گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

روزمرگی...

جمعه, ۲۱ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۹ ق.ظ

دفترخاطرات بیست سی سال قبل بابا رو میخونم که از مامان نوشته...از روزهای نامزدی شون و از عشقی که به این زن داره...

خیلی راحت میشه از لای نوشته هاش،هیجان یک مرد سی و چندساله رو دید به زنی که به تازگی وارد زندگیش شده...پدرم اون سالها قلم بسیار لطیفی داشته که با خوندن هر کلمه از کلمات نوشته هاش پُر از حس تحسین میشم...

اما با خودم میگم ای کاش زندگی آدما رو به روزمرگی نمیکشوند...به اینکه سالها بعد برای ابراز محبت به شریک زندگیت،به جای"محبوب عزیزم" بگی"میخوای من امروز ظرفا رو بشورم?"...برسی به روزی که وقتی ماموگرافی همسرت مشکوک گزارش شده و تو داری از دلهره خفه میشی و دخترت شاهد بیقراریت هست،به جای اینکه همسرت رو به یه بغل گرم مهمون کنی،فقط بگی من که میدونم چیزی نیست...



قسمتی از نوشته های پدرم:

"امشب دلم تنگ است.امشب دلم هوای دیگری دارد و روحم در کالبدم قرار نمیگیرد و در دنیای جسمم نمیگنجد.گوئیا با کس دیگر صحبت میکند.

امشب عزیزم،محبوبم،خوب هستی ام،***قشنگ و با معرفت عزیزتر از دیدگانم در قلبم جای گرفته و باعث افتخار جسمم شده....خدایا میدانی که حتی یک ثانیه از خاطرم نمیرود...به به چه مبارک،گوئیا مجنون به لیلی خود رسیده است و.....(و صفحه ها ادامه دارد).

۹۶/۰۷/۲۱
life around me

نظرات  (۸)

وااااووو...اوه مای گاد ((:
چـــه عاشق ...
پاسخ:
:))
وای به بهههههه
هربار این ماجراهای پدرتو میخونم اون حسرت و بیشتر حسادتم میزنه بیرون و امیدوارم ببخشی منو
بابای منم یه مانی عاشق مادرم بوده اما الان منم فک نکنم اونم داشته باشه چه برسه من ... آخرین بار که باهاش حرف زدم فک کنم سه چهار هفته قبل بود ...
پاسخ:
:)
بابای منم الان ازین حرفای عاشقانه نمیزنه...گفتم که روزمرگی میاد تو رابطه ها و دیگه چیزی مثل قدیم نیست.

من میدونم هیچ مردی نمیتونه قدّ بابا دوسم داشته باشه و گرچه بارها دعوامون شده،قهر کردیم و ...اما شک ندارم امن تر ازین خونه جایی رو ندارم.

تو به سمت بابات قدم بردار.بعضی مردا شاید ظاهرا احساسی نباشن اما از درون محبت دارن.تو سر رابطه رو بچسب و برو جلو
❤❤
پاسخ:
💜💜💜
وااااااااااااای چه عاشقانه, خوش به حال مامانتون, پس بگواین قلم دلنشین رو از باباتون به ارث بردین
پاسخ:
حالا دیدین چرا توقع من از مرد ایده آل بالاست:))


مورد آخر رو که واقعا لطف دارین:)
واییییی چه شیریننننن
پاسخ:
میبینی تورو خدا?*_*
۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۲:۳۲ گیسو کمند
خخخخخخخ منم یه بار رفتم نامه هایی که پدر و مادرم اوایل عقد و ازدواجشون برای هم نوشتن رو خوندم خنده دار بود چون پدر مادرم خیلی کوچولو بودن مامانم چهارده ساله و بابام بیست ساله ولی خب قبول داری نبش خاطرات بابا و مامانها هیجان خاصی داره؟
پاسخ:
مامان بابای من دیر ازدواج کردن...
خیلی خیلی شیرینه:)
پس قلم خوب توام ب پدرت رفته. عالی بود متنی ک نوشتن. 💙
پاسخ:
لطف داری تو:))
یا خدااااا....چه قلم لطیفی داشته آقای پدر... اینجاست که معلوم میشه گلی کو ندارد نشان از پدر..
عوض شدن شکل عاشقانه ها همشم نمیشه از وارد شدن روزمرگیا به عمق عشق دونست...گاهی با گذر زمان و شناخت لایه های روح محبوب مقابل،  شکل ابراز عاشقانه ها عوض میشه نه کیفیتش و اینجاست که به جای دوستت دارم میشنویم که میخوای من ظرفا رو بشورم؟..اینم تکامل عشق تو پوسته ی جدیدشه و یه جور دیگه قشنگه..
پاسخ:
ای بابا من که قلم پرون میکنم فقط:))

اره خب ولی من ترجیح میدم همون روال ادامه پیدا کنه...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">