گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

لعنت به من!!!

شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۴:۳۹ ب.ظ

من هیچوقت از بچه های کار خرید نمیکنم و واسه این کار دلایل خودمُ دارم اما اگه پول همراهم باشه براشون خوراکی میخرم و صبر میکنم تا جلوی خودم بخورنش.

درسته که وقتی بهشون میگم بیاین یه چیزی براتون بخرم،دست میذارن رو گرون ترین خوراکی هایی که خودم تابحال نخوردم و بعد حساب کردن پولش حتی یک بار هم تشکر نمیکنن،اما دلیل نمیشه از دیشب تا الان از عذاب وجدان خفه نشم.

از ماشین پیاده شدم که بستنی بخرم،اومد طرفم و گفت یه پونصدی میدی?با همین قیافه ی همیشه ی خدا اخمو نگاش کردم و گفتم ندارم.نداشتم واقعا...توی کارت داشتم اما دستی نه.

رفتم داخل هایپر مارکت و گفتم یا براش یه بستنی میخرم یا میگم پونصدی بهم بدن ببرم بهش بدم ولی شلوغ بود و خرید نکردم.وقتی برگشتم به ماشین کناری تکیه داده بود نگام میکرد....چقدر شرمنده ام از یادآوریش و همش به خودم میگم لعنت به تو!!نمیتونستی برگردی و بخری براش?چنددقیقه صبر کردن انقدر برات سخت بود?

درسته که این بچه ها واسه اینکار تربیت شدن و این قیافه ی مظلوم رو بهشون یاددادن،درسته که بارها با پُررویی جوابمُ دادن اما لعنتی یه بچه ی هفت هشت ساله ازت یه پونصدی خواست بهش ندادی.شاید این پونصدی تمام چیزی بود که تو اون لحظه بهش نیاز داشت و تو کافی بود فقط چند دقیقه توی نوبت بایستی!

لعنت به من...


۹۶/۱۲/۱۲
life around me