!!!زود رفتم اما مریض هر علامتی داشت الّا تنگی نفس.معتاد بود و سعی داشت راضیم کنه به تجویز مورفین اما تازه مورفین گرفته بود و گفتم اگر تا صبح هم جیغ بزنی خبری از مورفین نیست.اگر تریاک همرات هست بخور!(بیمار منع خوراکی نداشت).

به شرح حال پرستارها هیچ اعتمادی نیست و بارها بی دلیل از خواب بیدارم میکنن اما نمیتونم به شرح حال شون بی توجه هم باشم چون بین ده تا شرح حال الکی،یهو یکیشون واقعا مشکل جدی داره.مثل کشیک قبلی که پرستار گفت مریض تنگی نفس داره،بیا.رفتم و گرچه تنگی نفس نداشت اما علایم تیپیک قلبی داشت و بعد گرفتن نوار قلب دیدم واقعا سکته کرده!

یا مثل هزار باری که ساعت سه شب زنگ میزنن و میگن هموگلوبین مریض14هست،گفتم بهت خبر بدم!و من در اون لحظه فکر میکنم اگر گان شاتی در دسترس داشتم حتما میکُشتمش اما میگم ممنون که خبر دادین و سعی میکنم سردرد نشم... به یاد حرف اون اینترنی می افتم که میگفت وسط این هموگلوبین های نرمالی که عمدا خبر میدن تا بیخوابت کنن،یهو یه INRمختل هم گزارش میکنن پس بی توجه نباش...!بی توجه نیستم و با خودم میگم پرستار خوب نعمته،پرستار خوب نعمته،پرستار خوب نعمته!...پرستار خوبی که درک میکنه در کنار شیفت های خودشون که هر شش ساعت یکبار تعویض میشن،ماها سی ساعت بیداریم و نیاز به حمایت شون داریم تا رفرش بشیم.

درس میخونم اما نه اونطور که باید...نه اونطور که میدونم توانایی اش رو دارم...

متنفرم از خودم وقتی اینهمه وقت رو با ولگردی های مجازی هدر میدم...

هر روز بعد از کشیک از خودم متنفر میشم اما کم کم خوب میشم...خوب میشم...

+راستی نگفتم?از تک تک اتندینگ جراحمون متنفرم...متنفرم از سیستم آموزشی براساس تحقیرشون...متنفرم از منم منم کردن هاشون...آدم های رقت انگیزی هستن و باعث میشن جای خالی دکتر ر جآن هر لحظه بیشتر خودنمایی کنه.

۹۷/۰۳/۲۹
life around me