گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

  

یازده آذر سال هزار و سیصد و نود و شش بود.پیام داد که اولین حقوقم رو گرفتم,وقت داری باهام بیای خرید؟

یادمه با خنده براش نوشتم درد و بلای من تو سرت که همیشه برات وقت دارم اما تو همیشه برام بهونه میاری...خندید...

گفتم راس ساعت پنج آماده باش میام دنبالت,تاخیر هم نداریم!...گفت چشم رئیس...دوتامون خندیدیم...

تو تمام مدتی که لباسی مناسب محیط کاریش انتخاب میکرد از دور بهش خیره نگاه میکردم...بهش نگاه میکردم و سعی داشتم بین این زن جوانی که جلوم ایستاده با تصویر دختری با روپوش سورمه ای دبیرستان و ابروهای نامرتب ارتباطی برقرار کنم و نمیتونستم...دختر روبه روم مستقل بود اما دختر روپوش سورمه ای خوشحالتر.

گفت بریم به مناسبت گرفتن حقوقم برات کتاب بخرم...ذوق کردم...خندیدیم...

نشسته بودیم پشت میز رستوران تا عیش مستقل شدنش رو کامل کنیم و در همین حین از دغدغه هاش بهم گفت...

از پیشنهادهای ازدواج زیادی که داره اما قدرت انتخابی که نداره...از ترس هاش گفت...ترس از مردهایی که از وجود زن فقط یک دستگاه تناسلی میخوان و کسی که وظیفه ی پخت و پز رو تمام و کمال و بدون معطلی انجام بده...از علایقی گفت که میترسید ازدواج مهر پایانی بر همه شون باشه....گفت من همدم میخوام نه شوهر,ولی مردهایی که میشناسم زن میخوان نه همسر!

من نشسته بودم روی صندلی رو به رویی و به تایید تمام حرفهاش سر تکون میدادم.سعی داشتم راهنمایی های درستی کنم و از تصمیمات خودم بهش میگفتم.

شب کامل شده بود که رسوندمش در خونه شون...قبل خداحافظی بهم گفت گلی تفکراتمون خیلی به هم نزدیکه اما همونقدر باهم متفاوتیم...

تو میتونی در مقابل خانواده حرفت رو راحت بزنی اما من یاد نگرفتم...گفت تو محیط کارم مدام ترس دارم از بیان حقم ولی تو خیلی راحت نظرت رو میگی و برات مهم نیست دوستت نداشته باشن,چیزی که من هرچه سعی میکنم نمیتونم بهش برسم...

بهش لبخند زدم و گفتم من از اولش زبونم دراز بوده اما برای رسیدن به اینهمه رک و راستی کم سختی نکشیدم و کم طرد نشدم...گفتم بالاخره باید از یه جایی شروع کنی و حرفت رو بزنی...

گفت برام دعا کن...در ماشین رو بست و تو تاریکی کوچه محو شد...

من به کتابی که برام خریده بود نگاه میکردم و تمام مسیر رو تا خونه تکرار میکردم:ما کی انقدر بزرگ شدیم لعنتی؟کی؟کی؟


*عنوان از فاضل نظری.

۹۶/۰۹/۱۲
life around me

نظرات  (۹)

سلام ببخشید یه سوال میشه چند تا از علایقی که دوستتون گفت با ازدواج از دست میده رو بگید 

پاسخ:
سلام
ای بابا یه دوروز نیومدم ببین چه خبرشده وبلاگ..پرازپستهای خوجمل خوجمل😂😂گلی میگم اون فیلمه ک گفتی رفتم جورکردم دیدم همونperfect stranger
خیلی ترسناک بودخداییش چ خیانت درخیانتی😂
پاسخ:
ممنون:)

