گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

آیم سو سو سو تایرد...

دوشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۳۲ ب.ظ

سخت ترین قسمت دانشگاه رفتن،درس خوندن و امتحان دادن نیست!بلکه همزیستی با دختر و پسرایی با تربیت و فرهنگ های متفاوته و اینُ فقط کسی درک میکنه که دانشگاه رفته باشه...کاش میتونستم وصف کنم چقدر پیر شدم و بغض کردم سر زورگویی های یه عده برای عقب و جلو انداختن امتحانا و کلاسا و رسیدن خودشون به کیف و حال!...چقدر مسافرت هایی در پیش داشتم و در لحظه ی آخر بخاطر کم شعوری همین عده لغو شد و چه نمایشگاه کتابهایی قرار بود برم و نتونستم...

آدمایی مثل من که وقت رو سرمایه میدونن و برای زندگی شون برنامه ریزی دارن هزار برابر افراد بیخیال و بادی به هر جهت تو دانشگاه اذیت میشن....انقدر باید داد بزنی و رو حقت پافشاری کنی که یهو چشم باز میکنی میبینی دیگه توان بلند شدن نداری....

دیگه هیچ چیز برام مهم نیست.فقط امیدوارم این ترم آخر هم تموم بشه و دوران اینترنی شروع بشه تا حداقل فقط گروه خودمون باشه که برای خودمون تصمیم میگیره...

دیگه از داد زدن و طلب حق خودم(و یه عده لال بی زبون که حاضر نیستن بپذیرن انسانن و حقوق مدنی هم دارن)خسته شدم...!

۹۶/۰۶/۱۳
life around me

نظرات  (۹)

من وب قبلیت نبودم واسه همین ندیدم ..!

 مرسی عزیزم لطف میکنی :) 

پاسخ:
حتما می نویسم در موردش...
گلی این پست ونظراتو ک خوندم خیلی دلم خواست از تجربیات روازای اول ورودت ب دانشگاه بنویسی(البته اگه مایلی) تا اگه شااااید ما قبول شیم اونا رو یادبگیریم واویزه گوشمون کنیم من خیلی اینجور خاطراتو دوس دارم :)
پاسخ:
تو این وب یا وب قبلیم یه پست خیلی طولانی نوشتم در موردش...ولی نمیتونم پیداش کنم.
اگه پیدا شد لینکش رو میذارم اگه نشد هم وقت کنم می نویسم:)
 من دو بار سر همین قضیه دو-سه تا از دوستای صمیمیم باهام قهر کردن...وقتی که موافق روز امتحان مشخص شده ی معلم هستم بهم میگن خودشیرین..آدمی هم هستم که دستمو تو دهن مار کبری میزنم و هدفم رو میگیرم..بخاطر همین از اکثر دوستام خیلی راحت گذشتم..میگذره..
پاسخ:
بنظرم آدم باید راهی که از نظر خودش درسته رو انتخاب کنه...هر کسی یک حق رای داره و این با خودشه که بخواد چه رایی بده!!

میگذره...
وااای دست رو دلم نذار که خونه . من فکر میکردم ما به واسطه رشته مون که یه جورایی مافیا و باندبازی باهاش عجین شده جومون اینقدر مسموم بود نگو که آسمون خدا همه جا همین رنگه .:( بابا یه بار قرار بود کلاس ما ساعت یک بعدازظهر تشکیل بشه من و دوستم از صبحش با هم دانشگاه بودیم ساعت یازده جلوی در کلاسی که قرار بود تشکیل بشه داشتیم بیخیال دونات میخوردیم و میخندیدیم که دیدیم استاد همون کلاس یک بعدازظهر در کلاس رو باز کرد گفت خانومها بفرمایین داخل ما کلاس رو ساعت ١٠ تشکیل دادیم البته دوستاتون ( در واقع دشمنامون ) گفتن با کل بچه ها هماهنگ کردن من و دوستمو کارد میزدی خونمون در نمیومد بعد استاد بیچاره کلی از ما عذر خواهی کرد ولی چه فایده آخه .:((( مهم این فرهنگ غلطه که تو جامعه مثلا فرهیخته دانشگاهی رایجه .
پاسخ:
نه عزیزم همه جا همین خبراست...!

تازه تو رشته ما چون ترافیک امتحاتی خیلی شدیده،این بحث ها رو مدام باید تحمل کنیم و هی هر روز اعصاب خوردی!

