گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بالاآوردن تمام غم ها در یک صبح سرد زمستونی...

سه شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۱۰ ق.ظ

بعد از اتفاقات عجیب و غریب دیروز به رها میگفتم چطور یه نفر میتونه انقدر بی وجدان باشه?چطوری میشه به یک نفر از پشت خنجر بزنی و بعد بشینی کنارش،بگی و بخندی و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده?

به صبح دیروز فکر میکردم و چهره های وقیحی که با نهایت وقاحت بهم خیره شده بودن و نمیدونستن من در جریان تمام حرفهاشون هستم...بهم خوراکی تعارف میکردن و نمیدونستن اون خوراکی ها از زهر برام تلخ تره...

گفتم رها اگه چندسال دیگه عُمر کنیم،فرصت داریم خیلی کثافت کاری ها رو به چشم خودمون ببینیم...گفتم رها من از امروزصبح به بعد دیگه اون آدم سابق نمیشم...دیگه نمیتونم به هیچ هیچ هیچکس اعتماد کنم...دیگه دوستی با شماها هم برام مثل سابق نیست...دیگه هیچ محبتی برام ارزش نداره...

گفتم بی اعتمادتر شدن من بی اعتماد کار خطرناکیه،عواقب خطرناکترش میشه منزوی تر شدنم...بریده شدنم از هرکسی که نازکترین بند رابطه ای باهاش داشتم...عاقبتش میشه دست رد زدن به سینه ی هر آدمی که به کمکم نیاز داره و من توانایی کمک کردن بهش رو دارم...

حالا تلفنم زنگ خورده و کسی ازم خواهش کرده برای دوساعت از دختر پنج ماهه اش نگهداری کنم.گفتم اگر خواسته بودی دوساعت کنار خودت باشم قطعا نمیتونستم قبول کنم که دارم روی هر رابطه ای اوغ میزنم...اما بچه ها قشنگن...دروغ رو هنوز یاد نگرفتن...هنوز!


+شمارا به خدا به کسی از پشت نارو نزنین.بدی کنین اما دروغ نگین...خنجر بزنین اما از روبه رو....هرکاری کنین اما لطفا،توروخدا بعد نامردی کردن شب رو راحت نخوابین...نذارین انسانیت به این سادگی لگدمال بشه...نذارین یادمون بره واسه چی اومدیم تو این دنیا!!



۹۶/۱۰/۱۲
life around me