گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

امروز با دوستام نشسته بودیم و از دوران بلوغ مون میگفتیم و اینکه چه تجربه هایی رو تو اون روزها گذروندیم...من یاد ناسازگاری های زیادی که خصوصا با پدرم داشتم افتادم و یاد کامنتهایی که گاها برام میاد و میگن چه پدر فرشته ای داری!

حقیقت اینه که هیچ انسانی فرشته نیست و این فقط به دید ما بستگی داره که هرکسی رو چطور ببینیم...حدودا دوم راهنمایی بودم که بلوغم شروع شد و من با اینکه همیشه بچه ی بی آزاری برای مامان و بابا بودم(و هستم)اما ناچارا دچار نوسان احساسی بودم.یه لحظه میخندیدم و چند دقیقه ی بعد با کوچکترین حرفی از کوره در میرفتم...تحمل هیچ حرف مخالفی رو نداشتم...روی ظاهرم حساس بودم و خیلی برام مهم بود از طرف بقیه خصوصا جنس مخالف تایید بشم...

یادمه مامان،علی رغم اینکه از دستم میخواست سر به بیابون بذاره اما باهام کنار می اومد و سعی داشت آرومم کنه اما بابا هیچوقت درکم نمیکرد...چندبار حتی پیش اومد که گفتم ازش متنفرم!

بابا هیچوقت از ظاهرم تعریف نمیکرد درحالی که خیلی به این تعریف از طرف اون احتیاج داشتم...هیچوقت وقتی تحت تاثیر هورمونها ناسازگار میشدم در مقابلم کوتاه نمی اومد و آتیش من داغ تر میشد!

از اون روزها بیش از هشت،نُه سال گذشته و من تازه الان فکر میکنم یه دختر بالغم...از نظر عقلی و احساسی تو وضعیت پایداری قرار گرفتم و کنترلم روی عواطفم خیلی بهتر شده.اونقدری به قدرت درونی رسیدم که دیگه به تایید و تصدیق دیگران وابسته نیستم...و حالا بعد گذشت اونهمه ساله که میفهمم امن ترین جای دنیا خونه ی مامان و باباست.تازه اونقدری بزرگ شدم که بپذیرم پدر و مادرم کامل نیستن، و اینکه اگه تو دوران بلوغ اونطور که باید بهم توجه نکردن، بخاطر اینه که درست آموزش ندیدن...پدرم"نمیدونست"چطور باید با یه دختر از خودراضی رفتار کنه "نه اینکه نخواد"!

الان معنی تمام محبتهاشون رو تازه مزه مزه میکنم و میبینم چقدر چقدر چقدر خالصانه دوسم دارن و با وجود تمام نقص هایی که دارم،تمام اشتباهاتی که مرتکب شدم اما ذره ای از مهرشون بهم کم نشده...

پدر من همون آدمیه که چند سال قبل بهش گفتم ازت متنفرم اما الان روزی هزار بار میگم عاشقتم...اما من اون آدم سالها قبل نیستم...حالا دختری هستم که بعضی دوستام تو رابطه های عاشقانه خیانت دیدن،بعضی ازدواج کرده و شکست خوردن و طرد شدن اما بازهم تنها جای امنی که پیدا کردن،میون بازوهای پدرشون بوده!

من اون آدم سابق نیستم و حالا هر ذره از محبت های مامان و بابا رو هزار برابر پُررنگ تر میبینم و اینجا مینویسم...و مقدس ترین قاب زندگیم،قابی هست که توش بابا نشسته روی مُبل و به سیگارش پُک میزنه و من از پشت اون قاب قربونش میرم...

اینا رو نوشتم که بگم هیچ دختر و پدری نیستن که هیچوقت دعوا و قهر و دلخوری نداشته باشن.و اینکه هیچ رابطه ای یکطرفه نیست...من از یکجایی به بعد تصمیم گرفتم بابا تنها مرد زندگیم باشه و به سمتش یک قدم برداشتم و دیدم اون به طرفم میدوه!...و حالا تو نقطه ای از رابطه مون قرار گرفتیم که فامیل و آشنا،برای مثال زدن یک رابطه ی پدر و دختری رؤیایی،اسم مارو میبرن.

پدر من تو تمام زندگیش آدم احساساتی بود اما همیشه مثل الان نبود که انقدر راحت ابرازش کنه.یادمه وقتی خیلی غمگین بود دور از چشم ما اشک میریخت.هیچوقت با کلمه های عاشقانه خطابم نمیکرد و من ناراحت بودم ازین بابت... با گذشت زمان پذیرفتم که سیر تربیتی پدرم اینطور بوده و با خودم گفتم نباید بذاری تصویر ایده آلی که از یک پدر داری باعث بشه محبت به بابات کم بشه...

