گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

این پست حاوی نکات بدآموزی دهنده ای میباشد!

جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۳۰ ب.ظ

بدون شک باحال ترین تجربه ی زندگیم،تجربه ی خلسه ی قبل و بعد از بیهوشیه...چندسال قبل بخاطر یه مسئله ای جراحی شدم و به طرز عصبی کننده ای از اتاق عمل میترسیدم اما انقدری اون چندساعت بعد از به هوش اومدنم حالم خوب بود که همیشه دلم میخواست دوباره تجربه اش کنم!

چند وقت قبل هم که دوباره بخاطر توده ی برست جراحی شدم همون حال دفعه ی قبل،تازه با کیفیت بهتری تکرار شد.این بار وقتی داروی بیهوشی بهم تزریق شد متوجه بودم که دارم سبک میشم و پرواز میکنم و کاملا آگاهانه بیهوش شدم...اما جذابترین بخش ماجرا،اون چند ساعت اول بعد به هوش اومدنه که هوشیاری کامل برگشته اما چشمها تار میبینن...

به اضافه ی یه سرخوشی کاذب که فوق العاده ست...در همون راستا نُطق های جالبی هم میکردم که یکیش قابل پخشه:

تو اتاق ریکاوری بودم...با همون مود سرخوش و دید تار،و شدیدا اصرار داشتم حالم خوبه و میخوام بشینم اما پزشکم مصرّانه تاکید داشت هنوز حق نشستن ندارم...یکی از پرسنل میپرسید یه فوق تخصص غدد خوب میشناسی و اون یکی هم جواب داد نه، باهاشون آشنایی ندارم!...هیچی دیگه من(که از دید همه شون یه ملنگ پاتیل بودم)شروع کردم به توضیح دادن نقاط قوت و ضعف فوق غددهای شهرمون و در ادامه گفتم حالا دیگه تصمیم با خودتونه پیش کدومشون برید!!!!

هیچی دیگه یادمه همه شون زدن زیر خنده و میگفتن بابا این مریض زیادی stableشده!!!

و خب این دیگه گفتن نداره که وقتی اومدن منتقلم کنن بخش، تاکید داشتم تختم تو اتاق فلانه و شماره ی تختم فلانه...!

+اگه مواد مخدر هم باعث همین حال تو آدم میشه،به تمام معتادین عزیز(یا به قولی مصرف کنندگان!!!چون به هرحال معتاد مجرم نیست،بیمار است و این صحبتا)حق میدم کل زندگیشونُ بفروشن و خرج این حال خوب کنن.



۹۶/۰۶/۱۷
life around me

نظرات  (۷)

بدون اغراق تموم عمرمو با اعتیاد بزرگ شدم 
با تموم حالات نشاگی خماریش اشنام 
ولی هیچ وقت جرات نکردم سمت تجربه کردن حسه نشاگی بعدش یا خماری قبلش برم
چون ادم معتاد نمیفهمه ولی جسم روح اطرافیانشو میسوزونه 
جوری که جهنم خدارو رویه زمین تجربه میکنند
بدون تردید اگه یه روز قدرتی بدست بیارم جز اولویتام هلوکاست معتاداست
پاسخ:
دیگه هم هیچوقت سمتش نرو!

همه ی ما با خودمون خشم هایی از کودکی داریم...راه درستش اینه انقدر در مورد کنترلش کتاب بخونیم یا روانکاوی بشیم که بالاخره هضم بشن....
اگه کتاب خوبی در این مورد پیدا کردی به منم بگو:)
شنیدم اونایی که دارن به هوش میان خیلی چرت و پرت میگن در حدی که یکی از استادامون ک پزشک بود میگفت بعضیاش گفتنی نیست.  صحت داره؟
پاسخ:
خب من اگرم چرت و پرتی گفته باشم یادم نمیاد...فقط اون قسمتایی رو یادمه که عقلم سر جاش بود:))
چطور؟! هر کی بیهوش شده تو اتاق عمل از قضیه به هوش اومدنش می ناله. اتفاقا میخواستم بپرسم مواد بیهوشی با مخدر شباهتی داره از نظر ترکیبات که دیدم اشاره کردی بهش
پاسخ:
شاید اونا درد داشتن...
بدون درد،حس خیلی خوبیه.
مست وپاتیل  ک میگن همینه...منم گاهی دلم میخاد ازاین موقعیتهاتجربه کنم یجوری سرخوشت میکنه...
گلی یه سوال بپرسم؟؟رابطت باپدرت خیلی خوبه ومن بهت تبریک میگم وارزومیکنم بهترهم بشه...
من راستش ازت میخام اگ میتونی راهنماییم کنی چجوری رابطمو با بابام صمیمی کنم؟؟راستش ماترکیم ویکم فضای مردسالاری واحترام وشعونات توخونمون حاکمه..ولی پدرم بامن صمیمیه اما من حس میکنم این افکار اقوامم روم تاثیرگذاشته ومنو یه دختر خشک و بی احساس کرده..دلم میخاد راحت قربون صدقش برم ومحبت کنم..امابخاطرهمون شرایط خجالت میکشم...تو نظری داری ک بتونم صمیمی تربشم؟؟به این جو خوب شما وپدرت غبطه میخورم خدا بیشترش کنه وهمیشه سایش بالای سرت باشه عزیز
پاسخ:
خب پدر من ذاتا خیلی دختر دوسته.و از طرفی روحیه ی احساسی هم داره و خودش خیلی وسواس داره که من ازش راضی باشم...
یعنی مواقعی هم هست که دعوامون میشه و واقعا بعضی وقتا از دستش عصبانی میشم(چیزی که تو روابط همه ی پدر و دخترا اتفاق می افته)اما بابا خودش پا پیش میذاره و عذرخواهی میکنه.
همیشه ی عمر من این روند بوده اما من متوجهش نبودم و قدر نمیدونستم،منتها هرچه بزرگتر میشم فکر نبودنشون ترس به دلم میندازه و باعث میشه بیشتر خوبی هاشون رو ببینم و قدر بدونم.
چیزای ساده ای که من مینویسم مطمئن باشه یه جورایی برای خودت هم رخ دادن اما بهشون توجه نکردی....
و اینکه برخلاف گذشته،اخیرا سعی میکنم کارها یا حرفایی از بابا که واقعا عصبانیم میکنن رو نادیده بگیرم و سعی کنم متقابلا ناراحتش نکنم...سعی میکنم یادم بمونه که ما متعلق به دو نسل متفاوتیم و اختلاف سنی زیادی داریم پس بهتره دل به دلش بدم.
:)
عی جااااانم:))
عیدتون مبارک:)التماس دعا
به خانوم والده ساداتتون هم تبریک و التماس دعا:))
پاسخ:
عید توهم مبارک...ممنونم:))

خیلی وقت بود ناپیدا بودی شما:)
:)) وسوسه کننده است ....
پاسخ:
پس فردا اسم از من نبرینااا;)
سلام
ممنون از توصیه بسیار آموزنده ی شما :)

عیدتون مبارک
پاسخ:
سلام:)

ممنون...مبارک همه باشه:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">