+الان که اینو گفتی میتونم تصور کنم چه حالی شدین...فشارخون منم زد بالا!!!
درک میکنم چی میگی،با این که دانشجو نیستم فعلن.
اما ما تو مدرسه هم از این ماجرا ها داشتیم...انقدر سرش حرص میخوردم که نگو،حتی خونه هم میومدم بازم اعصابم بهم ریخته بود،چون اکثر اوقات جمعیت جبهه مقابل بیشتر بود،اخر همه حرص خوردن های من میشد به کرسی نشستن حرف اونا...خب حرص خوردنام دوبرابر میشد و در نهایت یه عده ادم پررو که احساس میکردن به چه پیروزی بزرگی رسیدن،و دوباره باید حرص میخوردم...
داشتم با خودم فکر میکردم،اگه دانشگاه رفتم بیخیال باشم،تا اعصابم اروم باشه...حداقلش با حرص خوردنام نقطه ضعف ندم دست ادمایی که نمیفهمن با دو روز جابه جا کردن روز امتحان همچنان همون ادم غیر اماده اند...
در واقع قصد داشتم دانشگاه که میرم همون ادمی باشم که آسه میره آسه میاد،نه واسه این که دنبال شوهر باشم...هرگززززز...
فقط برای ارامش خودم...البته ترک عادت مرض است،اگه بتونم...
حالا چی میگی؟؟ یعنی همون ادم باشم؟؟ :))

پاسخ:
یعنی یه چیزی بهت بگم که دانشگاه هزاااار برابر فاجعه تره!!!
هر روز اعصاب خوردی و ناراحتی!!!

ببین یه توصیه بهت میکنم،به عنوان کسی که پنج شیش ساله داره تو این محیط مسموم درس میخونه.اونم اینکه در مقابل خوردن حقت سکوت نکن...ما از همین جاست که یاد میگیریم تو جامعه چطور رفتار کنیم.اینطوری اقلا وجدان خودمون راحته که با دیوار یه تفاوتی دارم دیگه...
تحمل اینایی که از خورده شدن حقشون شاکی ان اما سکوت میکنن تا کسی باهاشون بد نشه خیلی سخته بخدا...
دقیقا درست میگی. اونی که داره زور میگه انقدر رو اعصاب ادم نیست. مثلا تو رو میفرستن جلو که بری حق اینارو بگیری، بعد یهو میبینی وسط دعوا دارن طرف اون شخص مقابلو میگیرن که یه وقت از دستشون در نره! به هرحال هرکسی یه کیس بالقوه محسوب میشه دیگه..  تااااازه بعدشم بهت میگن مشکل از تو که با همه دعوا داری!!!! وگرنه من با همه خوبم و همه هم با من خوبن  (عین این جمله رو بااارهااا شنیدم) :||||| چقدر بده که به واسطه ی گروه بودن با یه سری از افراد منافع مشترک داریم وگرنه عین خودشون هیچ کاری نمیکردم تا ببینم با اون وضعیت و اون ادمی که بهشون زور میگه چطوری کنار میان!
پاسخ:
وااای پریا دوباره فشار خونم زد بالا!!!
بعد کلا یاد گرفتن درد و دلاشونُ به من بگن...امروز رسما یکی دوتاشونُ آب کشیدم.گفتم خواهر من زبون تو دهن شما جزو ضمائم تحلیل رفته ست یا فعالیتی هم داره?خودت برو بگو خب!!!!

کی تموم میشه یعنی?

بزار نیمه پر لیوانتو بهت نشون بدم
شما فقط اون تایمی که تو دانشگاه و بیمارستانی مجبوری اون آدما و اون جو رو تحمل کنی بعدش سکوت و خلوتی اتاقت رو داری.
من شخصا به حهت خوابگاهی بودن،تایم بیمارستانمم که تموم میشه باز تو خوابگاه با همون آدمام [ آیکون گریه و چنگ انداختن رو صورت]
پاسخ:
فقط بگم خدا صبرتون بده...همین!!!
بهترین تصمیمی که تو عمرم گرفتم انتخاب این دانشگاه بوده....گرچه مطمئنم اگه میرفتم شهر دیگه حتما خونه اجاره میکردم...
من با شرایط خوابگاه حتما روانی میشدم!!


(واقعا فهمیدم چقدر شرایط من گل و بلبله در مقابل شما)
 حسن اش هم این بود که من هر نوع انسان با هر اخلاق متفاوتی رو تو دانشگاه دیدم و واسم ثابت شد که همه مثل هم نیستند بیش از هزار نوع بینش و اخلاق تو دانشگاه وجود داشت 

پاسخ:
اینم درسته...
واقعا تجربه ی دانشگاه باعث شد دیگه اون آدم ساده ی دبیرستان نباشم...خیلی آدمای ناجوری دور و برمون هست که ظاهرشون دوست داشتنیه!!
خیلی خیلی خیلی درکت میکنم.و دقیقا این مسئله رو فقط توی دانشگاه میشه درک کرد..
منم واقعا خسته ام از اینکه همش زبان گویای یه مشت ادم بی سر و زبون شدم. اینکه بعدا فحششو من میخورم تا اونا به حقشون برسن و البته خودشون حاضر نیستن قدم از قدم بردارن..
پاسخ:
مطمئنم اگه یه نفر بفهمه من چی میگم اون تویی!!!

این گروه لال خیلی بیشتر از اون گروه زورگو رو اعصابمن!!! از نظر من فقط اومدن دنبال شوهر بگردن(حالا هی بیان و بگن زنان علیه زنان نباش ولی به ولله دیدم که میگم)
یکیشون میگفت توجه کردین هیشکی تو کلاس با من بد نیست?چون همیشه آسّه میام آسّه میرم:/ بهش گفتم به شخصه ترجیح میدم بمیرم ولی به مدل تو زندگی نکنم!!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">