گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

دیروز یه بحثی باز شد که بنظرم بد نیست ادامه اش بدیم.

کامنت های خصوصی زیادی اومد ازینکه نمیتونیم به والدین مون نه بگیم...از دخترای 27-28ساله ای که تماما در اختیار خانواده هستن,هیچ حریم خصوصی و هیچ اجازه ی تصمیم گیری ندارن و میخوان بدونن این شرایط عادیه؟باید بگم که نه اصلا عادی نیست.

بنظرم بخش بزرگی از این مسئله به رفتار خود فرد در طی سالهای گذشته اش برمیگرده که درست مرزبندی نکرده اما هیچوقت برای شروع دیر نیست.

من خودم دوستهایی داشتم که تمام رفتارهای خانواده در قبال خودشون رو تحمل میکردن چون جامعه اینطور بهشون فهمونده بود که اعتراض شما به معنی اینه که فرزند خوبی نیستین و بعدا آه والدین گرفتارتون میشه و جالب اینجاست که این کلیشه ها بیشتر درمورد دخترهاست تا پسرها.

مثلا دختری که بیست و پنج سالگی رو رد کرده ولی هنوز اجازه نداره با دوستاش مسافرت بره و وقتی ازش میپرسی چرا با خانواده مطرح نمیکنی؟با تعجب نگاهت میکنه چون انقدر محدود شده که یک مسافرت ساده رو حتی حق خودش نمیدونه.این دختر بنظر من هیچوقت نباید از وضعش گله کنه چون خودش بوده که این شرایط رو ایجاد کرده.

من اولین بار که خواستم تنها سفر کنم نتونستم نظر پدرم رو جلب کنم.دلایلش برای اجازه ندادن بهم منطقی نبود(که اگر بود حتما میپذیرفتم)ولی هیچوقت کوتاه نیومدم و انقدری تکرارش کردم و سر هر موضوعی از اون مسئله حرف زدم که بار بعد خیلی راحت تونستم با دوستام برم مسافرت و الان به جایی رسیدم که برنامه ی سفر رو با دوستام میریزم و در نهایت به خانواده خبر میدم که من دارم میرم(البته داخل پرانتز بگم که ما با شرایط کاملا امن سفر میکنیم که از روز اول میدونیم قراره کجا اقامت کنیم و جزئیاتش مشخصه و از طرفی با افراد قابل اعتماد خانواده سفر میکنم.شرایطی که پسرهای خانواده سالها قبل داشتن پس دلیلی برای مخالفت با من وجود نداره).

یا دخترهایی رو میشناسم که تمام هست و نیست شون مهاجرت از کشوره اما نمیرن و وقتی دلیلش رو میپرسی با حالت افسرده ای میگن بخاطر پدر و مادرم.و تمام عمرشون رو با این حسرت زندگی میکنن و خودشون رو شکست خورده میدونن.

ببینید این تصور که یک نفر بگه من میخوام بچه دار بشم تا سر پیری عصای دست داشته باشم بزرگترین اشتباهه.چون هیچکس حق نداره یک موجود زنده و مستقل رو به دنیا اضافه کنه و برای پنجاه سال بعدش تعیین و تکلیف کنه.این آدم هر زمانی از زندگیش ممکنه سرنوشتش رو بخواد جدا کنه و این بزرگترین اشتباهه که بخواهیم بهش حس شرم بدیم که تو فرزند خوبی نیستی.

اینکه یک نفر با رضایت کامل تصمیم میگیره تا همیشه پیش والدین بمونه بحثش جداست چون این فرد تصمیم گرفته این کار رو انجام بده و قرارنیست تا آخر عمر بابتش حسرت بخوره و این کارش از سر رضایت هست و خب خیلی هم خوبه و فرق میکنه با کسی که میخواد بره اما خانواده توی دام عذاب وجدان گیرش میندازن که ما اینهمه سال برای تو زحمت کشیدیم و تو حق نداری ما رو توی دلتنگی بذاری.به هرحال هر آدمی که تصمیم میگیره بچه دار بشه باید بدونه که بچه آوردن با هدف داشتن عصای دست خودخواهانه ترین کار ممکنه.اگر کسی تونست فرزندش رو به دنیا بیاره و بپذیره این بچه حق داره راه آینده اش رو خودش انتخاب کنه اون وقت میتونه به عنوان یک پدر و مادر خوب سرش رو بالا بگیره.

