گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

سامورایی ها خسته نمیشن!

جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۱۸ ب.ظ

دیشب از هجوم کوبنده ی هیجاناتی که داشتم تا صبح خوابم نبُرد و میدونم چقدر ستم شد در حق عضلات پلکهام که به زور روی هم فشارشون میدادم تا بلکه خواب به چشمام بیاد...صبح درحالی از تخت اومدم بیرون که هنوز همون درجه از هیجان و فکر و خیال تو ذهنم بود...درست مثل فیلم های تخیلی شده بودم که ذهن شخصیت اصلی داستان میخواد بترکه و ذره های مغز و خونابه پخش بشن کف اتاق و بچسبن به دیوار...از دیشب تابحال نتونستم رو کارهام تمرکز کنم و امیدوارم بالاخره به خودم مسلط بشم...گُلی شبی که گذشت رو فراموش نکن!!!.و زمزمه ی دختری که با خجالت به دوربین نگاه کرد و گفت خوشحالم...!

۹۶/۰۶/۰۳
life around me