گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

درس زندگی!

چهارشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۱ ق.ظ

بخش هایی از کتاب "رهبری",نوشته ی الکس فرگوسن:

_پدرم همیشه میگفت:" آدم فقط به شش نفر برای حمل تابوتش نیاز داره"...هرچه بزرگتر شدم بیشتر متوجه منظور حرفش شدم.

.

_وقتی مربی آبردین بودم هرپنج شنبه شب به گلاسکو میرفتیم تا به بازیکنان جوان در زمین آستروترف آموزش بدهیم.یک شب آنجا بودم...که دیدم بازیکن هشت ساله ای مشغول سیگار کشیدن است.به او گفتم"سیگار را خاموش کن پسرجان! اگر پدرت این وضع را ببیند چه فکری در موردت میکند؟

پسرک نگاهی به من انداخت و گفت:"برو پی کارت" و راهش را کشید و رفت....وقتی با دقت به این ماجرا فکر کردم فهمیدم که من هیچ چیز از آن پسربچه نمیدانستم.نمیدانستم او اهل کجاست,پدر و مادرش چه کسی هستند,آیا هم سن و سالهایش اذیتش میکنند و چرا انقدر عصبانی و خشمگین است.

اگر این چیزها را ندانید و شخصیت فرد را درک نکنید,بیرون کشیدن بهترین عملکرد از آنها غیرممکن خواهد بود.

.

_"بعضی مربی ها سعی میکنند نزد بازیکن ها محبوب باشند و با آنها خودمانی شوند.ولی چنین کاری هیچوقت جوابگو نیست.شما به عنوان یک رهبر احتیاجی ندارید دوستتان داشته باشند البته بد نیست گاهی اوقات از شما بترسند ولی بیشتر ما ترجیح میدهیم مورد احترام باشیم....ضروری است که فاصله تا اندازه ای حفظ شود....مثلا من همیشه جلوی اتوبوس تیم مینشستم.بازیکن ها هم متوجه فاصله بودند و در پایان هرفصل وقتی مهمانی های خود را به راه می انداختند,هیچوقت من را دعوت نمیکردند.تمام اعضای تیم مربیگری دعوت بودند ولی من دعوت نمیشدم و این مسئله برایم ناراحت کننده هم نبود.چرا که کار درست همین بود.به جز یک استثنا در آبردین,هیچوقت در مراسم ازدواج بازیکنان تیم خود شرکت نکردم.این مرزی بود که بازیکن ها آمادگی گذر از آن را نداشتند و در عوض به موقعیت من احترام میگذاشتند."

+کتابدونی به روز شد.


۹۶/۰۹/۰۸
life around me

نظرات  (۴)

فاصله نگه داشتن باادم ها واسه من یکی از اصوله ... هر چقدرم باقه ادم صمیمی باشیم یه فضای خالی نیاز هست تا حرمت ها جا بشه :) 
به نظرم باید این کتاب رو بخونم . مرسی از معرفیت و به اشتراک گذاشتن بخشی از کتاب :) 
پاسخ:
درسته!!

چه خوب:))
خیلی خوبه...منم کسی به اون صورت تحت امرم نیست الان...
ولی در کل ترجیح میدم به جای این که خودمو واسه همه فنا کنم و با همه احساس راحتی کنم تا محبوب دل ها باشم به جاش کار خودمو به بهترین نحو انجام بدم و در حق کسی از چیزی که وظیفمه کم نذارم کسی که درک داشته باشه خودش میفهمه یه فرد وظیفه شناس و با مسعولیت دوست داشتنی تر از ادمیه که هیچ کاری نمیکنه و فقط با خوش و بش کردن میخواد همه دوسش داشته باشن...چه حقیرند این ادما...
نفهمیدن و دوست نداشتن هم اصلا مهم نیست...بهتر... :))
پاسخ:
اوهوم:)
" آدم فقط به شش نفر برای حمل تابوتش نیاز داره"
این جکمله رو باید بنویسم بذارم جلوی چشمم:)
پاسخ:
اوهوم...بنظرم کسایی که تمام عمرشون تلاش میکنن همه ی عالم و آدم رو از خودشون راضی نگهدارن چون میترسن تنها بشن،در واقع تمام عمرشون رو به هدر دادن!
چه خوب گفته...با اخریش خیلی موافقم...دقیقا برای من صدق میکنه...
حد و حدودا باید حفظ بشه...خیلی اوقات صمیمی بودن با افراد تحت امرت باعث میشه ازت حساب نبرن..اگه میشد هر دو تا باهم باشه خیلی خوب بود اما وقتی جنبه نیست مجبوری فاصله ات و باهاشون حفظ کنی...
پاسخ:
منم خیلی باهاش موافقم...خودم در مرحله ای نیستم که کسی تحت امرم باشه اما اگر زمانش برسه ترجیح میدم همچین رابطه ای رو بسازم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">