گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

مرثیه ای برای تمام "اولین"ها...

شنبه, ۹ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۳۲ ب.ظ

درست چهار سال قبل بود.رفته بودم شهر کتاب شهرمون بلکه نفسی تازه کنم که با دختری هم کلام شدم. لابلای قفسه ی کتابها از قصدش برای مهاجرت گفت و از اینکه تا حالا هم فقط برای دل مادرش مونده اینجا...از روح تیکه پاره اش زیر پای مامورهای منکرات گفت و از غرور وصله پینه شده اش.

بحث ما تازه گل کرده بود که گروه گشت ارشاد وارد شهرکتاب شدن و شروع کردن به جمع کردن خانم هایی که از دید اونها "بدحجاب"بودن...مامور مردی به سمت دوست جدیدم سرعت گرفت و درهمین حین دخترک سی ساله پا تند کرد به سمت طبقه ی بالا...رفت لب تراس و تهدید کرد اگر بهم نزدیک بشی خودمُ پرت میکنم پایین...خوب یادمه من از بیرون شهر کتاب نگاهش میکردم که شروع کرد به باز کردن دکمه ی مانتوش و با صدای بلند خطاب به عابرهای پیاده ی خیابون گفت میخوام کشف حجاب کنم ببینم چی به سر دنیا میاد?!...دختر پُر از خشم بود.خشمی که هرلحظه امکان انفجارش بود...دکمه ها رو بیشتر باز کرد و مامور نزدیک تر شد...دختر به سمت نرده ها خیز برداشت و مامور راهی جز عقب گرد نداشت...این صحنه چندین ساعت کش اومد و نهایتا گشت ارشاد خسته شدن و رفتن و دخترک سی ساله با احساس پیروزی از تحصن گاهش خارج شد،دکمه های مانتو را بست،کتابهای مورد نظرش را خرید،با همه خداحافظی کرد و رفت...

چهارسال از اون زمان میگذره اما تصویر این دختر توی ذهنم با پررنگ ترین طرح ممکن حک شده.او مظهر تمام چیزی بود که امثال من ترسو جرات بودنش رو نداریم...

چندین سال قبل مردی عرب خودش رو آتش زد و این شد شروع بهارعربی و چندین سال جنگ و جنگیدن مردم برای مطالبات تلنبار شده شون...و حالا دختری ایرانی با شمایل پسر وارد ورزشگاه آزادی شده و این یعنی دگرگونی های جدیدی در راهه....

مردمی خسته از تبعیض اقتصادی و اجتماعی،خسته از فشارهای مالی و دلزده از دروغ های بالادستی ها،از جا بلند شدن و من بزدل جز دعا کاری از دستم ساخته نیست انگار...دلم به این مردم خوشه که سکوت نکردن...در مقابل بیت المالی که خرج ژن های خوب میشه و چه بیچاره مردمی که نسل اندر نسل به ارث برنده ی ژنهای کپک زده بودن انگار...اما حالا مطالبات عقده شده ی خودشون رو طلب میکنن و امیدوارم دست خالی برنگردن...

من اُمیدوارم که شهر آبستن حوادث باشد...البته که حوادث خوب.

۹۶/۱۰/۰۹
life around me