جلوتر که رفتیم من شروع کردم به ابراز محبت به بابا درقالب کلمات و بعد از مدتی بابا هم خیلی راحت این کارُ انجام میداد...اگه چند روز خونه نبود مدام زنگ میزدم بهش و میگفتم جات خیلی خیلی خالیه و دلگرمش میکردم...بهش میگفتم اشک ریختن از غصه عیب نیست و با گذشت زمان انقدری در کنارم احساس امنیت میکرد که نیازی به پنهان کردن اشکهاش نداشته باشه...

از یه جایی به بعد من شدم مادر بابا،و دونه دونه نکات دخترداری رو بهش یاد دادم و یاد گرفت!



حالا نوبت شماست که اگه رابطه ی دوستانه ای با این بی مثال ترین مرد زندگیتون ندارین،غرور رو کنار بذارین و یک قدم بردارین تا ببینین اون براتون چیکار میکنه!....و یادتون باشه کسایی هستن که از درک حضور پدرشون،فقط حسرتش رو دارن!


۹۶/۰۷/۲۶
life around me

نظرات  (۱۴)

سلام گلی خانم. ان شاءالله سایشون بالاسرتون باشه سالیان سال. من هم مصداق خط آخر هستم. ولی ایمان دارم حواسش بهم هست و کمکم میکنه. :)
پاسخ:
سلام و سپاس:)

حتما همینطوره که میگی...انشالله روحشون شاد باشه و خدا به شماهم صبر بده...
والا پدر من رو فکر کنم فقط خود خدا میشناسه و لا غیر . از بس موجود پیچیده و دست نیافتنی  هستن . پدر من دقیقا نقطه مقابل دوستی هستن که گفتن پدرشون بیرون از خونه یک مقدار تند هستن ولی با دخترشون خیلی خوب ؛ به طوری که کسی که از بیرون ببینشون با توصیفات من  فکر میکنه من احتمالا دچار مشکل روحی روانی چیزی هستم از بس که توی جامعه و کلا خارج از خانواده معاشرتی و شوخ طبع و همه چیز تموم هستن ولی توی خونه من و مادر و برادرم از دست بعضی رفتارهاشون خون به جگرمونه . ببخشید عزیزم سرت رو هم درد آوردم . ممنون از وبلاگ عالیت :***
پاسخ:
اوهوم میفهمم چی میگی...خیلی سخت میشه اینجوری...

نه بابا این چه حرفیه راحت باش...

:))
متاسفانه یا خوشبختانه من با بابام خیلی صمیمی هستم، پدرم بیرون از خونه خشک و کمی بداخلاقه طوری که همه میگن وای به نظر بابات خیلی سخت گیره، اما تو خونه خیلی مهربونه، تو تموم دوران زندگی به خصوص دوران بلوغ خیلی هوامو داشت، اینقدر خوب بود و هست که ناخاسته انتظار من از مردها رو بالا برده بود،  با مردی ازدواج کردم که عاطفه نداشت کلا همه چیزش فقط تو پول خلاصه میشد، محبت ندیده بود و نمیتونست محبت کنه، قصد تغییر هم نداشت، و زندگیم بعد مدت کوتاهی به طلاق کشید،و بابای عزیزم دوباره مثل کوه پشتم بود و اینقدر کمکم کرد تا تونستم زندگیم رو بهتر از قبل بسازم.
پاسخ:
پدر و مادر اگه گوشت بچه شون رو بخورن استخونش رو دور نمیندازن...همیشه سرپناهن...
ای وای جدی میگی ؟ نمیدونستم . ببین باورت میشه من اگر حرفی داشته باشم یا مثلا پول بخوام بهش اس ام اس میدم اونم وقتی که سرکاره اونجوری خیلی بیشتر جواب میده تا رو در رو  تازه فهمیدم.  میدونی پدر من یه چیزایی رو به یه چیزهایی ربط میده آدم شاخ درمیاره فکرش و بکن سال دوم یا سوم دانشگاه بودم به مادرم گفته بود بهش بگو اگه وزنش و کم نکنه نمیذارم دیگه بره دانشگاه . نمیگم من اضافه وزن نداشتم و ندارم ولی آخه این حرف خیلی غیر منطقیه و بیشتراضافه وزنم هم وقتی رفتم پیش روان پزشک گفتن پرخوری عصبیه و بهم دارو دادن . امیدوارم به قول تو منم بتونم این دیوار  رو خراب کنم . 
پاسخ:
آره واقعا!

