گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

مکالمه ی مسالمت آمیز!

جمعه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۵ ب.ظ

ساعت هفت نوت مریضهای بخش رو گذاشتم,تحویل شیفت به بچه هایی که امروز کشیک هستن رو سپردم به همکشیکیم و اومدم خونه.دیشب خواب خوبی داشتم و امروز صبح سرحال بودم...و به جون تک تک کسایی که دیشب قصد داشتن چاقوکشی و تیراندازی کنن اما نکردن دعای خیر خوندم!

دلم به درس خوندن نبود...نیست...

همون اول صبحی با خودم گفتم روز عید باشه و تو درس بخونی؟انصافانه ست؟نه والا!

زن وسواسی و عشق تمیزکاری درونم زنده شد.اتاقم رو برق انداختم و گفتم آخیییش...و با خودم فکر کردم من احتمالا جزو معدود آدمهایی هستم که هنوز از کشیک برنگشته از خودشون کار میکشن.

نشستم وسط اتاقم.اتاقی که به ذره ذره ی اشیا داخلش حس مالکیت دارم و بیش از هرچیز عاشق کتابخونه هاش هستم که دونه دونه ی کتاب هاش رو با عشق خریدم و خوندم...

امروز جمعه ست و اینجا اتاق من...دیگه نه بوی خون میاد و نه صدای عوق زدن زن معتادی که اجازه نمیداد براش لوله ی NGبذاریم...و نه من برای شنیدن زنگ تلفن پاویون گوش به زنگ و هیستریکم...دنیا عملا امن و امانه و من دلم نمیخواد با درس خوندن خرابش کنم.

به هرکسی که بودن باهاش رو به موندن توی خونه ترجیح میدادم زنگ زدم که بریم بیرون اما هرکسی به نحوی درگیر بود و من نمیدونم بابت گرون شدن ماشین ها باید به کی لعنت بفرستم که عدل همون زمانی که تونستم مامان و بابا رو راضی به خریدن ماشین برای خودم بکنم,اتفاقی افتاد که حالا میتونم با پولم بستنی قیفی بخرم!

و برای غر زدن به مامان و بابا زنگ نمیزنم تا مسافرت شون خراب نشه و دیگه جمله ی "خدایا یه شرایطی جور کن برای گلی ماشین بخرم از این خجالت در بیام" رو از دهن بابا نشنوم.

اجالتا از سر اجبار موندم خونه و تازه یه پسرک کنکوری هم اومده پیشم.بهش اطمینان دادم دوتایی میشینیم پای فوتبال و کیف میکنیم...اما خیلی زود فهمید برای شستن ظرف ها براش دام پهن کردم...میخنده و میگه انقدری که من امسال توی این خونه ظرف شستم مامانت تو تمام عمرش نشست!و من میخندم و میگم افتخار بزرگی نصیبت شده که قدرش رو ده سال بعد میفهمی!

اما میخوام با پختن یه غذای خوب از دلش در بیارم...

بنظرم باید خداروشکر کنم که بچه ندارم چون خستگی تمام این سالها باعث شده دلم نیاد به هیچکس(جز خودم)بابت درس نخوندن حرفی بزنم.دلم میخواد همه ی کنکوری های دنیا رو جمع کنم دور خودم,براشون قاقالی لی بخرم و بگم بخورین عزیزانم و به درس فکر نکنین:))...حقیقتا مامان خوبی میشدم که هربچه ای آرزوی داشتنم رو داشت!...مثالش همین پسرک رشته ی ریاضیه که تمام این یک سال مثل شیر پشتش بودم و نذاشتم مامان و باباش کوچکترین استرسی بهش وارد کنن و عملا همه ی گندکاری هاش توی آزمونها رو یک تنه پوشش دادم!

میگفتم,امروز هوا هوای آشپزی و خونه داری و فوتبال و پاپ کورنه...روز پختن یه غذای هیجان انگیز و روز فکر نکردن به هیچی...


