گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

این آخرین سکانس فیلم کازابلانکاست...

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۱۰ ق.ظ

تند و تند میدویدم که برسم به پارکینگ...نمیدونم،شاید کلاسم دیر شده بود...شاید هم بی دلیل و از روی عادت میدویدم که برسم به یه جایی،به یه کاری...حالا چه جایی و چه کاری مهم نیست!عصر دویدنه...

وسط ماراتن با ثانیه ها،چشمم افتاد به دست فروش کنار خیابون.به خودش نه،به کارتن های کنارش که پُر بودن از جوجه رنگی و جوجه اُردک...خیالم پر کشید به خیلی سال قبل که عادت داشتم همیشه جوجه رنگی نگه دارم و عادت کرده بودم به عُمر کوتاهشون...یادمه مامان زیر بار اردک خریدن نمیرفت و میگفت کثافت کاری دارن!و حسرت بغل کردن یکی یه دونه شون همیشه باهام بود.تا اینکه طلسم شکست و مامان اجازه داد یکی انتخاب کنم...انتخاب کردم و اسمش شد "جُرج"!

شد پُررنگ ترین بخش زندگیم که فقط موقع خواب ازم جدا بود...کسی جرات اخم و تخم بهشُ نداشت و شده بود جزوی از امپراطوری من!...شاید دیگه هیچوقت اندازه ی اون روزی که پشت سرم اومده بود و بدون اینکه بفهمم تا سر کوچه همراهم شده بود احساس پیروزمندی نکنم!...زدمش زیر بغل و از اون روز به بعد واسه عالم و آدم شرح عاشقی بین مونُ تعریف کردم...شرح اردکی که دلش برام تنگ میشه و گریه کنون پشت سرم میاد...

با مریض شدنش و کج شدن گردنش ماه ها ساختم و هیچی از عشقم کم نشد و هنوز هم فکر مرگ دردناکش ناراحتم میکنه که پسربچه تُخس همسایه انقدری از بالای پله ها پروازش داده بود که وقتی رسیدم بالاسرش دیدم کف پاهاش خون مُردگی داره!...من جیغ میکشیدم و گریه میکردم،و حرفای مامان که میگفت پسربچه ی دو ساله که نمیفهمه اُردکها پرواز نمیکنن هم تو کتم نمیرفت...یادمه تو یه مراسم باشکوه خاکش کردم و روی قبرش گُل گذاشتم و مثل مادری براش اشک ریختم...

تو دلم میگم اقلا تو عمر کوتاهش خوشبخت بود دیگه و همینطور تو خیالاتمم که لگد ناخواسته ی عابری میخوره تو کتفم...به خودم میام و میبینم چمباتمه زدم کنار خیابون و با نگاه حسرت بار خیره شدم به جعبه ی اُردکها...درست مثل خیلی سال قبل...

۹۶/۰۶/۲۲
life around me

نظرات  (۱۰)

منم با خوندن این پست چشام پر اشک شد و رفتم به گذشته, روزی که خروسم شب تاصبح ناله کردو من شب تا صبح برای حال بدش گریه کردمو صبح مردT_Tانگارهمه تو بچگیشون یه جوجه ای اردکی خروسی داشتن, جالبه
پاسخ:
آخی...
این درد مشترک...

آخ آدرس وبمو عوض کردم.
کودکی-عجیب-من-http://nelii75.blog.ir/1396/05/21-2
پاسخ:
آقا اینکه هیچی ننوشته:/
صفه سفید میاد:/
متاثر شدم :((((((( دردناکه
پاسخ:
اوهوم:'(
یاد این پستم افتادم😁😁
کودکی-عجیب-من-http://dr-nelii.blog.ir/1396/05/21/2
پاسخ:
چرا این آدرس پیدا نمیشه:/
یعنی این پستت منو مجبور کرد نظر بدماااااا :)))))) اول سلام خوبی؟ چه طوری؟ احوالت؟ دیگه چقدر مونده تا مطب بزنی؟ تا من بیام پیشت با هم پرواز کنیم به آینده دو دو تا چارتا کنیم ببینیم چندتا بچه بیارم خوبه تا بشی دکتر متخصص بچه هام خخخخخخخخخ                           و اما بحث اصلی پست: من از جوجه زیاد خوشم نمیاد ولی سه سالگیمو خوب یادم میاد دوست بابام برام یه بلبل گرفت و منم بچه ی تنها ، اون شد بهترین هم بازیم حتی مامان و بابام صدامو  ضبط کردن چه جوری باهاش حرف میزدم و بهش تخمه میدادم بخوره و بهش میگفتم گازم نگیره ولی یه بار که رفتیم مسافرت چون تنها موند کسی نبود ازش مواظبت کنه مرد خیلی براش ناراحت شدم اون موقع البته . چند سال پیش داداشم جوجه رنگی گرفته بود منم به صداشون  حساس بودم خیلی رو اعصابم بودن وقتی مردن خوشحال شدم خخخخخخخخ  
پاسخ:
سلام،ممنونم خیلی خوبم:))
اوه اوه تا کجا رفتی...انشالله سالهای خیلی دوووور:)

+ما شما رو به جرم خشونت علیه احساسات حیوان دوستانه اعمال قانون کرده و به پلیس تحویل میدیم حتی!!!
دقیقا منم همچین اردکی داشتم فقط اسمش خیلی عجیب بود:)) اسمش بره بود!!!
پاسخ:
وااای خدا:)))
من این اسمُ از یه کارتونی که اون موقع پخش میشد ایده گرفتم(یعنی کپی کردم):D
آخرین باری که جوجه رنگی داشتم8سال پیش بود که داداشم برام خریده بودش.عاشقش بودم تا اینکه مهمون اومد برامون و من توی تشت تنهاش گذاشتم و وقتی برگشتم فهمیدم پسرخاله کوچولوم با پا رفته روش و له شده.اصلا نخواستم حتی ببینمش.مرد همون موقع
پاسخ:
اوه مای گااااد!!!
الهی...:(
همین که این دویدنامون باعث نشه از جورج هایه زنگیمون دور بشیم
یعنی زندگیمون هنوز  معنی خودشو از دست نداده 
...
 سخت ترین روزایه زندگیم روزهایی بود که ظهر از مدرسه میامدم خونه و میدیدم مامانم مرغ پخته 
یه نفس تموم پله ها رو تا رو پشت بوم میدویدم 
و تا مرغا رو چک نمیکردم  اروم نمیگرفتم 
وای به وقتی که یکیشون نبود : دی 
عزا عمومی اعلام میشد :دی 
چه دورانی بود یادش بخیر
پاسخ:
اوهوم:))

ای واای،فک کن مرغ مورد علاقه ات تو دیگه باشه...خداییش گریه داره ها!!!
 سلام،نمیدونم چرا این پستو که خوندم ی ترس عجیب ریخت تو دلم ی ترس از چیزای که منو هل بدن تو گذشته
پاسخ:
سلام:)
نترس الی...چیزای خوب هم تو گذشته پیدا میشن...
خواهرمم خاطرات زیادی با اردک داره، وقتی اردکش مرد ساعت هار زار زد و گریه کرد و جامه ها درید!
یکیشون خیلی بد مرد... دیدم ک چجوری مرد. رفت زیر ماشین و سرش نصفه و نیمه جدا شد و محتویات شکمش ریخت بیرون :((( خیلی بد مرد...خیلی بد.
پاسخ:
خدای من:((

کاملا میفهمم چرا گریه و زاری میکرده:(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">