گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

پاییزی که بوی بهار میدهد!

چهارشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۲۳ ب.ظ

هوا یه خنکی دلچسبی داره که منُ از پشت میز کشونده به این لوکیشن آرامش بخش.

نشستم درس میخونم و زیر پتوی بابا گرم میشم و آی هوا بوی گل میده,آی بوی گل میده...

بابا تلویزیون میبینه و با مامان حرف میزنه...صدای سوت دیگ آبگوشت مامان پیچیده تو خونه و من چشمامُ بستم و زندگی رو نفس میکشم...

با خودم میگم کاش میشد هوای این روزهای هرچند سخت اما آروم و امنُ بریزم تو یه شیشه و واسه سالهای آینده نگه دارم...کاش میشد خوشی این روزها رو روی بازوم خالکوبی کنم بلکه همیشه همرام باشه...

امنیت حضور بابا رو که سر میکشه بیرون و میگه فردا تو ماشینو ببر بیمارستان,من با تاکسی میرم دنبال کارهام...

آرامش حضور مامانُ که میگه چراغ قوه ی گوشیتُ روشن کن برم از باغچه سبزی بچینم با آبگوشت بخوریم...

یه نگاهی به دور و برم میندازم و میگم با وجود همه ی محرومیتهایی که تو بچگی داشتیم که داغش هنوز موقع سرک کشیدن تو اسباب بازی فروشی ها و لوازم تحریری ها تازه میشه و علی رغم حسرت دیدن یک عالمه جنس های جورواجوری که حق داشتن شون رو تو بچگی نداشتم چون مامان اعتقاد داشت فقط باید چیزایی داشته باشی که نیاز داری و من اون موقع ها انقدری منطقی نبودم که لطفش رو درک کنم...علی رغم همه ی عیب و نقص هایی که تو دوران بچگی هم نسل های ما بود,اما چقدر خوشبخت بودیم که تو خونه ای به این بزرگی رشد کردیم,تو کوچه ای با یه عالمه بچه ی هم سن و سالمون دوچرخه سواری و معلم بازی کردیم و چقدر خاک و خل خوردیم اما شادی کردیم...

طفلی نسل های جدید واقعا...طفلی...


۹۶/۰۸/۱۰
life around me

نظرات  (۶)

من تنهام خیلی خیلی تنها.هیچکس روندارم هیچ دوست یاخواهری والبته فامیل هایی که وقتی میبینمشون شروع می کنند نیش زدن .ولی از وقتی وبت رومی خونم حالم بهتر شده اگرچه تا الان خاموش بودم .فقط می خواستم بگم مرسی که هستی ومینویسی.
پاسخ:
اگه اینطوری باشه که خیلی خوشحالم...
ممنون:)

گلی جون قراربود وقتی سبزی هاتون سبز شدن عکس بدی ازشون, لطفا عکس بزار تا دلمون واشه
پاسخ:
انقدر سرم شلوغه وقت عکس آپلود کردن ندارم و تقریبا همیشه با گوشی پست میذارم...
انشالله امتحان بعدیم تموم بشه سر حوصله عکس میگیرم و میذارم:)
البته که اطرافیان هم فشار میارن از جمله مامان خودم خواهرم دادشم،ولی به قول تو من به اونا کاری ندارم اما همسرمم حریف نیستم، ادم باید عاقل باشه و قبل ازدواج تو این مورد حتما حتما با طرفش به تفاهم برسه...آره راست میگی۵۲
پاسخ:
انشالله به توافق میرسین...
خوب منم بچه نمیخوام ولی مگه میزارن! مگر اینکه به قول خودت تو۵۴سالگی ازدواج کنی
پاسخ:
نذار بجز همسرت کس دیگه ای در مورد بچه دار شدنت نظر بده...فقط شما دونفر حق دارین در این مورد تصمیم بگیرین و البته اگه همسرت بچه دوست داشته باشن دیگه بحثش فرق میکنه و باید توافقی کنین که هر دوتون راضی باشین.

52بود:))
چقدر خوبه پتوی باباها،من تا وقتی بابام بود کمبودی رو یادم نمیاد،اما بعد از اون...! خودت اگه بچه دار بشی یه روزی، با بچه ت چه رفتاری می کنی همین کاری که مامانت میکرد یا نه.
پاسخ:
اوهوم...

من بچه نمیخوام:))
چقدر شبیه من بوده بچگی هات :)) و حتی حیاطتون :) با این تفاوت که ما یه تاب هم داریم!
پاسخ:
کوزت های روزگار بودیم:D

تاب خیلی خوبه...ولی ما نداریم:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">