گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

روزمرگی های یک زن خانه ندار(2)

پنجشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۱۷ ق.ظ

 

  زن درون من بیش از اونکه تمایل به پزشک شدن داشته باشه,پا میکوبه زمین و میگه من میخوام خونه داری کنم...

بچه ها همیشه محض خنده میگن تو اوقات بیکاری و بی امتحانی که ماها لش افتادیم تو تخت و نان استاپ میخوابیم,گلی میره باغچه آب میده,سبزی پاک میکنه,آش رشته و کیک میپزه و اتاق تکونی میکنه...میخندن و میگن گلی تو اوقات فراغت از خودش کار میکشه...

منم میخندم و میگم زن درونم خیلی سرتقه...صداش درمیاد و کلافه ام میکنه...


این روزها بیش از هروقت دیگه ای به آینده ام فکر میکنم و راهی که میخوام در پیش بگیرم...به ده سال بعد...به پانزده سال بعد...به رویاهام...

به تغییراتی که باید تو خودم بدم و به خیلی چیزهای دیگه!

اگر از من بپرسن پربارترین سال زندگیت چه سالی بود میگم سال هزار و سیصد و نود وشش...سالی که کم کم دغدغه های اصلیم رو از باقی زندگیم سوا کردم و مهم ترین تصمیم زندگیم رو با تمام سختی هاش گرفتم و خب اینجا جای گفتنش نیست...سالی که تماما به خودم رسیدم,به علایقم و خواسته هام و سعی کردم خود خودم تو اولویت تمام تصمیم هام باشم...سالی که با توصیه ی پزشکم سعی کردم همه ی استرس ها رو بریزم دور و آرامش داشته باشم.


دیشب تو سالن زومبا یکی از اتندهامون رو دیدم اما ایشون مارو نشناخت.زنی مستقل و مجرد که احتمالا بعد ویزیت مریض هاش اومده بود برقصه و بخنده...من,دوستام و خانوم دکتر کذایی تمام حرکات رو اشتباه میزدیم و با یک نگاه میشد فهمید اینها اینکاره نیستن...اینها همون برن درس بخونن و واحد پاس کنن براشون کافیه اما ما کم نمی آوردیم,قهقهه میزدیم و میرقصیدیم...

به بچه ها گفتم وقتی به خانوم دکتر نگاه میکنم انگار آینده ی خودم جلوی چشمامه...گفتم من قراره این باشم نه انبوه زنهای متاهلی که هزارتا تعهد به کسی دارن...

من میخوام همینقدر آزاد باشم...هرچقدر تنها...هرچقدر سخت...


پ.ن:اینجا هندزفری زده بودم به گوشم و قاطی صدای عصار و ابی سبزی پاک میکردم و حالم خوب بود.


۹۶/۱۰/۱۴
life around me

نظرات  (۱۰)

میدونی گلی منم یه وقتا می ترسم از تصمیم تنهایی ابدی که گرفتم 
ولی خب این ترس همیشه جای خودش رو به یه اطمینانی میده که مطمئنم پشیمون نمیشم 
پاسخ:
ولی من مطمئن نیستم که پشیمون نمیشم...
قسمت بد ازدواج بچه داشتنشه،وگرنه باقیش اصلا سخت نیس.
پاسخ:
همون باقیش هم به روحیات آدم بستگی داره...
این که میگی زندگی مستقل داشته باشم فانتزی  من هم بود به همه که نه ولی یه بار به مامانم گفتم ازدواج نمی کنم وبچه از پرورشگاه می ارم عاشق این بودم که دوتا دختر داشته باشم.ولی الان به نظرم اگه یه خواستگار خوب واسه یه نفر بیاد کسی که واقعا دوسش داشته  باشه قبول کنه .من چند سال پیش چنین کسی ازم خواستگاری کرد نه یه بار دوبار دوسال  .یه ادم خیلی  خیلی تاپ در این حد بگم که پروژه های سازه ای کشوری انجام یدادند..البته قبلش تو دلم می پرستیدمش برام یه الگو بود بهش خیلی احترام مذاشتم .به خودم گفتم خیلی زوده وارد یه مرحله دیگه از زندگیم بشم من اون طرفو دوسش ندارم فقط خیلی واسش احترام قائلم .قبول نکردم .اما الان میدونم که دیگه ادمی به پاکی و نجابت  اون ادم پیدا نمیکنم .الانبعد هز 6 سال فهمیدم دوسش داشتم .الانی فهمیدم که اون دیگه زندگی خودش رو داره.
پاسخ:
میفهمم چی میگی...اما مشکل اینجاست که شما اون موقع تکلیفت با خودت100%مشخص نبوده.واقعا باید سنجید و دید با ازدواج چه چیزی بدست میاری و چه چیزی رو از دست میدی و حالا بگی اوکی من آدمش هستم یانه...البته قسم حضرت عباس که نیست،آدم ممکنه چندسال بعد از تصمیمش پشیمون هم بشه چون به هرحال عقاید آدم درطی زمان تغییر میکنن.
ولی مهم اینه از الان چشم انداز سالها بعدت رو خوب ببینی و از طرفی خودتو خوب بشناسی و ببینی آدم کدومشی...من آدم ازدواج نیستم.اصلا نیستم!!
من خیلی وقتا آینده ی بدون زندگی مشترک رو برای خودم متصور میشم و ذوق میکنم اما گاهی هم اون احساس زنانگی درونم بیدار میشه و دوست دارم روزی چیزی که مردم بهش میگن دوست داشتن رو تجربه کنم. 
پاسخ:
اره دیگه باید سبک سنگین کرد و تصمیم درستی گرفت.عاقلانه و نه فقط احساسی...
من دقیقا خود مونیکام! میدونم در عین مستقل بودن آدم زندگی مشترک و تاهل و کارای زنونه ام. 
از طرفی عاشق کارم هستم و به نظرم اصلا منافاتی نداره این عشق با ازدواج. 
سخته یه قسمت از وجودت که انقدر عاشق زنانگیه رو نادیده بگیری گلسا، هرچند تصمیمت واسم محترمه.
پاسخ:
منم همینطور.یه مانیکای درون دارم:)