ولی خب همه ی والدین که اینطور نیستن و به قول یک روانشناس این ماییم که باید بتونیم مرز بین محدودیت های بیجا رو از نگرانی های بحق والدین افتراق بدیم و اجازه ندیم استقلال مون هیچ جوره تحت الشعاع خودخواهی والدین قرار نگیره.

اینها رو منی دارم میگم که تمام عمرم تلاش کردم والدینم ازم راضی باشن و تو تمام کارهایی که توی مدرسه انجام میدادم همیشه حواسم بوده باعث شرمندگی شون نشم.هیچوقت کارهای عجیب و غریب انجام ندادم و همیشه خودشون گفتن ازم رضایت دارن.اما قرار نیست من همیشه نوجوان باقی بمونم و همونطور که همیشه گفتم شاید دلم بخواد تمام عمرم مجرد بمونم و توی همین خونه زندگی کنم پس قرار نیست تا آخر عمرمون با مرزهای دوران کودکی و نوجوانی زندگی کنیم.همونطور که ما بزرگ میشم خانواده ها باید حد و حدودها رو شل تر کنن و محدوده رو بازتر کنن و اگر نمیکنن این مسئولیت کیه که طناب ها رو بکشه و فضا رو آزادتر کنه؟بله,قطعا خود ما!


+یک دوستی داشتم که تو دوران مدرسه هیچوقت اجازه نداشت با دوستاش اردو بره.سال اول دانشگاه که دعوت شدیم عروسی خواهر دوستمون,بازهم بهش اجازه ندادن بیاد(یعنی محدودترین فردی بود که من میشناختم)....اما الان توی تصمیم گیری هاش آزادترین فرد گروه دوستی مونه که بقیه به استقلالش غبطه میخورن.خودش چند روز قبل داشت میگفت دلیلش اینه که من انقدر انقدر انقدر در مورد این مسائل تو خونه حرف زدم که به مرور زمان براشون عادی سازی شد...واقعا بنظرم الان حق داره بخاطر راه طولانی شش ساله ای که پشت سر  گذاشته به خودش افتخار کنه و بگه آزادیم نوش جونم.


+کتابدونی97 با پنج تا کتاب به روز شد...شما هم بگین دارین چه کتابی میخونین؟


۹۷/۰۳/۲۶
life around me

نظرات  (۲۰)

حق با توئه گلسا جان عذر خواهی منو بپذیر راستش اصراری که کردم در واقع به خاطر اینه من خیلی وقته وبلاگتو میخونم چیزای زیادی ازش یاد گرفتم و از نظراتت خیلی استفاده کردم تو هر زمینه ای و راستش سلیقه تم دوست دارم درواقع اسم ماشین برام یه مشورت با تو بود چون گفتم اگه  تو بودی چی میخریدی؟در واقع خیلی وقتا اومدم نظرتو خوندم بعد تصمیمو گرفتم یه جوری سلیقه تو قبول دارم چون میدونم سبک سنگین کردی ،در واقه شرایطم مطابق با توئه به خاطر همین ازت خواستم بگی چون پدر و مادر منم فرهنگین
پاسخ:
عزیزم لطف داری تو و این از مهربونیه خودته اما همیشه راه خودت رو برو و حرف کسایی مثل من رو فقط بشنو و اگر بنظرت درست اومد در موردش فکر کن.همین و بس...
ببین واقعا به چه ماشینی احتیاج داری و چقدر پول میتونی خرج کنی،در مورد خوب یا بد بودن موتور و سیستمش از فردی که اطلاعات داره تحقیق کن و بخر.
منم واسه خرید ماشین اول به جیبم نگاه کردم و بعد پرس و جو کردم که چه ماشینی خوبه که بتونه چندین سال برام کار کنه و دیدم پولم به خرید همچین ماشینی نمیرسه پس صبر کردم.
گلسا جان پیامم بدون پاسخ درج شده ناراحت شدی از سوالم اگه نه پس لطفا پاسخ بده مرسی
پاسخ:
زهراجان ناراحت نشدم اما این جمله رو همیشه از من به یاد داشته باش که وقتی از کسی سوالی میپرسی،برای پاسخ دادن یا ندادن،به طرف مقابلت حق انتخاب بده:)
بله اونکه صد در صد باید در حد وسعت باه فقط کجکاو بودم اسم ماشینو بدونم ممنون میشم اسمشو بگی
سلام گلسا جان امید وارم حالت خوب باشه یه سوال داشتم به دلیل شرایط مشابه راستش منم دانشجو پزشکی ام و قصد خرید ماشین دارم گفته بودی ماشین مدنظرت گرون شده ،راستش کنجکاو شدم بدونم اسم ماشین رو چون من نمیدونم چی بگیرم  ،ممنون میشم پاسخ بدی و اسم ماشین رو بگی منتظر جوابت هستم
پاسخ:
سلام ممنونم.
تا جایی که من میدونم همه ی ماشینها گرون شدن.بنظرم ادم باید ماشینی رو بگیره که پولش برسه.
بعد همین پست رفتم نظر خواهی کردم ببینم چی به چیه ...دیدم خودم فکر میکردم ممکنه نشه :/ بابام که کاملن اعتماد داشت وگفت اگه دوستات هم مثل خودت باشن چه اشکال داره بری مسافرت باهاشون
منو میگی ؟ ذوق مرگ بودم:))
پاسخ:
:))
این متنت رو باید با طلا تایپ کرد و داد دست همه تا بخونن!!!!!!

