گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

قبل از قضاوت لحظه ای درنگ کنیم!

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۰۲ ب.ظ

کشیک بودیم و بین بخش جراحی و اورژانس در رفت و آمد.بیمار ترومایی رو آوردن اورژانس که دچار تصادف car to carشده بود.اینجور بیمارا اپروچ درمانی خاص خودشونُ دارن و اقدامات احیائ تنفسی و بعد قلبی و...باید براشون انجام بشه.بیمار دائما میخندید و از طرفی آلت تناسلی بیمار دچار حالت نعوظ(إرّکشن)شده بود.هرکسی که به این مریض غرق خون نگاه میکرد،یه چشمک میزد به بغل دستیش و پوزخندی تحویل میداد و برای ما واضح بود که دم گوش هم میگفتن معلومه جنسش خوب بوده...هیچکدوم از آدمایی که امشب تو اورژانس بودن و تو دلشون به مریضی که آلت تناسلیش راست شده بود میخندیدن نمیدونستن که اون مرد دچار ضایعه ی نخاعی شده و یکی از علائم آسیب نخاعی همین حالت نعوظ هست...اونا نمیدونستن که اون بیمار بخاطر آسیب به قسمت خاصی از مغزشه که یکسره درحال خندیدنه....نمیدونستن ممکنه این مرد دیگه هیچوقت نتونه رو پاهاش بایسته!

۹۵/۱۰/۱۵
life around me

نظرات  (۶)

خواننده خاموش پیجت بودم. .ولی از روزی که این رو نوشتی چند بار خوندمش. .خیلی غم بزرگی پشتش هست. .. اگر از حال این بیمار با خبر شدی برامون بزار. .
راستی برای یه دوره کارورزی امدادگری باید برم بیمارستان تو اسفند ..... دعا کنید بتونم 
پاسخ:
سلام:))
بله متاسفانه خیلی غم انگیزه و متاسفانه تر اینکه اتفاق نادری نیست و تکرار هم میشه....
خبر ندارم عاقبتش چی شد چون کشیکم دیگه تموم شد و اون مریض هم به بخش جراحی منتقل نشد.احتمالا رفتهicu.
چقدر خوب،،،انشالله که موفق باشی:)
۱۷ دی ۹۵ ، ۱۸:۵۱ میس تیچر
هی وای چقد تلخ ...
پاسخ:

خیلی...
من چه جوری قراره بعدا این صحنه هارو تحمل کنم گلسا :((

پاسخ:
به سختی...
نگران نباش عادت میکنی عزیزم...
ای بابا، بیچاره.
ندونستن این ریزه کاری های پزشکی به کنار، ولی  یه آدم به قول خودت غرق به خون و تو اون شرایط خندیدن داره، عوض متاسف شدن و ابراز همدردی کردنشونه.
پاسخ:
آره واقعا...
لابد با خودشون میگفتن طرف مست کرده و حتما آدم مست هم دلسوزی نداره...
و اینکه کاش همه اون هایی که چندین ساله دارن برای پزشکی میخونن برن برای چند ساعت و چند روز توی بیمارستانها بچرخن، ببینن آدم این راه هستن یا نه! واقعا روحیه ی بالایی میخواد...
خدا قوت
پاسخ:
بخدا زدی تو خال!
من همیشه میگم پزشکی اون بهشت برینی که فکر میکنین نیست...واقعا دفعه ی بعد همین پیشنهادُ بهشون میکنم.
چقدر غم انگیز...
میدونی با چند تا کشیکی که توی بیمارستان گذروندم و این روزها که که باید بخاطر پایان نامم زیاد به بیمارستان سر بزنم، به این نتیجه رسیدم که چقدر خدا دوستم داشته که دقیقه نود نظرم برگشت و پزشکی نرفتم... چون اصلا روحیه ی حضور دآیمی توی بیمارستان رو ندارم...
چرا انقدر جو بیمارستان ها غم ناکه؟ همش داشتم فکر میکردم پرسنل پرستارا پزشکا چجوری افسرده نمیشن توی این جو پر از بیماری؟
پاسخ:
روزای اولی که ماهم وارد بخش شده بودیم همینجوری بودیم.گاها یه مریض تا چندین هفته ذهن منو مشغول میکرد.گاهی پیش می اومد تمام پول توجیبی که داشتمو یک جا میدادم به مریضی که پول دارو نداشت و خودم تا آخر ماه میخوردم به پیسی...
کم کم که گذشت عادت کردیم.دیدم من سوپرمن نیستم و نمیتونم تمام آدمای بیچاره رو نجات بدم.فهمیدم کار ما معجزه کردن نیست و کافیه وظیفه ی اصلی که داریم رو درست انجام بدیم.گذشت تا عادت کنیم به این وضع...
بخدا بار اولی که رفتم اورژانس به حدی تکون خورده بودم که متوجه اتفاقات اطراف نمیشدم.اورژانس بی شک ناراحت کننده ترین بخش بیمارستانه...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">