گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

از تجربه ها...

جمعه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۱ ب.ظ

شاید اگر تابحال تجربه نکرده باشید،سخت باشه براتون تصور دُشواری اینکه بعد از ساعتها بیداری،تازه وقت چندساعت خوابیدن پیدا کردین و چشم هاتون گرم شده،پرستار زنگ بزنه و بگه مریض بخش سوزش سر دل داره بیا ببینش...شاید نتونید چهره ی بغض آلود اون اینترن رو تصور کنید اما من همیشه در این موقعیت،تمان حینی که لباس پوشیدم و راه افتادم سمت بخش و در تمام مسیر به زمین و زمان فحش دادم و توی دلم گله کردم از مریض هایی که قصد اذیت کردن دارن وگرنه یه سوزش سر دل دیگه چیزی نیست که من بخت برگشته بخاطرش ساعت2 شب پیج بشم!


حالا دو روزه که ریفلاکس دارم و از درد و سوزش سردل کلافه ام.کیفیت زندگیم واضحا افت کرده و از درد به خودم میپیچم.

یاد اون اتند اطفالمون می اُفتم که تمام داروهای فیلد اطفال رو چشیده بود تا بدونه بچه ها با خوردن هر دارویی چه طعمی رو تجربه میکنن تا بتونه بهترین توصیه ها رو به والدین کنه....و من فکر میکنم زمانی بتونم درد بیمارم رو عمیقا و واقعا درک کنم که درد تمام بیماریها رو تجربه کرده باشم.

۹۷/۰۳/۱۱
life around me

نظرات  (۷)

اینجا چرا همه کامنت شده نسخه نوشتن:))

در ضمن اون اتند اطفالتون احتمالا یه فرشته این شکلی  ^_^ بوده
پاسخ:
چی بگم:/

اوهوم:))
دو بار نصف شب کارم به دکتر کشید. اخرین بارش همین بیست روز پیش بود....خیلی شب بدی بود! فک کردم دارم میمیرم. دکتر برام آسنترا50تجوبز کرده بود. وقتی ک خوردم،حدودای ساعت یک و نیم شب ک داشتم میرفتم بخوابم، لرز شدید و گیج و منگی عجیبی رو تجربه کردم.صدای دریا تو گوشم میومد. اطرافم تاریک تاریک بود. یه حسی شبیه خلأ داشتم. وحشتناک! انگار وسط فضا بودم. جایی که نیروی گرانشی نیست! توی وجودم خالی خالی بود....انقدرررر حالم بد شد ک بخدا فکر کردم دارم میمیرم!!با خودم فک کردم ک الان حضرت ملک الموت سر و کله اش پیدا میشه و میگه زهرا تموم شد! باید با من بیای!!!!  وای چقدر شب بدی بود. .... البته دکتر ظاهرا فهمیده بود ک:  من فک میکنم دارم میمیرم. برای همینم بهم گفت؛نگران نباش کسی تاحالا با قرص آسنترا 50نمرده!!!! خخخ
پاسخ:
:))))
سلام دکترگلسا.
من خیلی وقته که وبلاگ شمارومیخونم و معذرت میخوام که اولین کامنتم باید اینجوری باشه.
راستش من چندوقتیه خیییلی خسته ام همش،خیییلی میخوابم اما انگاراصلا نخوابیدم چون همونقدرخسته ام. اصلا نمیتونم درس بخونم درست وحسابی( درصورتی که من قبلا درسخون ترین بودم) وبیشترازیک ربع نمیتونم تمرکز کنم رودرسم وقتی نشسته ام بعد می ایستم چشمام سیاهی میره،صبح هاهم اصلانمیتونم زود پاشم خیلی هم عصبانی وزودرنج شدم تازگی ها، خلاصه اینکه من امسال کنکوردارم وتواین یک سالی که باهمین وضع و با بدبختی درس خوندم براش به بهانه ی اینکه من وقت ندارم وکنکوردارم نرفتم دکتراما الان دیگه واقعادارم اذیت میشم گفتم که ازشمابخوام کمکم کنید. 
 حالا نمیدونم این علائم به هم ربط دارن یا نه مثلا اینکه من نمیتونم درس بخونم به بقیه ی حالت هام ربط داره یانه. 
راستی خودم فکرمیکردم که کم خونی باشه اماقرص اصلا فایده ای نداشت فقط وقتی میخوردم سریع سرمامیخوردم! 
بازم ببخشید که پرسیدم شماهم خسته ی کشیک هاتونید وحق دارید اگرنخواید جوابمو بدید. من زیاد باخودم کلنجاررفتم تااین کامنتوبراتون گذاشتم.
ان شاالله که حالتون بهتره،همیشه سلامت باشید:)
پاسخ:
سلام عزیزم.درکل کار درستی نیست طبابت مجازی و بدون دیدن بیمار...
این علایمت اگه علت کمبود آهن و ویتامینی و علل سیستمیک نباشه،شاید مربوط به علل روانپزشکی و کاهش مود باشه.
بنظرم اول برو پیش متخصص داخلی و آزمایش کامل بده و کامل معاینه بشو،اگر واقعا همه چیز نرمال بود و علت دیگه ای براش پیدا نشد برو پیش روانپزشک چون ممکنه استرس کنکور و درس خوندن باعث کسالت روحی بشه.
من همیشه وب تو و بقیه ی بچه های پزشکی رو که میخونم با خودم میگم پس حواسم باشه الکی نرم اورژانس.
قبل عید ساعت۳ دل درد مشکوک به آپاندیسیت داشتم،مجبور شدم برم اورژانس.خدا شاهده انقدر استرس داشتم که نکنه نباید میومدم.
پاسخ:
عزیزم:))
ولی واقعا ما این مشکل رو با خیلیا داریم...درد شکم حالا بحثش جداست ولی اینکه بخاطر یه مشکل که میشه راحت به مطب متخصص مراجعه کرد بیای اورژانس کار اشتباهیه...مثلا اومده میگه گوشم درد میکنه.خب عزیز من برو متخصصentسر فرصت معاینه بشی...
سلام :)