چی بگم...مسلما تو بهتر از من پدرت رو میشناسی اما کاش یه راهی بود که مستقیم باهاشون حرف میزدی...
آه راستش منم وضعم همینه...گاهی بابام اشکمو درمیاره..بخاطر اینکه گاهی اصلا درکم نمیکنه واینکه هردومون مغرور وکله شقیم ویادمه یبار اونقد بد دعواکردیم ک من وسیلهامو جمع کردم رفتم چندروز خونه مادرجونم ونمیومدم خونه..مامانم باهزارتاالتماس راضیم کرد...دعوا وبحث زیادداشتیم..نمیگم همش تقصیراونه..منم گاهی لجبازی کردم..اما الا بخاطرروابطمون سکوت میکنم وسعی میکنم اگ نظرهامون متفاوته بحثوجدل راه نندازمو سکوت کنم...بنظرم اینکه رابطم باپدرم انقد گرم شده دلیلش فقط اینه ک دوتامون یجاهایی کوتاه میایم وبه نفع اون یکی بیخیال میشیم..توراس میگی همه ادمها کامل نیستن
پاسخ:
درسته...ما پدر و مادرمون رو خودمون انتخاب نکردیم و مسلما ایده آل نیستن(همونطور که خودمون پر از نقصیم)،پس بهتره همیشه نیمه ی پر رو ببینیم تا خالی...
عالی و قابل تحسین 
مرسی
منم الان رابطم با بابام بهتر از دوران بلوغمه و همیشه ی خیلی اوقات با عشق صورتشو نگاه میکنم و میخندم و اونم ب خنده میندازم خیلی گوگولین باباها:))) خدا نگه دارشون باشه 
پاسخ:
انشالله:)
salam vaghean ziba boud o dard nak yadame rouzi k az namzadam joda shodam b tanha chizi k fkr mikkardam aghoshi pedari boud k salha nadashtamesh va iun rouza cheghad gelaie kardam  bkhoda k chera nist gahi oghat doust dashtam boud ta faghat saramu mizashtam ro pash o harf mizadim oun bazam mese hamishe vasam sher mikhond o nasihatam mikad
پاسخ:
متاسفم:(خدا رحمت شون کنه...
کاش کسایی که الان نعمت پدر دارن قدرش رو بدونن...
منم ازرفتارایی که تو دوران بلوغم با پدرومادرو داشتم واقعاشرمندم،بابای منم ازاون باباهایی هستند که راحت ابراز محبت میکنه،برعکس عموم که دلی مثل شیشه داره ولی ظاهری مثل سنگ
پاسخ:
:))
من فکر کنم یه سری از اخلاقیاتم رو از دوران بلوغم با خودم نگه داشتم متاسفانه!!! همون نوسانات بیش از حد خلق و خو . و بد بودن رابطه با پدر. البته در حال حاضر بد نیستم :) اما فقط برام یه پدره، و در حد یه پدر دوستش دارم و قطعا نمی تونه تنها مرد زندگی من باشه:) و این رو واضح می فهمم ک خواهرم رو بیشتر از من دوست داره! حتی یه بار اتفاقی شنیدم ک مامانم داشت ب بابام در موردش رفتارش با من تذکر می داد و میگفت با زهرا خوب نیست رفتارت و ب خواهرش بیشتر توجه می کنی، همون لحظه کلی بغض کردم ک مامانم هم فهمیده حتی! :) اما همین ک هست خدارو شکر :)
پاسخ:
سن که بالاتر بره کم کم اینا رفع میشن...مهم اینه خودت از این اخلاقیات آگاه باشی و هربار سعی کنی کنترل شون کنی.
خودم اینجوری خیلی به خودم کمک کردم...

در مورد پدرت هم بنظرم مستقیم بهشون بگو.چون مهر پدر امکان نداره به تو و خواهرت متفاوت باشه،فقط ممکنه با اون راحت تره یا ابرازش به اون براش ساده تره...شایدم خودت رفتاری داشتی که باعث دفع پدرت شده.
من جدیدا اگه بابا کاری کنه که ناراحت بشم مستقیما بهش میگم و ازش خواهش میکنم تکرارش نکنه.در عوض واقعا دارم تلاش میکنم رفتارهایی که باعث اذیت شدن بابا میشدن رو کنار بذارم.
گفتم که رابطه دوطرفه ست...
اره،مثل من، نمیدونم اگر پدرم بود رابطه من باهاش چطوری میشد ولی یادمه اون موقع ها هررر جا میخواست بره قبل اون من دم در بودم، موقع خواب قبل اون من تو رختخوابش بودم.
پاسخ:
خدا رحمت شون کنه:(
پدر برای دختر یه نعمته واقعا...
خیییییلی سخته! عاشق بابام هستم ولی رابطه ام همیشه باهاش محترمانه بوده و زیاد اهل ابراز علاقه نبودم...
چقدر خوب که به این جمله که پدرت مرد اول زندگیته کاملا عمل میکنی
پاسخ:
منم همینطوری بودم...ولی جدا تلاش کن شاید یخت آب بشه:))

:)
خیلییی سخته گلی جان خیلی . پدرم بین خودش و همه دیوار چین میکشه و هرگونه قدمی رو به عقب نشینی به میزان صد قدم تبدیل میکنه 
پاسخ:
ای وای...
میدونستی اتفاقا اینجور افراد از نظر روانپزشکی خیلی آسیب پذیرتر هستن و بیشتر نیاز به توجه دارن?
چون نمیتونن احساسات شون رو بیان کنن خودشون هم سختی میکشن...

بنظرم تو سعی کن و حق دختری رو به جا بیار شاید این دیواره سوراخ شد بالاخره:)
(-: سخته..حتی نشدنی..
پاسخ:
دیدی که واسه من شد...پس شدنیه:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">