گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

پنج سال پرچانگی...

سه شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۳۴ ب.ظ

بازار تعطیلات داغه و اعضای خانواده هر کدوم بنا به فاز خودشون,مسیری رو انتخاب کرده و رفتن به هواخوری و اما من؟ساعت هفت و ده دقیقه ی صبح بیدار شدم و مبحث"آب و الکترولیت"رو شروع کردم به خوندن...

داشتم فکر میکردم به سالهایی از عمرم که گذشته و شاید عجیب باشه که تا جایی که این حافظه ی گرد و خاک گرفته یاری میکنه,تعطیلاتم به درس خوندن گذشتن...

اجبار خانواده بوده؟نه!

جبر خودم که در تمام این سالها مثل دایه ای سخت گیر بالای سر خودم ایستادم و گفتم"بخون!"....و شکایتی ندارم.

دقیقتر که نگاه میکنم میبینم خیلی از ساعتهای درس خوندنم با علاقه و عشق گذشته و حال خوبی رو برام ساخته در اون لحظه! اما وضعیت چندماه اخیرم بحرانیه....اگر گله میکنم و غر میزنم از پشیمونی نیست,از بار عمیق اضطرابی هست که فراتر از حد تحملم شده.

حالا چند ماهه که بی حوصله ام و کسل...بداخلاق و زودرنج و زودجوش...و توان ادامه ی مکالمات بیش از چند دقیقه را ندارم...

مسئله ی استریتی و امتحانی که در پیش دارم,به صورت ناخودآگاه و علی رغم تلاش هام برای خوب شدن,بار سنگینی روی دوشم گذاشتن...به هرحال درس خوندن با سیستم آموزشی ما که سوادت را با یک امتحان دو ساعتی میسنجن,مثل همه برای من هم تبعاتی داشته.

اینها را نوشتم که بگم حال بد من رو به پای ناشکر بودنم نذارید که نیستم.من فقط خسته ام و مضطرب اما پر از انگیزه و میل به خواستن و انجام دادن...توی این پنج سال وبلاگ نویسی که برابر با طول عمر یک کودک پنج ساله ست,از شادی هام نوشتم و سختی هام...از علوم پایه و پره انترنی و غیره و حالا شما در برهه ای از زمان با وبلاگ من همراه هستین که در آستانه ی امتحان دستیاری ام...و در عالم دوستی انتظار دارم غرهای این روزهام رو بخونین و بگذرین و خورده نگیرین...

دیشب توی اینستاگرام,لایو پانته آ(pv44)رو میدیدم.میگفت در تمام سالهایی که درگیر تحصیلم بودم و بخاطر مسائلی دچار افسردگی شده بودم,تنها سرگرمی که حس خوب و عزت نفسم رو به من برمیگردوند,وبلاگ نویسی بود.جایی که میتونستم بنویسم و دیده بشم و حس ارزشمندی کنم.

و من هم احتمالا سالها بعد با همین جملات از دنیای وبلاگ نویسی یاد کنم و بگم من سالهای زیادی از عمرم رو با دیگران شریک شدم.این کار زمان زیادی رو از من میگرفت اما در اون سالها تنها راهی بود که مثل یک مدیتیشن آرومم میکرد.

وبلاگ دکتر حمید احمدی رو از زمانی که رزیدنت جراحی بود میخوندم.در مقابل چشمهام به عنوان جراح طرح گذروند,فلوشیپ قبول شد و حالا ازدواج کرده...من شاهد سالهای مهمی از زندگی یک آدم بودم,با غمهاش غمگین و با شادی هاش خوشحال شدم به موفقیت هاش افتخار کردم بدون اینکه حتی یکبار دیده باشمش...جذاب نیست؟


آمدم بنویسم تصمیم گرفتم اسفند امسال دستیاری امتحان ندم و موکولش کنم به اسفند98,آمدم بنویسم امروز از درس خواندن خودم توی تنهایی راضی هستم و برای ریلکس کردن ذهنم از مباحث نخونده و کشیک روز تعطیل فردا,کشک بادمجون درست کردم و کمی هم نگه داشتم فردا ببرم بیمارستان تا وقتی خسته از اورزانس برمیگردم نفسی بگیرم,کشک بادمجون بخورم و دلم واشه...آمدم اینها رو بنویسم اما نفهمیدم چه شد که از بحث منحرف شدم...


+یاد گرفتم درمقابل اساتید وا ندم.و در اون لحظه ای که با تمام قوا سعی در پرسیدن سخت ترین سوالات و ضایع کردنم دارن,به جای تته پته کردن سینه سپر کنم و با اعتماد به نفس دوبرابر جواب بدم...چند روز قبل استاد جراحم سوالی پرسید و جوابی دادم.قصدش سنجیدن اطمینانم از جوابی که دادم بود و با خنده گفت فکر نکنم درست باشه...همه ی بچه ها با استرس جزوه را ورق میزدن و دنبال جواب درست میگشتن اما من سعی کردم خیره نگاهش کنم و بگم درست گفتم.استاد که دید کوتاه نمیام گفت"ببین چه پوزیشن مطمئنی گرفته!!" و بعد خندید و گفت"نه واقعا خوشم اومد"!

+برای بیماری که پوشک میشد سوند اداری گذاشتم...باید از گذشته ی من خبر داشته باشید و بدونید چقدر آدم بددلی بودم که حتی با بوی عرق خودم عق میزدم تا بفهمید پزشکی چطور مارو خراب کرده و از نو ساخته...از شروع اینترنی تازه فهمیدم که چقدر تغییر کردم و خوشحالم که از چالش های این رشته تا به این لحظه روسفید بیرون اومدم.