+کتاب هم دارم درسای کنکور هنر رو میخونم !😓 و از شدت استرس درحال نصف شدنم..... هی با خودم میگم اگه اون رشته و دانشگاه که میخوام ، قبول نشم,چی میشه!?
*التماس دعا! نمی دونم چی بگم دیگه. لطفا دعا کن برام گلسا 🙏🙏🙏
پاسخ:
مرسی:))

انشالله که همونجوری رقم بخوره که دلت میخواد...موفق باشی زهراجان:)
سلام خب شاید واسه بقیه راحت تر باشه ولی من چون پدر و مادرم فوت شدن و خاله ام مارو بزرگ کرد تقریبا هر بارکه با چیزی مخالفت میکردم عصبانی میشدن و به دنبال اون قند و فشارشون بالا میرفت و من عذاب وجدان میگرفتم که به بچهاهی خاله ام چی جواب بدم اگه خاله ام حالش بد شد به علاوه که چند باری به ما افراد مختلف تذکر دادن که از زمان قبول کردن شما خب حال جسمی خاله ام وخیم شده و من با این عذاب بزرگ شدم خواهرام نه الان من امسال 26 ساله میشم ولی وقتی میرم ایران مثه ی نوجون 11 ساله حق بیرون رفتن بعد از ساعت 8 شب ندارم شاید تنها کاری ففقه بخاطرش جنگیدم همین مهاجرتم بود 
پاسخ:
درسته...شرایط شما متفاوت بوده...
اما اینکه تونستین مهاجرت کنین یعنی چهار هیچ از ماها جلوترین:)
کتاب که ... فعلا دارم یک عاشقانه آرام رو میخونم ... فقط به خاطر نثر جذاب نادر ابراهیمی دارم ادامه اش میدم وگرنه موضوع اش دل زده ام کرده :(
خواستم کتاب 11 دقیقه رو بخرم که یاد نظر تو افتادم که گفتی راضی نبودی . هر چند هی به خودم میگم که خب سلایق ، شخصیت ،سن و خیلی چیزای دیگه باعث لذت بردن یا نبردن از یه کتاب میشه. . .
ولی هر دفعه که رد میشم از شهر کتاب پام نمیره سمتش😅
پاسخ:
ولی من یک عاشقانه ی آرام رو خیلی دوسش داشتم:)

شاید همین جمله ی بالا نشون بده سلایق مون متفاوته،نه?:)
کتاب انسان در جست و جوی معنی از ویکتور فرانکل رو میخونم البته پی دی اف

یه چند وقته که فاز پوچی زده به سرم بعد یادم اومد این کتاب برای همینجور مواقعه!
پاسخ:
من انقدر مغزم پُر اپروچ تشخیصی و درمانیه که حتی با شنیدن اسم این کتابی که گفتی تشنج میکنم...نمیدونم چرا اما تو سه ماه اخیر مغزم ارور میده و نمیذاره کتاب خوب بخونم:/
سلام...
من تک فرزندم و تبعیض جنسیتی نداریم ولی در عوض کلی محدودیت...
تو این چند سال اخیر خیلی تلاش کردم واسه استقلال بیشتر و‌ موفق هم شدم...اما از یه جایی به بعدم دیدم فقط پدر و مادرم نیستن...من باید با حرف های خاله و عمه و دایی هم بجنگم...انتخاب این مسیر تو جامعه و فرهنگ نادرست ما سخته...حداقل من و نسبت به اطرافیان تنها تر کرده...ولی من مطمئنم یه روزیی همون زن قوی و مستقلی میشم که آرزوش رو داشتم...

