گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

  

اینجا از یه پیاده روی طولانی برگشته بودیم...هرکدوم یه گوشه ی خونه ولو شده و از روزی که گذشت حرف میزدیم...از اینکه بهترین و بدترین لحظه ی امروزمون چی بود و هیچکدوممون بدترین لحظه ای نداشتیم که تمام لحظاتش با خنده های از ته دل و ترشح آدرنالین از شدت هیجان گذشته بود.

چند لحظه ی قبل سین پرسیده بود بیاین یه دست پاسور شرطی بزنیم و ما گفته بودیم پایه ایم...قبلترش برنامه ی فردا رو ریخته و قاطی حساب کتاب کردن هامون از بی پولی شکایت نکرده بودیم.

درست در لحظه ای که دوربین من گفت چلیک,نون میپرسید روی چای دارچین بریزم یا بهارنارنج؟

و ما جواب میدادیم همه رو باهم...!


حالا بعد چندین روز برگشتم خونه و کنار بخاری کتاب میخونم.برای مامان و بابا هرکدوم یه مجله ی جدول خریدم که دعواشون نشه و حالا هر کدومشون یک طرفم به شکم دراز کشیدن رو زمین و مشغولن...هرچند دقیقه یکبار یکیشون میگه گلی این سوالش پزشکیه بیا خودت جوابش بده.جواب میدم و بابا بی دلیل ذوق میزنه...

چشمم به این عکس میفته,به انبوه موهای فرفریش و به خاطرات این چند روزی که گذشت فکر میکنم و میگم کاش دنیا رو میدادن دست زنها...

آخه صاحب این گیس ها میتونه دلش راضی بشه به کشته شدن هیچ آدمی؟

نه به مولا...!


**

"دختران سرزمین من

از طرف مادر به ماه میرسند

از طرف پدر به کوه.

شگفتا شرافت محدود آدمی که گاه

چشم دیدن سلسله جبال نور را ندارد!

آی! چل گیس هفت آسمان مهتاب

به خانه برگرد

کوچه,خیابان,زمین,زمان

جهان خیلی خیلی سرد است

غرق میشوی!"


_مسیح مسافر_

۹۶/۰۹/۲۰
life around me

نظرات  (۹)

به به  میبینم این چندروزی ک مخاطبین وبلاگت جامه میدریدن واز نبودنت نگران شدن داشتی صفاسیتی میکردی ک..خخخخ
واای.ک چقد این جمعهای دخترونه خوش میگذره
پاسخ:
انصافا منکه جامه دریدنی ندیدم;)
گلی این همسایه ما از نظر تیپیکال روانی نارسیسته 
وقتی باهاش حرف زدم اصلا قااانعع نشد  
می دونی معتقده حالا یکی دو ساعت چیزی نیست تحمل کنین 
الان انگار ما مستاجر اوناییم 
نمی دونم . دوست دارم برم خفشون کنم 
پاسخ:
چی بگم:/
الان همسایه طبقه پایین مون یک پسر بچه ی ۳_ ۴ ساله داره 
که آوار می خونه و می دوه و میخنده و شلنگ تخته می اندازه 
خود خانوم همسایه به هیچ عنوان قانع نمیشه که صداشون میاد 
و معتقده که کودکش رشد طبیعی خودش رو طی می کنه 
بازم عداب وجدان دارم که باهاشون حرف بزنم 
چون یک  بار حرف زدم و بی متیجه بوده 
پاسخ:
متاسفانه این افراد رو نمیشه قانع کرد.خوشبختانه خونه ی ما آپارتمانی نیست ولی اگر جای تو بودم احتمالا انقدر پیگیر میشدم تا خودشون یه فکری کنن.
چون سر و صدا رو یه روز،دو روز،سه روز میشه تحمل کرد نه تمام عمر.

سلام گلی عزیز
ببخشید که ی کامنت بی ربط با پست می ذارم . می خواستم ازت نظر خواهی کنم . یک نظر خواهی خنده دار . راستش من وقتی حساسیت هاتو در مورد مسجد نزدیک خونه می خوندم خیلی نمی تونستم درکت کنم . تا این که همسایه ی رو به رویی ما ۱۵ تا خروس حدودا خرید و اونا رو در حیاط خونه رها کرد تا ویتامین دی بگیرن و رشد طبیعی شونو طی کنن 
اینا پشت سر هم از اذان صبح می خونن تا وقتی میخواد غروب بشه که می برن داخل لونه که سرما نخورن. من پشت کنکوریم و تو خونه درس می خونم 
۳ روز تحمل کردم تا این که بابامو راضی کردم به همسایه بگه . همسایمون خیلی مودبن اومدم از همه نظر خواهی کردن و فقط ما ناراضی بودیم ( نمی دونم چه جوری بقیه راضی بودن :| ) . بازم بنا به نظر ما همه رو کشتن و جمع کردن 
الان خیلی احساس عذاب وجدان دارم 
نمی دونم قاموسا . با این که این هفته خیلی اذیت شدم 
پاسخ:
سلام،عذاب وجدانی نداره.قوانین زندگی شهری اینو حکم میکنه.همونطور که اگر کسی سگ نگهداره تو خونه و صداش مزاحم همسایه ها بشه پلیس دخالت میکنه،مرغ و خروس هم همینطوره.
منم اگر بودم اول به خودشون میگفتم و اگر نمیپذیرفتن حتما به شهرداری شکایت میکردم.
من اگر نتونم بخوابم درواقع نمیتونم درس بخونم و زندگی کنم.
واااای این موهامال کی, چقدر خوشکلنO:-)چه شعرایی استفاده میکنی تو متن هات, واقعا با خوندنشون روحمون جون میگیره
پاسخ:
یکی از دوستانم:)

چه خوب;)
اوخ ای جان موی فر ^_^
پاسخ:
بسی زیبا;)
چه موهای قشنگی دارین خانم دکتر
پاسخ:
موهای خودم نیست:)
سلام گلی خانم. بسی لذت بردم. غیر از شانه و آینه، من هم به رقص آمدم. :)
پاسخ:
ای جان:)
شعر آخر خیلی به دلم نشست.
اساسا هر چی نظم مینویسی چه تیتر باشه چه جز متن دل نشینه 😍
خدا کنه که همیشه حال دلت خوب باشه😊
راستی ممنون از گفته هات...
مصمم تر و پر نیرو تر از قبل راهم رو ادامه میدم... همون راهی که برای داشتنش روز و شب خون دل خوردم 😇
پاسخ:
قربونت:))

خوشحالم واقعا...همیشه ی همیشه قبل از هرتصمیمی به چندسال بعد فکر کن و احساسی که اون موقع به تصمیمت خواهی داشت.بعد مطمئن باش درست ترین تصمیم رو میگیری:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">