گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

آن روی سکه

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۲۰ ب.ظ

نشستم پشت استیشن پرستاری،گوشم به صدای پرستاره که برای ویزیت صدام کنه و چشمم به تراژیک ترین صحنه ی دنیا...صحنه ی گریه های بی امان پدر و مادری جوون که بچه ی شش ساله شون خودش رو به دار آویخته و الان منتظر پذیرش ICUهستن.

اینکه چطور ممکنه بچه ی شش ساله ای دست به همچین کاری بزنه و اصلا آیا حقیقت رو میگن یا نه ندارم،فقط اینُ میدونم که این زن و مرد داغونن...داغون...و من هیچ کاری جز نگاه کردن از دستم بر نمیاد.


+اینم جهت انبساط خاطر:بیمار 66 ساله ام که شکستگی ساعد داره،بهم گفت بچه کجایی?گفتم همین جا.گفت من بچه ی یزدم،نشست کنارم،گفت،خندیدیم...گفت دست کن تو جیبم سیگارمُ در بیار...خلاصه کار به جایی رسید که گوشه ی بخش سیگار آتیش زدم گذاشتم بیخ لب مریض دود کنه حالش جا بیاد.

کاش یکی می اومد از اینجا فیلم بسازه...خوب فیلمی میشد لعنتی!

۹۷/۰۱/۱۲
life around me