من دارم رمانی به اسم شبنم رو می خونم...رمان خوبی نیست... ولی چون آقای پدر گرفته منم در حال خوندن هستم و مدام ازش تعریف میکنم😀
پاسخ:
سلام:)
خیلی هم عالی...و فراموش نکن ما اصلا اصلا وظیفه نداریم بابت کارهامون به خاله و عمه توضیح بدیم.خصوصا اگر بدون اینکه نظرشون رو بپرسیم درمورد مون نظر بدن...

آخی:))
با خوندن این مطلب واقعا به خودم بالیدم( شکلک پز دادن 😉)
تو خانواده ۷ نفری ما که شامل ۳ دختر و ۲ پسره همیشه استقلال دخترها بیشتر بوده، مثلا من اگه ساعت ۱۰ شب بیام خونه بابام میگه خسته نباشی دخترم ولی اگه داداشام که از دخترها بزرگتر هم هستن دیر بیان باید دقیقا بگن که کجا بودن، مامان و بابام از روزی که یادم میاد به دخترهاشون اعتماد کامل دارن، و کلا در نظرشون دخترها خیلی عاقلن و استقلال بیشتری دارن، و در مورد مسافرت؛ هر جایی که بخواییم مجردی بریم باید یا ریلی باشه یا هوایی، فقط زمانی که بابام پشت فرمونه حق مسافرت با ماشین داریم این یه قانون کلی تو خونمون هست و دختر و پسر هم نداره، هدیه تولد ۱۸ سالگیم از طرف والدینم هزینه گرفتن گواهینامم بود، سفر مستقل رو هم ۱۸ سالگی تجربه کردم، کلا بابای من آدم روشن فکر و در عین حال خیلی سخت گیری هست
کاملا موافقم. هم با این متن هم قبلی. البته من هم اجازه مسافرت با دوستام رو نداشتم و‌ فک کنم الان هم نداشته باشم ولی واقعیت اینه که این از اون مسائلی بود که اونقدرا برام مهم نبود بخوام در موردش اصرار کنم و مطمئنم اگه بخوام به شیوه خودم حلش کنم حتما می‌تونم:)کما این که تو خیلی چیزای دیگه تونستم...

ضمن این که خدا رو شکر واقعا خونواده منطقی ای دارم و خودشون به شکل پیش فرض خیلی چیزا براشون حل شده است.مثلا من خوابگاه که بودم بابا خودش زنگ می‌زد می‌گفت هرجا اردو می‌برن حتما برو که با جاهای جدید آشنا شی:)

اون توضیح و اصرار منطقی و مودبانه رو هم کاملا موافقم. وقتی چیزی دلیل منطقی داشته باشه و‌ روش اصرار کنی دیر یا زود پذیرفته می‌شه و خود خانواده ها هم متوجه می‌شن درگیر یه سری تابوهای بی‌معنی هستن. گرچه که من توی اون موارد معدودی که حق با من بوده ولی حالا به هر دلیلی مامان و بابا موافق انجام کاری نبودن، همون کاری رو انجام دادم که اونا می‌خواستن و این به نظرم به ادب نزدیک تره.

+ استفاده از «رو» به جای ُ هایی که قبلاً می‌داشتی باعث شده راحت‌تر نوشته‌هاتو بخونم:)
پاسخ:
درسته...ما مطالباتی داریم که برامون واقعا اهمیت داشته باشن و در اولویت باشن...

