گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

پدرم یه بابای تمام عیار هست.از اون مردهایی که پا به پای همسرشون وظیفه ی پدری رو دقیق و با حس مسئولیت انجام میداده.پوشک(البته زمان ما کهنه و پلاستیک بوده)عوض میکرده،شیرخشک و حریره و غذا درست میکرده و سر موقع بهم میداده تا مامان بره سر کارش...مامان همیشه میگه بابات هرچی عیب هم که داشته باشه،روی پدری کردنش نمیشه ایرادی گذاشت.میگه هیچ شبی نشد که شماها گریه کنین و من تنها بیدار بمونم چون باباتون پابه پام بیدار میموند و تا نمیخوابیدی سمت رخت خوابش نمیرفت و همه ی این کارها برای پدرهای هم نسل بابای من یه مقدار کم یاب تر از پدرهای الان بوده...

حالا پدر و مادرم نشستن تو هال و باهم از آینده شون حرف میزنن و من صداشونُ میشنوم.مامان میگه گلی که همیشه وقتش پُره و تازه الان که هنوز مسئولیت زیادی نداره،انقدر سرش شلوغه دیگه چه برسه به چندسال آینده که بخواد بره سر کار و تخصص و...دیگه اصلا وقت نداره.میگه من و تو باید یه فکر واسه خودمون بکنیم،نمیشه که سر بار اون طفلی باشیم.

بابا موافقت میکنه و میگه تقصیری هم نداره واقعا.مگه میشه چهارصباح دیگه من و تو افتاده بشیم انتظار داشته باشیم گلی لگن بذاره زیرمون?معلومه که نه...جفت شون میگن اگه یه زمانی افتاده شدیم با پای خودمون بریم خانه سالمندان و بعد با رضایت تایید میکنن.

این چندمین باره که مکالمه ی اینچنینی ازشون میشنوم و دلم خیلی خیلی میشکنه.از اینکه پدر و مادرم که الحق تا جایی که تونستن واسم کم نذاشتن نمیتونن روم حساب کنم...اینا رو که میشنوم با خودم فکر میکنم هنوز هستن زوج هایی که واسه این بچه دار میشن که پس فردا عصای دستشون باشن?...دلم میخواد بهشون بگم به ولله سبک زندگی ها طوری شده که هیچ هیچ هیچ انتظاری نمیشه از بچه ها داشت.بگم دنیا طوری شده که فقط خودتون میتونین به درد خودتون برسین و بچه ها رو باید بزرگ کنین و بی هیچ چشم داشتی راهی اجتماع و زندگی مستقل خودشون بکنین...بگم ماها بی معرفت نیستیم،فقط افتادیم تو مسیری که تند تند میره به جلو و نمیتونیم متوقفش کنیم...

۹۶/۰۵/۲۴
life around me

نظرات  (۱۴)

گلی جون تا حالااز خواهربرادرت نگفتی, داری عایا؟! 
ایشالا پدر و مادر ها به ما محتاج نشوند ولی در حدی که بتونیم و خدا کمک مون کنه ازشون مراقبت می کنیم
پاسخ:
انشالله...

چه دردناک ....

الهییییی :((

 خداحفظشون کنه

پاسخ:
ممنونم:)
خداحفظشون کنه گلی جان
ناخداگاه اشکم دراومد ..
با خوندن خلق خویه باباتون بی اختیار یاد بابایه خدا بیامرز خودم افتادم
پیره مرد اصن یه ابهتی داشت نه جرات داشتی 
کهنه رو خراب کنی نه شب بیدار بمونی : )))
خدا بیامرزدش تنها چیزی که ازش بیادم مونده اینه که هروقت میدیدمش فقط فرار میکردم فقط فرار میکردم حالا به هر طرف که میتونستم ولی الان تو حسرت یه بغل کردنشم یه کتک زدناش 
کاش هیچ وقت به اینجایی که هستم نرسید
...
فکر میکنم مامان باباتون میخواند عکس العمل شما رو بدونند که اینطور صحبت میکنند که چی میگید؟ طرز فکرتون الان چیه و....
پاسخ:
انشالله که خدارحمت شون کنه...پدرها مقدس هستن و تکیه گاه،هرچند که اخلاقشون خوب نباشه.



