گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

اعترافات ذهن خطرناک من!

جمعه, ۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۸ ب.ظ

بعد شش سال، این اولین سالیه که تعطیلات محرّم امکانش هست درس نخونم و خب قطعا فشار امتحانی شهریور باهام کاری کرده که این فرصت رو توی هوا بقاپّم اما...

اما امان از روزهای بیکاری که قصد گذشتن ندارن.و من با وجود فیلم دیدن،کتاب خوندن،آشپزی کردن،نت گردی کردن و حتی مقادیری درس خوندن بازهم از پسشون بر نمیام...

بنظرم این 5_6سال کار خودشُ کرده و منُ به جایی رسونده که نمیتونم بدون درس خوندن زندگی کنم...خب اعتراف نااُمید کننده ای هست اما راه گریزی نیست...



۹۶/۰۷/۰۷
life around me

نظرات  (۴)

خیلی خوبه که:)
کاش منم اینجوری بودم:((
پاسخ:
یک سال کنکور آره...ولی نه دیگه6_7سال متوالی...
چه باحال :))
پاسخ:
آخه کجاش باحاله:'(
چرا اعتراف ناامیدکننده؟ به نظرم عالیه 
پاسخ:
آغا نیست بخدا...اینجوری آدم مدام تو استرسه و اصلا نمیدونه چطوری ریلکس کنه:(

+مرسی بخاطر اون کامنت;)
خوبه که .هدفمند میشه زندگیت من هر کار میکنم باز همه وقتم به بطالت میگذره و کلی غصه میخورم :(
پاسخ:
منم ازین ور بوم افتادم دیگه...ما همیشه درس داریم و این شده روتین زندگیمون و واقعا نمیدونیم چطوری چند روز تعطیل باشیم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">