+استاد جراحمون برای اینکه بگه شماها یک مشت بی سوادین(به عادت تمام اساتید),یک سوال چشم پزشکی پرسید و من جواب دادمش...خندید و گفت باید بین استریت و غیراستریت یک تفاوتی باشه.(اینها را نمینویسم که بگم من فلانم و بهمان(!),که نیستم...مینویسم تا یادم بمونه در اوج ناامیدی هام,تشویق گهگاهی اساتیدم حداقل برای لحظه ای اعتماد به نفس از دست داده ام رو بهم برمیگردوند)


**خورشید کار قشنگی رو شروع کرده و داره برای بچه های یک منطقه ی محروم کتابخونه درست میکنه و کتاب میخره.اگر دوست دارین و میتونین بهش اعتماد کنید,ازش شماره حساب بگیرین و با مبلغی هرچقدر کم(حتی در حد ده هزار تومن)به این اتفاق کمک کنین...اگر هم کتاب آماده ی اهدا دارین میتونین آدرس بگیرین و کتاب بفرستین.

به خورشید گفتم و اینجا هم میگم,چرخیدن چرخ کتابخونه ها از چرخیدن چرخ اقتصاد مهمتره.

   |لینک وبلاگ خورشید|

۹۷/۰۳/۱۵
life around me

نظرات  (۱۰)

تو عشقی گلسا جان :) 
بهتر بود به جای " پنج سال پرچانگی" بنویسی " 5 سال دلبری" 
پاسخ:
نه دیگه،الان تو داری دلبری میکنی:))
پس بزارین ماهم بگیم که خیلی وقت بوددلمون برای اینجورپست ها تنگ شده بود

که ماهم گذرروزهای شماروباچشم هامون دیدیم
که چقدرباشمااحساس صمیمیت میکنیم
که وبلاگتون مثل یخ دربهشت وسط تابستون کیف میده

که بهتون افتخارمیکنیم❤
پاسخ:
ممنونم مهرساجان خیلی لطف داری:)
خیلى هم خوبه که این چیز هر رو مینویسى. باعث میشى بابت این تلاش ها و موفقیت هات به همچین خانوم دکترى افتخار کنیم و بگیم ایشالا خیر از جونیت ببینى ننه :))
پاسخ:
مرسی بابااااا:))
از الان تا اسفند ۹ ماه زمان داری. تو این فرصت زیگوت رو میشه به نوزاد زنده ۴-۳ کیلویی تبدیل کرد! :) چرا امتحان ندی؟؟ شُلش نکن بکوب بخون قبولی ان شاءالله ؛)

- نمیدونم اول رتبه میدن بهتون یا نه. ولی فوقش اگه رتبه ات به تخصصی که دوست داری نمیخورد، انتخاب رشته نکن. از الان جا نزن ولی حیفه ؛)
پاسخ:
9ماه کامل نیست که...من هرروز تا ظهر بیمارستانم و چندروز یکبار کشیکم و کلا نمیتونم بخونم....مجموعا مفید3_4ماه میشه که خیلی کمه.
فقط یکبار میشه با شرایط استریتی امتحان داد و اگر نشی باید بری طرح....منم نمیخوام ریسک کنم.این اسفند احتمالا ماژور برسونم ولی من دلم میخواد مینور قبول بشم:)
گلی تو واقعن قوی هسی...مرسی ک هستی..منم خوشحالم ک وبت رو میخونم 
خیلی جاها ازت قوی بودنو یاد گرفتم...
والان میفهمم ک اگه امسالم نشد و پزشکی قبول نشدم  دوباره میخونم و نودو هشت کنکور میدم...ان شاالله ک همچین اتفاقی نیفته البته/:
دعام کن :) دعات میکنم
پاسخ:
ممنون...آدم هرچقدر هم ادعای قدرت داشته باشه گاهی میشکنه واقعا!

انشالله به مُراد دلت برسی...
امیدوارم همیشه حال دلت خوب باشه
پاسخ:
ممنونم.همینطور حال شما:)
۱۶ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۹ علی خراسانی
پرچانگی تاریخی
من بیشتر از وبلاگ نوشتن عاشق خوندن وبلاگهام.
خوندن آرشیو لذت زیادی داره برام ادم هایی که یه روز خوشن یه روز ناخوش.
یه روز از شدت عشق چشمهاشون برق میزنه و یه روزهایی از کینه .
مطمئن باش میتونی من خاموش ِخاموش تموم وبت رو خونده دارم و همیشه جزو وب هایی بودی که بهش سر میزدم
مراقب خودت باش رفیق
پاسخ:
ممنون...لطف داری روشن:)
سریال the good doctor رو می‌بینم و از همون اول منو یاد اینجا و پست‌های بیمارستانت انداخت. آشنا بودن با یه خانوم دکتر بلاگر این موهبت رو داره که حس و حال فیلمی که می‌بینی رو بهتر درک کنی و با وجود دور و غریب بودن فضای پزشکی واسه خودت، بگی آره، چقدر شبیه ماجراییه که فلانی ازش نوشت. 

پاینده باشی :)
پاسخ:
بلوط...ای بلوط:))

مرسی:)
خوش حالم بالاخره میخوای تو این روزهای سختت به یه ارامشی برسی.
زندگی مسابقه نیست...
پاسخ:
ممنون...

گاهی هست

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">