و این نکته رو هم واسه کسایی که کامنت ها رو میخونن بگم اگر والدین حرف منطقی میزنن و کاری رو هنوز براتون زود میدونن که اگر بشینی و با خودت فکر کنی میبینی دور از انصاف نیست حرفشون،اینجا اشتباهه اصرار کردن...باید زمان بدیم تا همون اعتماد که گفتیم جلب بشه.
سلام
من هم تلاش میکنم در برابر تبعیض جنسیتی که جامعه سعی داره بهم القا کنه مقاومت کنم
راستش سنم از شما خیلی کمتره و خب هنوز وارد دانشگاه نشدم ایشالا به زودی:) ، به همین خاطر فکر میکنم راه طولانی در پیش دارم تا بتونم مثل شما استقلال بدست بیارم، به نظرم بهترین راه بدست اوردن اعتماد خانواده و گفتگو محترمانست، در همین راستا من همیشه سعی کردم عاقلانه برخورد کنم و به خصوص در رابطه با جنس مخالف محتاط باشم تا خانوادم بپذیرن که ازادی به معنای بی بند و باری نیست، و من اونقدر عاقل شدم که بتونم مراقب خودم باشم ،چند روز پیش پدرم به من گفتند که 'دختر'که نباید انقدر بحث سیاسی کنه! سرتو بنداز پایین زندگیتو کن یا قبلترش گفتند که 'دختر'که نباید لباس تنگ بپوشه( در واکنش به تی شرت خیلی تنگ و کوتاه من چون دیدگاهشون اینه که حیا تمرین کردنیه و اصولا خانمها باید همیشه چه تو اندرونی و بیرونی با حیا باشند)و من در هردو این موارد سکوت نکردم و الان واقعن تاثیرش رومیبینم، در مورد اول گفتم که من یک انسانم و حق دارم مثل شما یا هرکس دیگه ای درباره مسایل کشورم اظهار نظر کنم و در مورد دوم گفتم انسانه انسانه و اسلام اسلام، اگر اسلام به حجاب توصیه کردنه اولا مال بیرونه دوما مال اقایونم هست و من وقتی حرف شمارو میپذیرم ککه داداشمم توی خونه شلوارک نپوشه ...
و حالا میبینم که در حضور من محتاط تر صحبت میکنند و این خیلی لذت بخشه
پاسخ:
بله...منم سنم کمتر بود واقعا خیلی بیشتر از الان بابت کارهام توضیح میدادم چون درک میکردم تو اون سن نگرانم باشن.

آفرین که حرفت رو زدی چون این ایراد پدرتون"منطقی"نبود و خیلی خوبه که موضع خودت رو مشخص کردی:)
من باهات کاملا موافقم گلسای عزیزم. اگر در برابر فشار خانواده یکی دو بار مقاومت کنی و با آرامش و منطقی واسشون توضیح بدی که بزرگ شدی و باید به استقلالت احترام بذارن این اتفاق میوفته. من هم دختری بودم که در دوره راهنمایی اجازه نداشتم تولد برم. الان جوریه که ماشین رو برمیدارم میگم امشب عروسی یا تولد دوستم دعوتم خداحافظ؛ یا مثلا واسه مسافرت بلیت و هتل رو میگیریم و بعد واسه خانواده میگم که فلان روز نیستم مسافرتم؛ و البته که باید اطمینان خانواده رو جلب کرده باشی. وقتی باباها باورشون بشه دخترشون میتونه از پس خودش برییاد، سخت گیریشون کم میشه. نتیجه اینه که بابایی که بغل دست من نمینشست تو ماشین و از رانندگیم می ترسید، خیلی وقتا که میخوایم بریم بیرون میگه تو ماشین بیار، من خسته ام!
یک مثال دیگه ام بگم که نظرم بیش تر به پست شبیه بشه :-))
دو سه هفته پیش مامان بابام نبودن خونه و قرار بود اون شب هم نیان، من و خواهرم تازه ساعت ده شب از خونه زدیم بیرون! ساعت یازده و نیم بابام با عصبانیت بهم زنگ زد کجایین؟ زود اومده بودن خونه، من هم گفتم پیتزایی! ساعت دوازده و نیم برگشتیم خونه با بقیه ی پیتزامون برای آقای پدر. در برابر عصبانیتش توضیح دادم باباجانم من میرم مسافرت شهر دیگه و حواسم به خودم هست، توی شهر شلوغ خودمون نگرانی واسه چی؟ دیشب به اصرار دیر وقت بردیمش اون پیتزایی معروف که به قول خودش اون کله ی شهره و دید که چقدر شلوغ و امنه حتی نصفه شب و فکر میکنم قانع شد!