خیلی از واقعیت ها هم همینجوریه اما کسی خبر نداره...
بعد مدتها آپ شدن یه عکس پاییزی و تعریف از یه گپ دوستانه خیلی دلچسب بود۰۰
فکر کردن ب تو آرومم میکنه۰۰۰
پاسخ:
خیلی لطف داری تو:)
سلام خانم دکتر عزیز من واقعا خیلی نوشته هاتون دوست دارم و  خیلی خوش حال میشم که از نوشته های شما خیلی چیزا یاد میگیرم واقعا خوش به حال دوستاتون که شخصی مثل شما تو زندگیشونه براتون آرزوی سلامتی و شادی میکنم انشالله همیشه موفق باشید 
پاسخ:
شما خیلی به من لطف داری،واقعا ممنونم گرچه من واقعا خیلی خوب نیستم:)
راستی بگم که امروز تولدمه😂
آذر دخت که میگن منم...
امیدوارم تونسته باشم منظور و احساسم رو تو کامنت قبل درست انتقال داده باشم.
پاسخ:
تولدت خیلی خیلی مبارک،امیدوارم طوری تصمیم بگیری که 4_5سال بعد با حسرت و پشیمونی بهش نگاه نکنی(واضح بود?)

خیلی روراست بهت بگم ما با پسرای گروهمون خیلی صمیمی هستیم و تاجایی که خودشون خواستن،از روابط قبلی شون برامون گفتن.بعضیاشون با دخترایی از کلاسمون هم رابطه داشتن و جالبه مکانیسم مخ زدن همههههه شون هم یکی بوده:مظلوم نمایی!!!
یعنی بعد شنیدن ماجراهاشون ما دخترای گروه به این قطعیت رسیدیم که دخترا از نظر احساسی دارن مورد سو استفاده قرار میگیرن و خودشون خبر نداره.خودم به شخصه به درجه ای از آگاهی از این رفتارا رسیدم که حاضرم رو خودم شرط ببندم که کسی نمیتونه روم اثر بذاره و اصطلاحا مُخ مو بزنه😄
درنتیجه حرفای قبلی رو تکرار میکنم برات که گول نخور!
گیریم که این فرد اصلا کشته مرده ی تو باشه،ولی یه دانشجوی آویزون ترم اولی(ترمک)میتونه کجای زندگی تورو پر کنه?
تو واسه آینده چه برنامه ای داری?میخوای تخصص رشته و شهر خوب قبول شی یا بیفتی تو رابطه هایی که از همون روز اول سرنوشت شون معلومه?اینکه شبا قبل خواب بگی عجیجم بوس جیش لالا?😐😐
ما صد و خوردی دانشجو هستیم که ترم اول نصف کلاسمون باهم وارد رابطه شدن ولی چرا حالا که ترم11شدیم هیچکدومشون به سرانجامی نرسیدن?
دیگه درست فکر کن،به رویاهات و آینده ات و انتظاراتی که از خودت داری و نهایتا تصمیم با خودته...
گلساجان
دلم تنگه، خیلی...
و دوباره به راهنماییت نیاز دارم.
اجازه هست؟!
پاسخ:
ای بابا چی شده?
بگو ببینم;)
چقد با دوستت همذات پنداری کردم.
دقیقا باید از یه جایی شروع کرد و  تحمل طرد شدن و بی اعتنایی رو داشت.
پاسخ:
این مشکل خیلیاست...
حتی خودم که از دید همه خیلی رک هستمم خیلی وقتا نمیتونم حرفمو راحت بزنم...نمیذارن!
کاش اون دوستت بتونه مثل تو بشه
خیلی درد داره حرف قورت دادن سال ها باهاش دستو پنجه نرم کردم تا تونستم این عادتو ترک کنم 
حرفو که قورت بدی یه عمر تو دلت می مونه ولی حرف که بزنی در لحظه سنگینیش از بدن جدامیشه و ....
پاسخ:
متاسفانه سماجت اطرافیا اجازه نمیده...اطرافیایی که از آدم فقط یه برده میخوان.
اما خب از یه جایی باید شروع کرد بالاخره...
خانم دکتر سهیل همیشه میگفت چشم رئیس که ...
نگو همه شما رو رئیس میپندارن 
نشون به اون نشون که توی گروهتون هم سرگروهی
پاسخ:
این یه شوخیه بین من و دوستام.
چون خیلی مقرراتی ام و مُدام نگران کارهای انجام نشده ام و خیلی آن تایمم و...برای مسخره بهم میگن رئیس.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">