واقعاً خدا خیرتون بده ... کارتون خیلی سخته
اکثر بچه های پزشکی بیان این مشکلات رو دارن .
درود بر اون اتند اطفال ...

الان حالتون چطوره گلی خانم ؟ منظورم معده تونه ...
پاسخ:
سلام و ممنون:)

فعلا با دارو بهترم...
اون موقع ها که لیلا طرح بود منم میرفتم همراش ،یه شب حدودا ساعت 3 بود تازه یه کم اوضاع آروم شده بود و اورژانس خلوت شده بود ،لیلا رفت یه کم چشماشو بذاره رو هم بیچاره که یه خانومه اومدبا کلی چیتان پیتان !دفترچه دخترش دستش بود. میگفت برای مهد کودک دخترم یه سری آزمایشا گفتن انجام بده لطفا از تو این برگه برام بنویس تو دفترچه بیمه اش که بیمه حساب کنه .
لیلا گفت د آخه مسلمون !! این وقت شب چرا آخه ؟! بعد دراومد بهش گفت آخه مهمونی بودیم گفتم سر راه بیام کارمو انجام بدی دیگه ://
البته این یکیش بود خیلی از اینا دیدیم اون شبا...
پاسخ:
تو اورژانس ما هم ازین موارد فرااااوووونه.مثلا طرف ساعت3صبح میاد با شکایت کمردرد و میگه یکماهه این درد رو دارم!!!!حالا چرا الان اومدی?بیخوابی زده بود به سرم گفتم بیام...!
برا کمردرد یکماهه،بیای اورژانس اونم3صبح!!!
یا مورد داشتیم برا ابسه ی چهل روزه همین کارو کردن!
اما مسئله اینجاست لابه لای این افراد،کسایی میان که واقعا درد دارن و ما باید حواسمون باشه گول نخوریم و بی توجهی نکنیم.
بنظرم کسایی که با شرایط غیراورژانس،به اورژانس مراجعه میکنن در حق بیمارهای واقعی خیانت میکنن.
صب می‌شه این شب. طول می‌کشه اما صب می‌شه. :-)
[وی قبل از امید دادن دو بار فکر می‌کند]
پاسخ:
الی جان😍

واااای:D