کتاب هم مادام بواری و عقل و احساس رو دارم می خونم، یک عاشقانه ی آرام رو هم توی راه شهر طرح گوش میدم. :-)
پاسخ:
اولا که آفرین بهت:))
ثانیا که درسته...باید جوری رفتار کنیم که اون اعتماد جلب بشه...!

به به کتاااب:)))
درود بر شرفت :)


من گاهی بحث میکنم جلو مامانم اینا با خالم با تور یا کاراون(کوتاهترین راهش)بریم فلان جا ..مخالفت میکنه :| تازه خواهر خودشه عاقل وبالغ وبزرگ هم هست :|
نمیدونم با بحث با این والدین که خیلی قانون مند وپایبند به عقاید خودشونن سفت وسخت!به کجا ختم میشه
هق هق حتی:((!!!
یه بار گوشی با خودم نبردم بیرون رفتم یکی از دوستامو رسوندم خونه که دور بود وقتم رو گرفت همش نگران بودم زنگ بزنه فک وفامیل بگه دخترم نیومده اونجا:| وخب زود رسیدم وگفتم زنگ زدی گفت نه میخواستم کمه دیگه زنگ بزنم وبعد قانعش کردم مامان ابروم رو نبری یه وقت هر وقت دیر اومدم بدون به این دلایله من که بدون خبر نمیرم خونه دوست واشنا:|
دفعه بعد دیگه الکی نگران نشد:))

ولی قابل تغییره بنظرم و با حرف زدن زیاااد حل میشه:)
پاسخ:
من خب کوچکتر که بودم برام سخت نبود اما الان اصلا نمیتونم بپذیرم وقتی میرم بیرون بهم زنگ بزنن بگن کجایی?چندبار سر این مسئله به شدت عصبانی شدم و الان اصلا زنگ نمیزنن یا دیگه نهایتا یکبار میزنن یا یه پیامک میزنن و میپرسن.خب منم که یزید نیستم که،درک شون میکنم و حتی اگه قرار باشه دیر کنم خودم بهشون خبر میدم دلشوره نگیرن ولی دیگه خدایی دم به دقیقا زنگ زدن من رو اقلا دیوونه میکنه.

آره...حرف زدن و مطالبه کردن:)
یه چیزی هم درمورد کل پست بگم.واقعا نکته دقیقی رو درمورد مرزها گفتی.مرزها توی خانواده و روابط اونقدر مهم اند که تقریبا همه نظریه های خانواده درمانی توصیه کردن خانواده مشکل دار باید مرزهاش رو از نو بچینه.
پاسخ:
چقدر خوب گفتی...واقعا واقعا موافقم باهات!
کتاب چی میخونم؟؟مشاوره و راهنمایی شغلی!کم کم جونمو میزارم سر این امتحان😭
پاسخ:
خوبه که...از هیچی نخوندن بهتره:)
انشالله موفق بشی تو امتحانت...
سلام 
به نظرم این نوشته ت رو باید تو کتاب های درسی دخترهای دبیرستانی چاپ کنن !  
مرسی از یاداوری :)
پاسخ:
سلام...ممنون:))
منم اضافه کنم برای اینکه اعتمادشون رو به دست بیارید لازمه از کارهای کوچیک شروع کنید. اینکه کسی اتاقشو مرتب نمیکنه یا لیوانو از جلوش برنمیداره هیچ ربطی به استقلال نداره اما همین کارهای کوچیک، یه خرید ساده و کمک کردن به دیگران مسئولیت پذیری شما رو نشون میده. 
خودمونو مقصر ندونیم اما به قول گلی کوتاهی هم نکنیم. مطالعه کنیم، کمک بگیریم، به هیچ وجه وضع خودمونو با دیگران مقایسه نکنیم، خواسته‌هامونو شفاف سازی کنیم، گفتگو کنیم، گفتگو کنیم، خیلی گفتگو کنیم و صبور باشیم. خیلی غم‌انگیزه که برای ساده‌ترین حقوقت بجنگی، اصلا منصفانه نیست. اما خب چاره دیگه‌ای هم نیست.
البته گلسا همیشه هم به این خاطر نیست که مامان و بابا عصای دست میخوان. یه جاهایی پس ذهنشون از مسئولیت پذیری فرار میکنن. انتخاب کردن که با همه خطرات و احتمالات و ... بچه دار بشن اما وقتی به این فکر میکنن که این بچه‌ای که به دنیا آوردم بره بیرون از چاردیواری من و ۱ در هزار یه بلایی سرش بیاد اون وقت این منم که باید خودمو سرزنش کنم و غصه بخورم ترجیح میدن محافظه‌کار و سلطه جو باشن و اون رول کلیشه‌ای من صلاح بچمو میخوام رو بازی کنن.
پاسخ:
نکنه ی خوبی گفتی...نمیشه آویزون بود و انتظار داشت در مواقع لزوم رومون حساب کنن...


