گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

کناره ی سالن باشگاه،روی یک خط مستقیم می دویدم و تو آینه ی رو به رو خودمُ برانداز میکردم...اطرافم پُر از زنهای متاهلی بود که شکم و پهلو و باسن های آویزون داشتن و توی دلم با هیکل خودم کیف میکردم...دختری بهم لبخند زد اما جوابی نگرفت...دوباره و سه باره تکرارش کرد و باز فیدبکی نگرفت...

من?نمیدونم...تو دنیای خودم بودم مثل همیشه...

آویزون شدم به اون وسیله ای که نمیدونم اسمش چیه و تمام حرکات رو اشتباه زدم...اومد طرفم و گفت ببین?باید اینجوری بگیریش...نگاش کردم،نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم.مغزم توانایی تحلیل نداشت انگار.گفتم باشه و مشغول شدم...

دختر بالاخره دست گذاشت روی مخالفت دلش و گفت چرا انقدر اخم کردی?

بُهت زده شدم و تو آینده به خودم نگاه کردم.مثل احمق های آنتی سوشیالی بنظر میرسیدم که تشکر کردن بلد نیستن.که شعور پاسخ دادن به لبخند یه دختر رو ندارن...همین از خودراضی هایی که همیشه اخم میکنن و ارث نداشته ی پدرشون رو از زمین و زمان طلب دارن!

رومُ برگردوندم و بهش گفتم نه خوبم...ولی تو دلم زمزمه کردم من این روزا خیلی تلخم...خیلی...خیلی تلخ...بهم گیر نده لعنتی...بذار تو خودم باشم....


*عنوان:بخشی از یکی از ترانه های رستاک.

۹۶/۱۰/۰۶
life around me