نه ما باهم تعارف نداریم و همیشه مستقیما حتی از هم انتقاد میکنیم.
البته قصدم کنکاش تو زندگی شخصی شما نبود
به خاطر خودم پرسیدم، که بدونم تک فرزند بودن خوبه یا بد.معمولا نظرات افراد رو می پرسم. لااقل در مورد خانواده ای که تو تربیت دخترشون موفق هم بودن.
پاسخ:
ممنونم.

هر کدوم خوبی و بدی دارن و انتخابش بستگی به ظرفیت مالی و زمانی و حوصله ای والدین داره بنظرم.
مامان بابات دوست نداشتن بچه های بیشتری داشته باشن؟
خودت خواهر و برادر دوست نداشتی؟
پاسخ:
اینا خیلی شخصیه.
گلی مگه تک فرزند نیستی؟
پاسخ:
تابحال به تعدادمون اشاره ای نکردم.
ایشالا پدرو مادرت همیشه سالم و سرحال باشن:))
مامان بابای منم میگن اگه از دست و پا افتادیم ما رو ببرید سالمندان، همین که بهمون سر بزنید کافیه.
پاسخ:
همینطور مال تو:)

امیدوارم هیچوقت محتاج ماها نباشن...
خیلی سخته این قضیه گلسا خیلی. منم همیشه به این موضوع فکر می کنم و اینکه تهش قراره رشد شخصی( رشد با تعریف دنیای مدرن!) خودمو ترجیح بدم یا بیشتر بودن کنارِ مادرمو؟
اینکه جامعه مون داره دیگه نه به جمع گرایی گذشته است و نه مثل خیلی از جامعه های غربی کاملا فرد گراست، قضیه رو حتی پیچیده تر می کنه. انگار همیشه یه دوگانگی قراره داشته باشیم با هر تصمیم که می گیریم. 
پاسخ:
به هرحال چیزی که مشخصه اینه که ما نمیتونم تا آخر عمر کنارشون بمونیم.حتی اگه بخواهیم هم نمیشه...
فقط میتونم دعا کنم انشالله هیچوقت محتاج من نباشن...
روون می نویسی
دوس دارم
پدر و مادرا واقعا جوونیشو صرف ما کردن
من نمیدونم چرا اینجوری شدیم ما
فک می کنیم خوبیما
اما نیستم
پاسخ:
ممنونم:)

من معتقدم تقصیری نداریم...مثلا در مورد خودم،امکانش نیست که کشیک بیمارستان رو بپیچونم تا همراه مامانم برم جایی.با اینکه آرزو داره من کنارش باشم و هیچوقت نیستم...
سلام
خدا همه پدر و مادرها رو حفظ کنه و عمر با عزت به اون ها عنایت کنه .

از خدا میخوام خودش کمک کنه در انجام وظیفه نسبت به اون ها شرمنده نشیم .

و در آخر خدا از ما راضی باشه ...
ان شاءالله
پاسخ:
سلام،انشالله...
امیدوارم...
الهی همه پدر و مادرها همیشه با عزت زندگی کنند و واقعا نیازمند بچه هاشون نشن که به چشم دیدم بچه ها چه بی اندازه همه چیز فزاموششون میشه
پاسخ:
منم همین آرزو رو دارم...
تیتر خیلی قشنگ بود... یه جور غیرت سوز... 
این تیکه ک گفتی سبک زندگی طوری شده ک نمیشه توقع داشت رو کم و بیش موافقم..شدت و شکل مسیر و دغدغه های زندگی فرق گرفته و بس ناجوانمردانه سرعت گرفته...
من هدفم از بچه دار شدن این خواهد بود ک هر وقت دلم خواست بچلونمش و بگم قلب منی تووووو...
پاسخ:
اوهوم:)

مای گاااد:/

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">