گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

ای خوش آنکس که شبش تکیه به پهلوی کسی ست

يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۳۵ ب.ظ

 

با خودم فکر میکنم کسل کننده ترین نوع زندگی اونیه که از شب قبلش برنامه ی تک تک لحظات روز بعد رو میدونی...همین سبک رقت انگیز زندگی من اما خب چاره چیه؟این مسیریه که انتخاب کردم.

توی سرم پر از ایده های مختلف و علایق متضاده که همشون برام مهمن اما اجالتا باید اولویت بندی کنم و ببینم کدومش مهمتره.مثلا اینکه عاشق نقاشی ام و همینطور عاشق نوشتن...اینکه بالاخره یه روزی آموزش نویسندگی ببینم.نه برای اینکه کتابی بنویسم,نه!...برای این دل بی صاحب خودم که عاشق این کاره.

احتمالا تو همون پنجاه و دوسالگی معروف,یه روز از خواب پا میشم و تصمیم میگیرم کمتر کار کنم و عوضش یه قدم به طرف این مسیر فرعی بردارم.

امروز دلم عجیب هوس صحبت کردن با قدیمی ترین دوست دختر دوران زندگیم رو کرده.دختری که از کلاس دوم دبستان باهاش دوست شدم اما دست روزگار منو کشید به رشته ی تجربی و اون رفت ادبیات.بعدش هم مهاجرتشون از این شهر و خیلی اتفاقات دیگه.

باسواد ترین,فرهیخته ترین و خلاق ترین آدمیه که به عمرم دیدم که بخش زیادیش به شروع کتاب خوندنش از سن کم برمیگرده.که وقتی کلاس سوم بودیم و ماها همه تو حیاط مدرسه لی لی بازی میکردیم اون مینشست یه گوشه و هری پاتر میخوند...

اگه بگم شخصیتم عمیق ترین تاثیرات رو از این دختر گرفته دروغ نگفتم.کسی که در و دیوار اتاقش همه از کتاب درست شده و میتونه ساعتها و ساعتها از ایده های خلاق ذهنش برات حرف بزنه و خسته نشی...

دختری که از دوران دبستان شروع کرده بود به تایپ کردن داستانش و سالها بعد بهم خبر داد که کلاس نویسندگی ثبت نام کرده.

به زندگیش و فراز و نشیب های که گذروند فکر میکنم و تحسینش میکنم و توی دلم میگم کاش اگر سرنوشت جوری رقم خورد که دختردار بشم,دخترم همینقدر قوی و فعال و فهیم و خاص باشه...


+امروز مادرم رو بردم بیرون تا باهم بستنی بخوریم...تو ماشین نشسته و مشغول خوردن بودیم که گفت کاش بابات هم آورده بودیم من از گلوم پایین نمیره.رفتم یکی هم واسه بابا خریدم و مامان چشماش از خوشحالی برق میزدن.

رسیدیم خونه به بابا گفت بدون تو از گلوم پایین نمیرفت و بابا مثل بچه های دوساله خوشحالی میکرد...

خدای من چی میشه که یه غریبه انقدر به آدم نزدیک میشه؟چه رازی تو عشق زن و شوهر,مادر و فرزند,پدر و فرزند هست که مغز من کشش درکش رو نداره؟


+عکس:اولین نرگس امسال باغچه که دوهفته ی قبل شکار دوربین من شد...مامان میگه نرگس ها امسال عجله کردن و من میگم خواستن خجالتمون بدن.

۹۶/۰۸/۲۸
life around me

نظرات  (۱۰)

ممنونم عزیزدلم از راهنماییت .:***
راستش متاسفانه من از همون اوایل دبیرستان افتادم تو یه مسیر غلط و بالتبع اون دانشگاه هم رشته ای رو خوندم که فقط ازش متنفر نبودم ! امسال دو سال میشه که فارغ التحصیل شدم از دانشگاه ولی به اون چیزی که از ١٢-١٣ سالگی رویام بوده و هست نرسیدم . برام دعا کن که امسال دیگه بتونم به هدفم برسم. 
باز هم ممنونم ازت :*** 
پاسخ:
انشالله که بتونی بهش برسی...انشالله که جبرانش میکنی:))
کاش یه روزی دوستتو ببینی و دوباره هم دیگه رو پیدا کنید. چند وقت پیش دوست دوران دبیرستانم بعد از شیش سال بیخبری زنگ زد خونمون و دوباره هم دیگه رو پیدا کردیم. اتفاقا این دوستمم انسانی رفت و من تجربی ولی چون راه رفت و برگشتمون یکی بود به رغم اختلاف رشته هامون همیشه با هم بودیم. اونم  بعد پیش دانشگاهی رفت یه شهر دیگه. داستانمون خیلی به هم شبیه فقط با این اختلاف که من دوستمو پیدل کردم ولی تو از دوستت خبری نیست. شاید یه روزی اسمشو توی اوین ورق کتابی ببینی و دوباره پیداش کنی خدارو چی دیدی.
پاسخ:
دورادور و از طریق اینستاگرام ازش خبر دارم منتها تهران زندگی میکنه و مقدور نیست که ببینمش...و بخاطر مسائلی اصلا نمیخواد برگرده شهرمون...

