گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

آه عمیق...

شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۴۳ ب.ظ

سالها قبل نشستم کنار مادرم و از انگیزه های هیتلر پرسیدم.شانه بالا انداخت و گفت چی بگم!!...پرسیدم هولوکاست چه چیزی به این دنیا اضافه کرد?و مادرم چهره ای غمگین به خودش گرفت و گفت آدم بد هم داریم...از جنگ ایران و عراق پرسیدم...از اینکه مردم مرز نشین ما چه بدی به صدام کرده بودن??بی حوصله جواب داد آدم بد،بده دیگه...

حالا هر روز و هر روز،تصاویر قطار قطار اجساد بچه های میانمار رو میبینم که دراز به دراز کنار خیابون پهن شدن و یه تیکه پارچه هم انداختن روشون...به دختری که میتونستم داشته باشم فکر میکنم.دختری که مینشست کنارم و میپرسید مامان?چرا من این همه چیزای خوشگل موشگل دارم و فلانی نداره?...وای اگه میپرسید گناه بچه های جنگ چیه چه جوابی میدادم?...هنوز نمیدونم مامانها در این مواقع سخت چطوری خودشونُ میزنن به اون راه...!

نفس عمیقی میکشم و میگم خدایا شکرت...میگم خدایا من واست بنده ی روسفیدی نیستم اما تو این یک مورد رو سفید نگهم دار..



۹۶/۰۶/۱۸
life around me