گفت و گو کنیم...

یکی از دوستام دقیقا میگفت مامانم بهم اجازه ی سفر نمیداده چون میگفته اگه تصادف کنی چی?و اونهم بارها میگفته شاید من تو همین شهر تصادف کنم و بمیرم،این اتفاق غیرممکنیه?
درست گفتی دقیقا دلیلش همینه!
اگرچه بخش زیادی از حرفتون رو تایید می‌کنم، ولی فکر می‌کنم مسئله کمی بیشتر از استدلال و تلاشه. مسئله‌ی استقلال چه تو رابطه‌ی والدین و فرزند و چه تو رابطه‌ی زناشویی، به شدت به نقش‌ها وابسته است. جامعه داره به مرور روابط و نقش‌ها رو تغییر می‌ده، ولی هنوز این نقش‌ها به وضعیت تعادل نرسیدن که بشه روشون حساب کرد. به زبون ساده، ۱۰۰ سال پیش والدین به تمام معنا بچه‌هاشون رو بزرگ می‌کردن و در قبالش بخش بسیار زیادی از استقلالش رو هم ازش می‌گرفتن. در مورد دخترها این اختیار بعد از ازدواج به همسرشون داده میشد ( البته طبیعتاً بخش زیادش و نه همش). به مرور ما نقش‌ها رو تغییر دادیم. چه پسرها و چه دخترها اختیارات بیشتری می‌خوان و اختیارات بیشتری هم به دست آوردن ولی همچنان انتظار دارن از تمامی مزایای دوران قبل هم بهره‌مند باشن و تقریبا هم بهره‌مند هستند. یعنی همچنان حمایت معنوی و مادی والدینشون به همون شکل ۱۰۰ سال قبل استفاده می‌کنن. قصدم انتقاد نیست، ولی برای راحت‌تر شدن، از متن خودتون برای مثال زدن استفاده می‌کنم. ما تا سن بیست و پنج، سی یا چهل سالگی، با وجودی که انتظار استقلال از خانواده داریم، همچنان انتظار هم داریم والدینمون برامون ماشین بخرن یا هزینه‌ی اسکانمون رو بپردازند یا خرج زندگیمون رو بدن و اگه مشکلی داریم حمایت ذهنی و عاطفی تمام و کمال ازمون داشته باشن و تو تصمیم‌گیری هامون مسئولیت کامل رو به عهده نگیریم‌. در واقع در قبال بخش‌هایی از استقلال که به دست آوردیم، چیزی رو واگذار نکردیم. 
کمی شبیه به گیم تئوری و تعادل نش می‌مونه. این سیستم همچنان به تعادل نرسیده، پس همچنان دچار تغییر میشه، و تا زمانی که به تعادل نرسه هم با نارضایتی همراهه. ولی تو مسیر تغییر حتما استدلال و تلاشی که گفتید تاثیرگذارن و کمک می کنه تا سیستم سریع تر به سمت یک نقطه تعادل جدید بره.
پاسخ:
بله حرف شما هم درسته درمورد کسایی که سالها وابسته میمونن و انتظار استقلال دارن.اما فراموش نکنین تعریف ما از استقلال چیز عجیب و غریبی نیست.اینکه یک دختر بالغ که مدرک مثلا کارشناسی هم گرفته ولی هنوز حق مسافرت مستقل نداره این دیگه یعنی محرومیت از حداقل حقوق.
اما درمورد خود من،بهشون گفتم برای من اگر ماشینی بخرین فقط تا یکسال دست من میمونه و بعدش به خودتون برش میگردونم چون خودم میتونم بخرم.و بارها هم گفتم من هیچوقت وظیفه ی شما نمیدونم برام جهیزیه بخرید.
و الان سه ماهه که خودم حقوق میگیرم حتی یک هزارتومنی ازشون نخواستم.
و با این حساب،استقلال رو حق خودم میدونم.