گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

هیچکس لای پتو اسطوره نمیشه!

سه شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۳۶ ق.ظ

من اگر مادر بودم،دوشنبه شبی که گذشت دست دخترک یا پسرکم رو میگرفتم و میاوردمش جلوی تلویزیون...تا دیروقت شب با هر کلک مادرانه ای که بود بیدار نگهش میداشتم،علی کریمی رو بهش نشون میدادم و میگفتم اینُ ببین مامان?این پول داره،رفاه داره،آبرو و محبوبیت و شهرت هم داره.اما میدونی چرا اومده اینجا و آرامش رو به خودش حروم کرده?چون به چیزی اعتقاد داره و حالا پای اعتقاد و دغدغه اش ایستاده.

میگم مامان جون اگه یک روزی بزرگ شدی لطفا باری به هر جهت نباش و خودت رو از تمام شور و شرّ دنیا معاف ندون...میگم دغدغه داشته باش و پاش بایست...حالا چهارتا دشمن هم داشتی باشی،داشته باشی...


یک روزی که سر ماجرایی تو دانشگاه دعوا و بحث شدیدی داشتیم و من طبق معمول وسط میدون جنگ بودم و کوتاه نمی اومدم،دخترک همکلاسی بهم گفت گلسا توجه کردی تو کلاس هیچکس با من بد نیست?چون من کاری به کار کسی ندارم...!

و خب برای من سخت نبود یادآوری روزهایی که برای هر مساله ی ریز و درشتی نظر سنجی میکردیم و همون دخترک با صدای آروم میگفت برای من فرقی نداره!...دیشب نماینده ی کلاس بهم پیامی داد تا دور از چشم بچه ها کاری بکنه که فقط به نفع یک عده ی خاصی هست و حق بقیه ضایع میشه.پیام داده بود که بگه حواسم به گروه شما هم هست،شما هم خودی هستین...بهش گفتم فلانی?چرا از بین این همه به من پیام دادی?گفت چون دهن تو یکی رو نمیتونم ببندم.

 

مامان جان?لطفا تکرار همیشه ی جمله ی"برام فرقی نمیکنه" نباش.خب?


+وقتی کسی ازم میپرسه دوست داری مثل کدوم شخصیت معروف باشی?هیچوقت فکرم سمت آدمهای موفق پولدار،دانشمندا یا سلبریتی های جذاب نمیره...فکرم یکراست میره سمت کسایی که یک جایی از مسیر زندگی یکنواخت شون قد علم کردن و حرفی رو زدن که بهش اعتقاد داشتن و تاوانش رو پذیرفتن کسایی مثل گالیله...

و هروقت کسی ازم بپرسه کی از خودت خیلی خجالت کشیدی?میگم وقتی حقیقت رو انکار کردم و بخاطر منفعت و مصلحت و هر کوفت دیگه ای پشت کردم به اونچه که میدونستم درسته.میگم شرمنده ام اما چه کنم که اونقدرها آدم شجاعی نیستم.وگرنه من هم توی روزهایی که گذشت،روی چندتا تیکه آجر می ایستادم و روسری سفیدی رو تکون میدادم.

۹۶/۱۱/۲۴
life around me