گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

من میگم توخونه ی ما بهار اومده و کسی باور نمیکنه!

پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۳۱ ق.ظ

  رفتم رو حیاط بلکه نفسی تازه کنم و چشمم به این چشم انداز افتاد که از زیر این درخت گل زردی که اسمش رو بلد نیستیم میگذره.
دیدم چقدر قشنگ شاخه داده و این گذرگاه رو ساخته...
به این فکر میکنم اگه آنه شرلی اینجا بود چه اسمی روش میذاشت؟

+خبر دارین کتابدونی به روز شده؟:)
۹۶/۰۸/۱۸
life around me

نظرات  (۷)

لایک به گیسو کمندبابت توصیف زیباش ولایک به حیاطتون که اینقدرباصفاس
پاسخ:
:))
ماهم خونه پدری،همیشه حیاط داشتیم،بالکن داریم اما خیلی کوچیکه هیچ جایی نمونده واسه گل و بوته متاسفانه
پاسخ:
ای بابا:(
اگه آنه اینجا رو میدید میگفت (با اون صدای دوبلور بخون) خدای من چه جای زیبایی چه منظره ی شگفت انگیزی من اسمشو میذارم تونل بهار و (در حالی که متیو افسار اسب ها ی کالسکه رو در دست داره به آنه نگاه میکنه و ) میگه: چرا تونل بهار و بعد آنه با اون صدای مملو از امید و شیطنت جواب میده : متیو شاخه های این درختِ پر شکوفه طوری خم شدن که انگار دارن به هم دیگه سلام میکنن و دسته دسته شکوفه به هم هدیه میدن , حالا فصل پاییزه اما این درختهای پر شکوفه هیچ چیزی غیر از بهار و تازگی رو برای آدم تداعی نمیکنن و آدم با نشستن زیر این تونل فقط میتونه به چیزهای خوب فکر کنه و فقط خاطرات خوب رو با خودش مرور کنه. درست مثل موقعی که زمستون تموم میشه و همه منتظر اومدن بهارن و از دیدن اولین شکوفه های بهاری خوشحال میشن لبخند و خوشحالی روی صورت همه میشینه. چقدر دلم برای بهار تنگ شده اوه البته با وجود این تونل بهاری دیگه دلم تنگ نمیشه و میتونم از این به بعد برای اینکه بهارُ دوباره حس کنم بیام و زیر این درختهای پر شکوفه بشینم و لذت ببرم ولی متیو به نظرم اصلاً درست نیست که تنهایی لذت ببرم در حالی که دوست صمیمی من دایانا از پشت پنجره ریزش برگهای پاییزی رو ببینه و از وجود همچین جایی بی خبر بمونه . یه دوست خوب همیشه باید خوشحالیهاشو با دوستاش تقسیم کنه حتماً به دایانا میگم که بعد از خوب شدن با من بیاد و زیر این درخت ها بشینیم و با شکوفه هاش تاج گل درست کنیم.( متیو بعد از شنیدن این همه صحبت آنه یه نفس عمیقی میکشه و میگه ) خب رسیدیم و آنه سبد پر از بیسکویت زنجبیلی رو برمیداره و به عیادت دایانا که دو روزی سرماخورده بود میره.         پایان 
پاسخ:
خدای من باور کن تصورش کردم...خیلی خوب بود مرسی:)))
چرا مارو دعوت نمیکنی خونتون؟؟😭
پاسخ:
شما تشریف بیارین ما تمام وقت در خونه مون بازه;)
خوش به حالتون،چه جای قشنگی زندگی می کنین، ما حسرت یه حیاط کوچیک به دلمون موند.دارو درخت و منظره و ویو هم نخواستیم!
پاسخ:
ما با خونه ی حیاط دار گره خوردیم و نمیدونم اگه در آینده حیاط نداشته باشم باید چه گلی به سرم بگیرم?

اگه بالکن دارین مثل حیاط درستش کن.کلی گل بکار و تو گلدون سبزی پرورش بده.
چقدر خوبه حیاطتون ^_^

پاسخ:
قابل نداره;)
سلام ای کاش تو کتابدونی جای ارسال نظر بود. منم جزء از کل و خوندم و لذت بردم اما هنوز قلعه حیوانات ردیف اول کتابهای مورد علاقه امه
پاسخ:
سلام،جای نظر داره...برین پایین لیست همه ی کتابها اونجاست.

من هنوز قلعه ی حیوانات رو نخوندم ولی تعریفش رو از چند نفر شنیدم:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">