دندون نه اما پزشکی واقعا با زندگی مشترک درست منافات داره.اگه بخوای به معنای واقعی کلمه پزشک باشی!اینکه تا ساعت9شب بشینی تو مطب و بگی دیگه مریض بیشتر نمیبینم چون باید به بچه هام برسم این اسمش پزشکی نیست،اسمش مغازه داریه....پزشک واقعی وظیفه داره اگه لازم هست تا ساعت3صبح هم تو مطب بمونه.
اساتید ما صبح میان ویزیت و تا ظهر با دانشجوها مشغولن و صر هم تا نیمه شب مطبن.تازه اگه آنکال نباشن!!.....یکی از اتندهای زنان میگفت من اصلا بچه مو نمیبینم....این بچه چه گناهی کرده?

من راهی انتخاب میکنم که خونه داری توش باشه منتها واسه دل خودم;))
تصمیمه سخت ولی درستیه =)))
پاسخ:
سخت که هست...اما درست یا غلطش بستگی به خود فرد داره.بعضیا واقعا روحیه شون مناسب زندگی مشترکه:)
خیییلی تصمیم خوبیه....موفق باشی
منم همچین تصمیمی دارم،مگر این که یه دیوونه مث خودم پیدا شه که بتونه به خیلی چیزا پشت پا بزنه...

پاسخ:
ممنون:)

دل به این دیوونه ها خوش نکنی که اولش پشت پا میزنن و یک سال بعد پشیمون میشن!!!!*
تصمیم خیلی مهمی گرفتی، و ب نظرم خیلی "جرئت" داشتی که تصمیم به تنهایی گرفتی! 👌👏👏👏

پاسخ:
اگه قسمت باشه سرش بمونم:)
۱۴ دی ۹۶ ، ۱۲:۲۸ کاکتوس ..
دقیقا فانتزی منم یه همچین چیزیه. مثلا یه خانم دکتر چهل ساله با موهای خیلی کوتاه، خیلی جدی و مستقل که تنهایی زندگی جذابی داره.. تصورش هم واسم جذابه لعنتی :-)))
پاسخ:
واسه من دیگه از فانتزی گذشته و داره به واقعیت تبدیل میشه...
چندوقت قبل با یکی از اقواممون که رزیدنت سال آخرزنان هست حرف میزدم و خبرداشتم تمام خواستگارهاش که خییییییلی هم آدمای تاپی بودن رو رد کرده،میگفت تو پزشکی آدم یا باید عاشق شغلش باشه و پزشک درجه یکی بشه،یا عاشق زندگیش باشه و پزشکی فقط براش منبع درآمد باشه.میگفت من عاشق شغلم شدم و ازدواج رو گذاشتم کنار...این بشر تمام چیزی هست که من آرزودارم باشم.
ایشون تو زیبایی یه چیزی فرای آدمیزاده و از خانواده ی خیلی سطح بالایی هم هست و از اخلاق فوق العاده اش هم چیزی نگم بهتره و خلاصه کمبودی نداره.و هیچکس نمیتونه بهش انگ اینو بزنه که آخی شوهر نکرد!!!!!!!
۱۴ دی ۹۶ ، ۱۱:۴۴ 🍃 nasim 🐦
ینی ازدواج نکنی؟
پاسخ:
به امیدخدا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">