گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

زلزله ی هشت ریشتری!!!

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۱۹ ب.ظ

بچه ی یکی از اقواممون تنها بچه ای هست که از نظر عاطفی بهش وابسته ام و هرچندوقت یکبار باید برم و ببینمش.امروز اومده پیشم.با یه کوله ی پر از اسباب بازی در خونه مون پیاده اش کردن و رفتن...قشنگه،شیرینه،...اما...خب وقت شام میگه پلو میخوام ولی موقع نشستن پشت میز میگه نه نیمرو دوست دارم!نیمرو درست میکنم و شروع میکنه به خوردن پلوها!!!!!انتظار داره تمام وقت باهاش بازی کنم و به تک تک سوالهای رگباری و تکراریش جواب قانع کننده بدم وگرنه سری جدیدی از سوالات رو شروع میکنه.میگه من برّه کوچولوت باشم?میگم باشه و حالا باید هی ببرمش لب رودخونه تا آب بخوره و علف بریزم جلوش و با گرگها بجنگم.چند دقیقه ی بعد دوست داره ماشین بازی کنه و بعدش عروسک بازی!حالا بعد یک ساعت مهمون داری خسته ام و دارم از شدت سردرد مینالم...همزمان که دعا میکنم زودتر بیان دنبالش،برای تمام پدر و مادرا آرزوی صبر میکنم و خداروشکر میکنم که از این بلاهای آسمونی تو خونه مون نداریم!!!

۹۶/۰۵/۱۰
life around me

نظرات  (۷)

منم بچه ها رو دوست دارم ولی در این جور مواقع میگم برید خودتون بازی کنید:)
پاسخ:
متاسفانه مورد ما خونه شون خیلی دور بود و این حقه جواب نمیداد:(
وای من که عاشقشونم البته حوصله هر بچه ای رو ندارم :) ولی خدایی واسه بچه های دوس داشتنی و با ادب خیلی حوصله و اعصاب دارم....


پاسخ:
من تو دنیا فقط میتونستم همین یه بچه رو تحمل کنم که اینم به جنون رسوندم!
منم یه پسرخاله دارم یه سالشه...وااای رفتم خونه مادربزرگم..خالم مشغول کاری بود من اینو یکی دوساعت نگه داشتم وباهاش بازی کردم وبغل وغذابده وبقیش....وقتی اومدم خونه مث جنازه ها تا چهارساعت بیهوش شدم...مامانم بیدارم کردگف تو اگ بچه داربشی چی میشه؟؟منم درحالیکه بااین حرف دچارحمله هیستریک شدم دادزدم نمیخام...بخدا نه ازدواج میکنم نه بچه دارمیشم..توروخدا..من ارامشمو دوس دارم...خخخخخخ...یه وضعی بود...شیرینه اما نمیشه زیاد تحمل کرد..
پاسخ:
مامانا دوپینگ میکنن انگاری!!!!
من از دیدن بازی بچه ها بیشتر لذت میبرم تا خودم بخوام باهاشون همبازی بشم.. 
تیکه ی -من بره کوچولوت باشم -خیلی شیرین بود.. 
پاسخ:
اگه تنهایی با خودش بازی کنه اره،ولی من تحمل دوتا بچه رو کنار هم به هیچ عنوان ندارم...فورا ترک میکنم اون جا رو!!!

خیلی جیگر میگه:))


ترسوندیمون:)فک کردم چی شده!!!!
پاسخ:
چرا:D
سلام خانم دکتر
درسته بچه داری سخته ولی شیرینه :)
جالب بود ، موفق باشین .

پاسخ:
سلام.
اره واسه نیم ساعت شیرینه...بعدش دیگه ....
منم بعضی وقتا خسته میشم از سوالای تکراری و لحنم تند میشه...مثلا میگم چقد سوال میپرسی بسه بابا....
اوووف خودمم بعدش عمیقا ناراحت میشم واقعا سخته بودن با بچه ها. ...اونم وقتی خودت کم حوصله ای
پاسخ:
شکر خدا تو خانواده ی ما قحطی بچه ست و کمتر تو این موقعیتا قرار میگیرم.از این به بعد به همون دیدارهای نیم ساعتی اکتفا میکنم و اگه دلش خواست به قول خودش خاله گلی رو ببینه درو روش باز نمیکنم:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">