+چندوقت قبل به پدرم گفتم من ماشین میخوام.در حقیقت تصمیمم زیاد جدی نبود و بیشتر میخواستم ببینم تو ذهنش چی میگذره در مورد این مسئله.واکنش اولش این بود تو که همیشه از ماشین من استفاده میکنی و...اما من گفتم شما همیشه خونه نیستی و از طرفی علی رغم تلاشت نسبت به این ماشین حس مالکیت داری و من همیشه دارم بابت رفت و اومدن هام براتون توضیح میدم و اصلا این کار رو دوست ندارم...گفتم چطور شد که برای پسرها ماشین خریدین اما برای من نه؟

گفت فرق میکنه!

یادمه درحال خوردن ناهار بودیم.از غذا دست کشیدم و خیلی آروم گفتم میشه توضیح بدین چه فرقی؟میخوام بدونم!

گفت خب اونا باید ازدواج کنن و مسلما همسراشون انتظار دارن ماشین رو مرد بخره!...من گفتم اصلا قانع نمیشم چون ممکنه من هیچوقت دلم نخواد ازدواج کنم پس کدوم مردی رو پیدا کنم که برام ماشین بخره؟!گفتم حرفتون تبعیض آمیزه و اصلا قانعم نمیکنه بابا...

بابا که به طرز عجیبی دلش نمیخواد من برای لحظه ای ازش ناراحت بشم گفت خب ما به فکر تو هم هستیم.همونقدر که برای اونا خرج کردیم رو برای تو هم کنار گذاشتیم.گفتم من که شهریه نمیدم و اگر خدا بخواد یکی دوسال دیگه یا رفتم طرح یا رزیدنت شدم و زندگی مستقلی دارم پس اون پس اندازه به چه دردم میخوره؟گفت برای جهیزیه ات کنارش گذاشتیم!

قاطعانه گفتم نمیخوام...نطق طولانی شد اما قانعش کردم من هر زمانی که بخوام ازدواج کنم انتظار خریدن حتی یک قاشق رو از شما ندارم...از سر میز ناامید پاشدم و توی دلم گفتم هیچی که هیچی!

اما چند روز بعدش با تعجب دیدم رفتن برای دنبال ثبت نام ماشین! اما خب قسمت نبود چون بعد گرون شدن ماشینها پولشون برای خریدن ماشینی که من دوست داشتم کم بود و میخواستن وام بگیرن اما من نذاشتم چون دلم نیومد...اما انقدری فکر کردن به مکالمه ی اون روزم با پدرم و نتیجه ای که داشت دلم رو گرم میکنه که اصلا نمیخوام به ماشین فکر کنم...

حالا پدرم هر روز تکرار میکنه ماشین من و تو نداره,و با وجود وسواس زیادی که روی من داره تلاش میکنه وقتی از خونه میرم بیرون نپرسه کجا میرم و وقتی دیر میکنم بهم زنگ نزنه.چون بهش گفتم اینکه هیچوقت پسرا رو چک نمیکردی اما من رو چک میکنی حس بدی بهم میده.احساس میکنم از نظر شما اونا باهوش تر هستن و گواهینامه ی معتبرتری دارن باوجود اینکه من بعد چهارسال رانندگی تابحال تصادف نکردم!و احساس میکنم بابا به حرفهام فکر کرده و از نظرش منطقی اومدن و واقعا تلاشش برای تغییر رفتار رو میفهمم.

من معتقدم دخترها با صحبت کردن آروم و منطقی,میتونن خیلی از حقوق از دست رفته شون رو پس بگیرن.مهم اینه گوش به زنگ باشن و نسبت به تبعیض واکنش نشون بدن و سکوت نکنن تا تبعیض عادی سازی نشه.


