گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

دغدغه ی ما همچنان پیچوندن اساتیده!

يكشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۳۶ ب.ظ
یکی از بچه های دبیرستان گروه تلگرامی زده و هرکدوم از دوستای اون دوران رو که میشناخته عضو کرده...بچه ها دارن از خودشون میگن،از درسی که خوندن،ازدواج و بچه دار شدنشون...عکس بچه هاشونُ میفرستن و من فقط هاج و واج نگاه میکنم...
به مامان میگم میتونی تصور کنی من یه بچه ی اینقدّی داشته باشم?
یه نگاه به من میکنه و یه نگاه به بچه ی توی عکس و میگه تو که خودت همینقدّی!!
میگم مامان دنیا خیلی عجیبه.یه زمانی دخترای شاد و شنگولی بودیم که بزرگترین دغدغه مون پیچوندن معلمها واسه بسکتبال بازی کردن بود و حالا همون دخترها مادر شدن...
میگم مامان حرف کمی نیست مادر شدن...میگم من حتی یک قدم نمیخوام جلوتر برن مامان!
بغلم میکنه و میخنده ولی میدونم تو دلش میگه منم نمیخوام...
۹۶/۰۷/۱۶
life around me

نظرات  (۱۰)

نمیدونم چرا احساس میکنم تو بعضی نظرات نگاه و حتی خود پست یکجور حس منفی به این قضیه وجود داره! راستش به نظر من تشکیل زندگی و پیشرفت اصلا متضاد نیستند چه بسا در مورد خود من با اینکه در اصل آدم اهل تلاشی بودم و هستم، ازدواج باعث پیشرفت چندین برابری من شده و که ما تو اغلب اطرافیان (بخصوص دهه های قبل ) میبینم که با ازدواج همه موارد دیگر رو بوسیدند و گذاشتند کنار و این تفکر ایجاد شده که ازدواج و بچه دار شدن مساوی با پایان پیشرفته که ابدا این طور نیست و تا خود فرد نخواهد در باتلاق زندگی روزمره گیر نخواهد افتاد. نکته آخر اینکه به نظرم این گذر زمانه که خواه ناخواه اتفاق می افته و هرکسی در هر سنی (یکی 20 سالگی و دیگر 30 سالگی و ... ) ممکن تصمیم به ازدواج بگیره مثل هر تصیمیم دیگه ای در زندگی و بهتره جوری زندگی کنیم که در 60-70 سالگی وقتی به گذشته نگاه میکنیم لبخند بزنیم و از تصمیماتمون راضی باشیم. ببخشید که کامنتم طولانی شد.
پاسخ:
حداقل تو این پست من هیچ نظر منفی نداشتم...

درسته...به فرد بستگی داره.و اینکه آیا ازدواج در زمان مناسبش انجام شده یا نه...اگه شرایط مناسب باشه میتونه باعث پیشرفت هم بشه(گرچه در مورد خودم نه).
:)
آهااا خب این خوبه من فکر کردم ازدواج کردن و فاتحه تحصیل رو خوندن . آره به قول تو متفاوته و البته خیلی سخت . مثلا من توی اداره کردن کارهای خودم یه نفری خیلی وقتا میمونم طفلک اونا یه خانواده رو باید امورش رو رتق و فتق کنن درس هم بخونن :((
پاسخ:
نه حتی شاغل هم شدن...

منم متاسفانه تک بعدی هستم...
آره واقعا آدم تعجب میکنه . میدونی من بعضی وقتا خوشحال هم میشم که میبینم بعضی از هم سن و سالام با چیزهای کوچیک اینقدر خوشحال میشن و قانع. 
 ولی من دارم خودم رو به در و دیوار میزنم که پیشرفت بکنم و به اون چیزی که از نوجوونیام میخواستم برسم . خوش به حالشون واقعا که تشکیل زندگی بزرگترین آرمانشونه :((
پاسخ:
خب میدونی آدما متفاوتن...
البته دوستای من همه شون دارن تحصیل میکنن و در کنارش ازدواج کردن و بچه هم دارن...این بد نیست.فقط متفاوته...

سلام اینجا اگه میشه کامنت خصوصیمو جواب بدین☺
پاسخ:
ببینید اینایی که گفتین بیشتر اختلال پرسونالیتی(شخصیت)هستن که خودش جنبه ی روانپزشکی داره.
اما این شرح حال درحقیقت قضاوت و برداشت شما از رفتار پدرتونه.برای تشخیص مشکلات روانپزشکی باید با خود فرد صحبت کرد،ازش سوال پرسید و درنهایت فهمید که مشکلش تو کدوم یکی از دسته های بیماریهای روانپزشکی جا میگیره.
اختلالات شخصیت،اگه از یه حدی که برای خود روانپزشکها تعیین شده هست فراتر بره نیاز به دارو داره.جزو مهمتر درمانشون مشاوره هست و اول فرد باید بپذیره که رفتارش غیرعادی هست.
البته ازدواج و بچه دار شدن و... خوبه اما به وقتش و به جاش و تو بهترین شرایط.
پاسخ:
بازم بستگی به آدمش داره...
ولی مامانا همیشه دوست دارن نوه هاشونو بینن.
پاسخ:
اره...
۱۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۲۷ دختر کویر
سلام 
راستش منم یجاهایی دوست ندارم جلوتر برم
ولی خوب انگاری چرخ زمونه میچرخه چا ما بخوایم چه نخوایم...
یه موجی افتاده تو شهر ما
دخترای 18_19 ساله ازدواج میکنن , طرف کوچیکتر از منه چندسال ,تو فکر خرید عروسی و بچه وایناست ....! بعدمن هر جوری حساب می کنم خودم رو هم حس وهم سن برادرزاده ی پنج سالم میدونم وقتی میاد گاهی باهم میشینیم کاردستی درست می کنیم کارتون میبینیم کلی ذوق می کنیم !😜😁
پاسخ:
:))
دقیقا همین قضیه همین چند روز پیش برای من اتفاق افتاد. مام بچه های دبیرستان ب گروه یکی از بچه ها اضافه شدن و بعد مدتها از خودشون گفتن.
چندتاشون ازدواج کرده بودن و دو نفرشون باردار بودن. باورم نمیشد شریک اونهمه خاطرات و شیطونیا انقدر عوض شدن و دارن مادر میشن.
این روزا از هر چیزی حیرت میکنم.. زندگی،  زمان،  تغییر کردن آدما، غیر قابل پیش بینی بودن حتی خود فرد برای خودش..
یه جا میخوندم میگفت قصه ی زندگی تکراریه فقط شخصیتاش عوض میشن..

پاسخ:
اره انگاری...
۱۶ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۷ نیکی بیات
آدم حس پیری میکنه :(
پاسخ:
والا:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">