گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

هوا تاریک شده و من نشستم پشت میزم. باد خنکی از پنجره میاد و صدای قرآن از مسجد...

 نگاهم به صفحه ی کتابه اما حواسم هزار کیلومتر اونطرفتر...خیالم تو پانزده سال قبل میچرخه و اونجا من یه دختر دبستانی پُرحرف و سبزه و بانکم که با ورّاجی هاش همه رو دیوونه میکنه...یاد حالُ هوای اون دختربچه می افتم که تو روزای قبل شروع مدرسه ها چه ذوقی داشت...با چه هیجانی هر روز و هرساعت روپوش مدرسه رو میپوشید و از همه میپرسید بهم میاد?

روزی دوهزار بار کیفشُ باز میکرد و با ذوق محتویاتش رو برانداز میکرد و از کامل بودن خریدهاش مطمئن میشد...

لعنتی من کی انقدر بزرگ شدم که دیگه تو پوست خودم جا نشم?من کی اونقدری بزرگ شدم که ازم در مورد ازدواج بپرسن?...این حال و هوا رو باور نمیکنم...این اندام زنانه انگار مال من نیست...

دوست دارم از اینجا بزنم بیرون و از همه ی آدما بپرسم من چندسالمه و اگه نفهمن هنوز همون دخترکوچولوام،مثل بچه های سرتق پا بکوبم زمین و با چشای اشکی بیام خونه و با همه ی دنیا قهر کنم...

۹۶/۰۶/۲۸
life around me

نظرات  (۸)

:(((  منم دلم برای خریداش تنگ شده واسه همین میخوام امسال خیلی جزئی خرید کنم:)
پاسخ:
خیلی خوبه...من کمی لوازم تحریر خریدم...
آره آره .... تو همین لحظه متوقف شدن رو دوست دارم 

به هر حال زندگی ِدیگه ... بخوایم و نخوایم میگذره و از هر مرحله چه تلخ چه شیرین چه ملس , عبور می کنه :) تنها راه در لحظه زندگی کردنه که خب مطمئنم خودت هم اهلشی :)
پاسخ:
اوهوم:))
یادش بخیر اون روزها . واقعا نوجوونی خیلی دوره ی جذابی بود . وسواس اتو کشیدن مقنعه و لباس و برق انداختن کفش تا لحظه ی آخر قبل از رفتن خخخخخخ یادت بخیر نوجوونی...
پاسخ:
یادش بخیر:)
من هیچ وقت بچگی نکردم :||| اصلا بابت گذشتن 7_15 سالگیم ناراحت نیستم , اصلاااااا !

فکر می کنم همین لحظه بهترین لحظه زندگیم میتتونه باشه 
پاسخ:
اینکه من یاد بچگیم میکنم معنیش این نیست که بخوام برگردم بهش...من دانشجویی رو با همه ی سختیاش به دانش آموزی ترجیح میدم اما دلم نمیخواد ازین جلوتر برم...
دوست دارم همینجا متوقف بشم...
 مثل روزای قبلش ولی نه مثل روزایه بعدش
انگار یکی باید بهم میگفت تو دیگه بزرگ شدی 
تا بفهمم بزرگ شدم 
تقریبا بیست سالم بود اون موقع : )
پاسخ:
زود میگذره لامصب...
چند سال پیش تو خیابون یکی از دوستام که چند سال از خودم کوچیکتر بود رو دیدم 
گرم صحبت شدیم که پدر بزرگش مارو دید 
صداش کرد 
رفت بعد چند دقیقه برگشت 
گفت پدر بزرگم پرسید این مرده کیه داری باهاش حرف میزنی 
هاج واج موندممن کی مرد شدم خودم نفهمیدم  
...
بدیه بزرگ شدن اینه که همزمان با بزرگ شدن باید خلق خو و روان ادمم بزرگ بشه و این باعث میشه دیگه نتونیم خیلی از کارهایه لذت بخش کودکیو انجام بدیم 

پاسخ:
مگه چی پوشیده بودی??????


+همینش بده دیگه...
دقیقااااا وصف حال منه...دیگه از یه سنی به بعد باورم نمیاد خود واقعی م باشم..
پاسخ:
انصافانه نیست...
سلام

برعکس من ، که وقتی به بچگیام فکر میکنم انگار که به ماقبل تاریخ دارم فکر میکنم .


پاسخ:
سلام...
هیچ چیزی تو آینده نیست که ارزش گذشت اون روزا رو داشته باشه...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">