گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بیست و چهارسال سرباری!

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۴:۴۸ ب.ظ

      

احساسم مثل سرپرست خانواده ی پرجمعیتی هست که نمیدونه شندرغاز حقوقی که اول ماه میگیره رو خرج بستن کدوم سوراخ سنبه ی زندگیش کنه.

بی پولم و درعین حال در اوج خرج و مخارج هستم و از اینکه انقدر از پدر و مادرم پول میگیرم شرمنده ام.ترم اول که بودم وبلاگ دختری رو میخوندم که سال آخر کارشناسی بود و نوشته بود برای اینکه از پدرش پول نگیره کار دانشجویی گرفته و من توی دلم خندیدم که چه حرفا...بنظرم خنده دار میرسید که روزی از سربار بودن خودم خجالت زده باشم چون همیشه همه چیز در اختیارم بوده و از طرفی بچه بودم و بعضی مسائل رو درک نمیکردم.

حالا شش سال از اون زمان گذشته و من اعتقاد دارم پدر و مادرم وظیفه ندارن تا آخر عمر اسپانسر مالی من باشن...

باید سیصدهزارتومن بابت خرید کتابهای امتحان پره اینترنی بدم,لباس زمستونی بخرم,ضد آفتاب گرون قیمتم در بدترین زمان ممکن تموم شد,جیره رمان هایی که اول سال خریدم تموم شد,تولد دوستم نزدیکه,کفش اسپرت مارکی که خداتومن پول بابتش دادم تا روی پا وایستادن های بیمارستان رو راحت کنه سر بزنگاه کهنه شد و باید یکی دیگه بخرم...و این ماه هزار خرج ریز و درشت دیگه دارم اما در راس همه ی اینها مسافرتی هست که با جمع زیادی از دوستام قراره بریم که طبیعتا به پول زیادی احتیاج داره.

سر جمع اگر سه میلیون تومن داشتم میتونستم بی دغدغه به همه ی کارهام برسم اما تازه اگر وام دانشجوییم واریز بشه کل موجودی حسابم میشه یک میلیون تومن که همه اش خرج سفر میشه.

و متاسفانه نمیتونم بین اینها اولویت بندی کنم چون همه شون مهم هستن اما بنا رو گذاشتم روی مسافرت رفتن مگر با قیمت مرگ!...یکی از اساتیدمون یک روزی گفته بود هروقت تونستین سرتون رو از روی کتاب بردارین و برین سفر...گفت تا دنیا رو نبینین و با آدمهای متفاوتی آشنا نشین پزشکهای خوبی نیستین...گفت برین سفر و سرد و گرم چشیده بشین.

مامان و بابا از این دغدغه های ذهنی خبری ندارن و کافیه درخواستم رو مطرح کنم تا هرجور شده فراهمش کنن اما دیگه به سنی رسیدم که دلم میخواد هرچه زودتر از زیر چتر حمایت خانواده بیرون بیام...

به عکس بالا که ماه ها قبل از یه استکان چای آتشی روستایی گرفته شده نگاه میکنم و به خودم میگم"ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد"!

۹۶/۰۹/۱۰
life around me