۹۷/۰۳/۲۵
life around me

نظرات  (۵)

 یه پدر که عاشق دخترش باشه نمیتونه وقتی دیر کرد نگرانش نشه یا زنگش نزنه یا کلا چکش نکنه 
البته حقم میدم که یه دختر از اینکه چکش کنند ناراحت بشه کلا تموم ادما از اینکه چک بشند ناراحت میشند 
ولی به نظرت به عنوان یه دختر پدرت چطور باید با این دلشوره و نگرانیش کنار بیاد ؟یا چطور دخترشو چک کنه که دخترش ناراحت نشه؟
...
برا ماشین بهتون حق میدم تبعیض انجام شده بود 
همینطور که دخترا جهاز میگیرند پسرا هم قباله میگیرند و خرجایه دیگه دارند 
پاسخ:
این تئوری که چون نگران فرزند بیست و چهارساله مون هستیم(که هم سن و سالهاش ازدواج کردن و بچه هم دارن)حق داریم درمورد رفت و آمدهاش دخالت کنیم اشتباهه.من تا یک سنی بابت این مسائل توضیح میدادم و این کار رو وظیفه ی خودم میدونستم اما قرار نیست تا آخر عمرم اینطور باشه.شاید من هیچوقت نخوام ازدواج کنم و تا همیشه تو خونه ی پدر و مادرم بمونم و مسلما قرار نیست تا همیشه روال دوران نوجوانیم ادامه پیدا کنه.
این که باید برای استقلالت بجنگی یه طرف حرف زدن و قانع کردن والدین در عین حفظ کردن پیوندهای خانوادگی یه طرف. من که بعد از هر بار گفتگو با بابام انقدر فرسوده میشم که انگار سه روز ازم بیگاری کشیدن گاهی نتیجه میده گاهیم نمیده. اما خب از جیغ جیغ یا ریختن توی خودم و تبدیل شدن به موجود یه موجود عقده‌ای و مضطرب بهتره.
پاسخ:
همه ی ما این تجربه رو اقلا چندبار داشتیم...حرف زدن و به هیچ جا نرسیدن!
اما من معتقدم همون بحث ها خودشون باعث میشن والدین بفهمن این دختر رو نمیشه نشوند گوشه ی خونه،بهش محبت کرد و ازش خواست در برابر محبت،اونطور بمونه که ما میخوایم.
اینکه الان والدین من به حرفام بها میدن یه بخشیش بخاطر اینه که درطول زمان به تصمیم هام اعتماد پیدا کردن،و یک بخشیش بخاطر همون بحث هاست...بحث سر کوتاه نیومدن از چیزی که فکر میکردم حقمه.
منم اولی هستم  و خب بابام تجربه ی بابام کم...
خیلی جنگیدم تا آزادی داشته باشم و خب بابامم خیلی کمک کرد و البته مبارزه همچنان ادامه دارد..😁😁
پاسخ:
مبارزه همچنان ادامه داره:)
سلام والا من فکر می کنم طرف مقابل هم باید حداقل منطقی باشه و به حرفاهی که می زنم فکر کنه بعضی ادما انگار با خودشون قرار گذاشتن جز فگر خودشون به نظر و فکر بقیه حتی فکرم نکنن
پاسخ:
سلام...بله درسته...ولی باید بازهم کوتاه نیومد تا طرف مقابل بالاخره خسته بشه...
روی دیگه‌ی سکه هم هست؛ باید طرف مقابل هم آدم آروم و منطقی‌ای باشه که بشه باهاش حرف زد و از اختلاف نظر و عقیده‌ها گفت... 
پاسخ:
آره موافقم باهات...
اما یه چیز دیگه هم هست.بابای من با بقیه و حتی برادرام انقدر منطقی نیست.من فکر میکنم رفتار خودم و اینکه هیچوقت در مقابل تبعیض تو خانواده کوتاه نیومدم باعث شده بابا بفهمه نمیتونه من رو با محبت تطمیع کنه و من کوتاه نمیام...این برداشت خودمه البته.
ولی خب اگه طرف مقابل اساسا اهل صحبت نباشه دیگه فکر نکنم این روش جواب بده.