ممنون:)
من چند روز دیگه یه آزمون استخدامی دارم که مشغول مطالعه و آماده شدنم. همش تو این مدت به فکرتم میگم خدایا چطور یه آدم می تونه از صبح سرش تو کتاب باشه تا شب. اینقدر کلافم این روزا که خدا می دونه. مثل این که تو 52 سالگی خیلی کارا میخوای بکنی...
واقعا هم همینه. کسانی باید برن رشته ادبیات که قلبا علاقه مند به این رشته باشن. من بزرگترین اشتباه زندگیم رو همین تغییر رشته م تو کنکور می دونم که سال هاست دارم بابتش افسوس می خورم. چه خوب که دوستت الان راضیه.
نرگس تو هوای سرد رشد می کنه. موندم تو کار باغچه شما . این همه سرسبزی و نرگس؟!
پاسخ:
خداییش درس خوندن خیلی سخته ولی خب ما دیگه بعد هفت سال درس خوندن مداوم(از پیش دانشگاهی)عادت کردیم به این وضع و نمیدونیم اگه درس نخونیم چکار کنیم:/

هوا خیلی سرد شده ولی ما کلا یخبندان نداریم تو شهرمون...
منم عاشق هنرم....البته هنرهای نمایشی! نه هنرهای تجسمی مث نقاشی و گرافیک و اینا.
امیدوارم ب اون چیزی که می خوام برسم!😍
واقعا هنر خیلی لذت بخشه...

پاسخ:
انقدر میبینم که همه عاشق پزشکی ان دیگه داشتم ناامید میشدم...خیلی خوبه،موفق باشی:)
حست رو بهم بگو 😉
پاسخ:
نیگا نیگا?من میگم دستم شفاست،یه کور مادرزاد رو هم شفا دادم ولی کسی باور نمیکنه?:D

جدای از شوخی خیلی خوشحالم...چقدر بعضی اتفاقات دنیا عجیبن...اینکه یه کامنت باعث دوست شدن دو نفر بشه...به شیرین هم سلام برسون گرچه فقط اسمشو میدونم و هیچ نمیشناسمش:)

درباره ی اون مورد اول هم دلم خنک شد که از رو رفت^_^

شایدم یه روزی زد به سرم اومدم دیدمتون;))
میدونی گلسا یکی از مشکلات عمده من اینه که اینقدر دامنه علائقم گسترده است نمیدونم اول به کدوم برسم ؛ به عبارتی یه کم تو تعیین اولویت هام ضعیف عمل میکنم متاسفانه :(
پاسخ:
اولیت بندی رو بر اساس علایق و استعدادت انجام بده.
مثلا من گرچه نویسندگی رو دوست دارم اما استعدادم اونقدری نیست که بتونم با نویسنده ها رقابت کنم و به درآمد برسم.یا نقاشی هم همینطور...کسایی که هنر دانشگاه تهران میخونن اکثرا از بچگی آموزش دیدن و موقع ورود به دانشگاه حرفه ای هستن پس شرایط و استعداد من امکان رقابت با اونا رو نمیده.
ولی از طرفی پزشکی رو هم دوست دارم و میدونم اگه همت کنم و وقت بذارم میتونم تخصص قبول بشم و درحد خودم موفق باشم...پس عقل میگه برم تو راهی که امکان موفقیتم بیشتره.تو هم همینجوری اولویت بندی کن:)
ولی الان دارم میرم شهر محروم، فکر نمیکنم داشته باشه اونجا چنین کلاسی :-(
پاسخ:
هق هق حتی:(
۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۰:۴۹ شب های روشن
ادم هایی که رویاهایی متفاوتی با بقیه دارن(و دنبالش میرن)جذاب ترینن..شاید بگی خیلیا ارزوی نویسنده شدن رو دارن،اما خب تعداد کمی هستن که نویسنده شدن رو هدف اول و مسیر اصلی زندگیشون میدونن.
پاسخ:
مطمئنم اگه این دختری که گفتم رو ببینین شگفت زده میشین...همیشه تحسینش میکنم و بهش غبطه میخورم.
رفت دنبال علاقه و استعداد و رویاش...
این که میگی چی میشه که یه غریبه انقدر به آدم نزدیک میشه...
به نظرم دلیلش اینه که اون غریبه انتخاب خودته...  و مثل فامیل بهت تحمیل نشده!
واسه همین برای دلت خواستنی میشه...
پاسخ:
اوهوم...
دل آدم چیزی عجیبیه...

راستی?اگه دوست داشتی خصوصی بهم بگو اون ماجرا به کجا رسید?:)
من سه سال پیش میرفتم کلاس هاش رو. سه ترم رفتم و واقعا هم دوست داشتم. طبق معمول خورد به امتحانای ترم و نتونستم ادامه بدم دیگه :-/
پاسخ:
حداقل الان دیگه امتحان پایان ترم نداری:'(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">